آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

درباره زندگی و فرهنگ و ادبیات و تنهایی و دیگر چیزها

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

به خودم نهیب زدم که "دست بردار رئوف! دست بردار از این فکرهای مسخره! نمیشود که از همه ترسید و به همه مشکوک بود! ولش کن." و سعی کردم دیگر حواسم را بدهم به بازی. همین که این تصمیم را گرفتم بازیکنان ما از چپ نفوذ کردند و بازیکنی که نفهمیدم کی بود یک سانتر دقیق کشید برای بهزادی و بهزادی بلند و محکم تر از شوت سر زد و دروازه بان ناقص دفعش کرد و کلانی توپ را فرستاد توی دروازهء چین و این بار دروازه بان فقط ایستاد و تماشا کرد. مردم ترکیدند از شادی. صدای جیغ و داد آدمها و شیپورها با هم رفت به آسمان. دیدم بهترین بهانه است که فضای گرفتهء خودم را بشکنم. همانطور که به همراه بقیه بلند شده بودم صدایم را رها کردم و داد کشیدم و کف زدم و با بقیه دم گرفتم "ایراآآآن، ایران"..
همه در حال شادی کردن و جیغ و داد بودند که دیدم چیزی آن طرف ورزشگاه میدرخشد. خیلی سریع ملتفت شدم که چیست. یکی از پرچمهایی که دور تا دور ورزشگاه نصب شده بود آتش گرفته بود. از آن فاصله نمیشد فهمید کدام پرچم است اما این طرف و آن طرفش پرچم چین و میانمار پیدا بود. پرچم خودمان هم که نمیتوانست باشد. پس قطعا پرچم اسرائیل بود. هنوز داشتم به آن روبرو نگاه میکردم که دیدم از پشت سر صدای همهمه می آید برگشتم و دیدم چند نفر دارند میگویند "مواظب باشید نسوزید!بروید کنار!" بالا سر خودمان، همین بغل راست جایگاه یکی دیگر از پرچمهای اسرائیل داشت در آتش میسوخت. تنها چیزی که توانستم با خودم بگویم این بود که "دمشان گرم!" 


به بهانه روز جهانی قدس


فکر کنم آخرین باری که در راه پیمایی روز جهانی قدس شرکت کردم سال 89 بود که از قضا یکهو دلاوری جلوی من و پدرم سبز شد و باهام مصاحبه ای کرد که خودم هیچ وقت ندیدمش.

همان شب یکی از بچه های دوره کاردانی پیامک داد که : آقای عزیز! من دیگر رفاقتی با شما ندارم.

خیلی دیدن این پیامک خنده دار بود چون قبلش هم خیلی رفاقتی با هم نداشتیم!

میخواستم بگویم در این چند سال که شبهای ماه رمضان من به شب زنده داری (عموما خالی از تحجد البته!) میگذرد فیض حضور در راه پیمایی ازم سلب شده و از جمله امروز.

اما خب اولین رمان من مربوط میشود به مستقیم ترین و نزدیک ترین رویارویی ملت ایران با اسرائیل، یعنی بازی فوتبال فینال جام ملت های آسیا 1347


بریده ای از رمان در دست انتشار #رمق 



#روز_قدس
#qudsday
#یوم_القدس_العالمی
#israelhourglass

  • مجید سُدیری
  • ۰
  • ۰
به نام دوست

دوست قدیمی

 

 

رفتم ساعت خروجم را زدم و آمدم نشستم بعضی از صفحه های قدیمی وبلاگ علی شاه علی را باز کردم. چقدر علی مهربان بود و خوب مینوشت. چه ارتباط جالب و عمیقی با دنیا و اطرافیانش داشت. خواندن نوشته هاش مشتاقم کرد بیایم من هم توی وبلاگم چیزی بنویسم. کاری که خیلی وقت است میخواهم بکنم و نمیدانم چرا هی دست نمیدهد. یا بهتر بگویم پا نمیدهد!

انگار علی حس میکرد که زیاد اینجا نمیماند و باید حرف هایش را بزند. هر چیزی درباره زندگی به ذهنش میرسد بگوید. چون وقت کم است. برای مهربان بودن و نشان دادن مهربانی و نوشتنش. من کمتر این طوری هستم. سعی میکنم تودار باشم و اگر زندگی اذیتم کند چیزی نگویم. گاهی هم که توی فضای مجازی چیزی درباره زندگی بروز میدهم (چه شاد و چه غمگین) خودم را بعدش سرزنش میکنم و فکر میکنم مبتذل شده ام. 

حقیقتش هم همین است که فضای مجازی دوست دارد ما را مبتذل کند. آن سوال "در چه فکری هستی؟" فیس بوک و آن صفحه استوری ایستا خوششان می آید مجبورت کنند درباره زندگی یک حرفی بزنی که عموما هم خیلی عمیق و دقیق نیست.

اما حالا که صفحه علی را میخوانم مدام فکر میکنم که علی مهربانی اش را از این حجاب های مجازی عبور داده و مخلصانه درباره زندگی حرف زده. اخلاص در حجاب نمی ماند. و البته اخلاص تلاشی برای خودنمایی نمیکند. به خاطر همین بود شاید که علی تا همین اواخر یک وبلاگ نویس نسبتا جدی بود و چندان در شبکه های اجتماعی خودش را همرنگ جماعت نمیکرد.

همین دو سه روز پیش داشتم فکر میکردم کاش میشد یک شبکه اجتماعی برای آدمهای تنها یا منزوی و گوشه گیر وجود داشت که سلبریتی ها را به آن راهی نبود. مثلا میگفتند هر کس مجموع لایک هاش از این تعداد بیشتر شود خود به خود حساب کاربری اش حذف میشود. یا از آن بهتر این که خود کاربران کسانی بودند که به صفحه های پر بازدید علاقه ای نداشتند! چه عالی میشد!

بعد دیدم خب همین وبلاگ های ما در واقع چنین شبکه ای هستند. فضایی برای آدمهای متین و متشخص و البته گوشه گیر.

خدا بخواهد قصد دارم بیشتر در وبلاگم بنویسم. دوست دارم شبیه علی بشوم و با زندگی و اطرافیانم مهربان باشم.

شاید وبلاگ درمانی جواب داد. خدا میداند.


  • مجید سُدیری