آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

رنج بردن از تنهایی نشانه ی بدی است: من فقط، در جمع زجر کشیده ام.

فردریش نیچه

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

در "این مطلب" من از رفاقت های مجازی که بعدا حقیقی می‌شوند نوشته ام و از دیدار کوتاهم با آقا فواد سیاهکالی دوست گودریدزی ام نوشته‌م.

حالا می‌خواهم یک عکس دیگر را منتشر کنم و خاطره یک رفاقت کوتاه و جالب دیگر را بنویسم. در این دو سه سال از توی گودریدز به چند تا گروه و کانال پرتاب شده‌ام که اکثرشان چندان ارزش دنبال کردن نداشته‌اند. اما یکی از این گروه‌ها  گروه کتابخوانی آناکارنینا است که شاید بهش برخورده باشید یا حتی الآن در آن عضو باشید.

دو سه سال پیش که وارد این گروه شدم قول و قرار این آدم‌ها خواندن کتاب‌ها به صورت دسته جمعی بود که به من خیلی می‌چسبید و فکر کنم دو تا کتاب را این طور خواندم. یعنی هر بخش کتاب را با صدای یک نفر گوش دادم. تجربه خیلی جالبی بود. توی خواندن یکی از کتابها خودم هم داوطلب شدم و حسابی حواسم را جمع کردم حتی یک سوتی هم ندهم و تپق هایم را هم با نرم افزار حذف کردم و حتی اول و آخر هر فصل موسیقی هم گذاشتم. 

چیزی که می‌خواستم تعریف کنم این است: یکی از اعضای گروه کتابفروش بود و گاهی تجربیات روزمره‌ش از برخورد با آدمهای مختلف را توی گروه می‌نوشت. چند تاش خیلی خیلی خاص و تاثیرگذار بود که یکیش این است. با اجازه آقا کامران من از توی گروه برداشتم: 

امشب یه خانم میانسال اومده بود فروشگاه، تو کتابایی که همراهش داشت دیدم یه «غلبه بر افسردگی» هم بود. بهش گفتم جسارتا برای خودتون گرفتید؟ گفت اره‌. گفتم من خوندمش، تنها چیز بدرد بخوری که توش پیدا مبشه شماره اضطراری بهزیستی ۱۴۸۰ هست. با چشمای کاملا اشک الود گفت پس چیکار کنم؟ گفتم نمیدونم‌. بردمش کتاب خاطرات استایرن رو دادم بهش، گفتم حداقلش اینه که میدی اطرافیانت میخونن میفهمنت‌ و با دیدن حالت نمیگن «همه حالشون بده».  بهش از فرق بین غم و سودازدگی گفتم و یهو هق هق گریه افتاد... گفتم من میفهمم‌.
یه سری کتاب دیگه هم دادم بهش و رفت

از آقاکامران پرسیدم کجا کار میکند و گفت باغ کتاب. یک بار که آن اطراف کار داشتم رفتم که ببینمش اما اصلا نمی‌دانستم چطور سر صحبت را باز کنم. همین طور که توی فکر بودم یکهو صداش را شنیدم که به همکارهاش گفت "بچه‌ها من رفتم ناهار" صداش را شناختم چون چند بار که تو تلگرام حرف زده بودیم پیام صوتی فرستاده بود.

خلاصه رفتم و سلام و حال و احوال و گفت اصلا شبیه عکست نیستی و این حرفا و یکی دو تا کتاب می‌خواستم که راهنمایی‌م کرد و میخواستم بگویم خیلی کار خوبی داری که نگفتم و این هم سلفی آن روز.

  • ۹۸/۰۹/۳۰
  • مجید اسطیری

نظرات (۳)

  • یک مسلمان ...
  • چقدر خوب...

    و من دارم تخران می خونم. :)

     

    آقای اسطیری 

    قبل از شروع به نوشتن داستان، کلاس نویسندگی رفتین یا خوندن رمان و داستان به اضافه کمی ذوف و تمرین و تمرین و تمرین کفایت می کنه؟

    پاسخ:
    سلام
    امیدوارم از داستان های تخران خوشتون بیاد
    راستش من زود شروع به کلاس رفتن کردم تا بتونم نویسنده بشم. یعنی از سال های دبیرستان
    اما قبل از اون هم مینوشتم و خیلی هم اعتماد به نفس داشتم
    اعتماد به نفس توی نوشتن از همه چیز مهم تره
  • سَرو سَهی
  • سلام. من تجربه قرار با مجازی ها رو دارم؛ اما از دورۀ وبلاگ نویسی. با پنج نفر ملاقات داشتم که یکیش رو دورادور می شناختم.
     

    تجربۀ عجیبیه؛ می تونم بگم دیگه جسارت گذشته ها رو ندارم. خیلی معذبم وقت چنین قرارهایی. خودمو پشت یه چیزی که درست نمی دونم چیه پنهون می کنم. آدم توی نوشته هاش خیلی خودشه. ولی توی ملاقات با آدم ها دوست نداره یه چیزایی رو بگه. انگار یه گاردی داره و نمی خواد کسی سر از کارش در بیاره. ولی وقتی کسی قبل از اینکه ببیندت، سر از کارت در آورده و خوندتت... شاید مشکل از منه که توی نوشته هام نگفتنی ها رو هم می گم!

    پاسخ:
    سلام. ممنون که خواندید.
    این معذب بودن را بنده هم تجربه کرده‌م و متاسفانه همین است که باعث شده معمولا دیدارم با رفقای مجازی خیلی کوتاه باشه. اگر همان طور که گفتید یک چیزی، حرفی، موضوعی، کتابی وسط باشد آدم راحت تر می‌تواند ارتباط برقرار کند. برملا کردن بخشی از نگفتنی ها را هم من واقعا به عنوان بخشی از هویت فضای مجازی کاملا می‌پذیرم و دیگر مثل گذشته ترسی از آن ندارم.
  • علی نخعی کوشه
  • سخت‌ترین اتفاق توی دیدارهای حضوری با رفقای مجازی به نظرم اینه که باید خیلی سریع واکنش داشته باشی! یعنی نسبت به متن مجازی که از روی فکر و حوصله جواب می‌دیم توی برخورد حضوری نمیشه خیلی مکث کرد و جملات رو بالا و پایین کرد

    تحمل این مورد برای من خیلی سخته :)

    پاسخ:
    بله دقیقا برای بنده هم سخت است :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی