آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

رنج بردن از تنهایی نشانه ی بدی است: من فقط، در جمع زجر کشیده ام.

فردریش نیچه

طبقه بندی موضوعی
  • ۱
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

زمزمه های بازگشت زندگی به شرایط عادی به گوش می رسد و من بی تعارف از این بازگشت ناراحتم. دوست دارم شرایط قرنطینه طول بکشد.

چیزهایی که میخواهم بنویسم قطعا جامع و علمی نیست اما دعوت به یک تامل است. این تامل هم الزاما فسفی نیست. شاید کمی شاعرانه باشد اما چه عیبی دارد؟ افلاطون شاعران را از مدینه فاضله اش بیرون کرد اما خودش به عنوان یک فیلسوف در سیسیل نتوانست مدینه فاضله را بسازد.

برتراند راسل مقاله ای خواندنی دارد به نام «در ستایش بطالت» که وقتی آن را میخوانید متوجه میشوید بیش از بطالت دارد درباره «فراغت» حرف میزند. یعنی چیزی که ما در عصر جدید هیچ وقت نداریم. حتی وقتی توی تخت خوابمان ولو شده ایم و داریم یک استوری مسخره توی اینستاگرام میگذاریم یعنی داریم مثل یک برده برای کشتی عظیمی به نام «اقتصاد توجه» پارو میزنیم.

برتراند راسل آنجا میگوید تمام ابنای بشر میتوانند فقط 4 ساعت در روز کار کنند و بقیه اوقات خودشان را به فراغت بگذرانند. فراغت گنج گرانبهایی است که ارسطو شروع هر تفکری را از آن میداند. بله، اگر فراغت نداشته باشید بعید است هیچ وقت فکر بکری به ذهنتان برسد که بتواند معنایی به زندگی تان ببخشد. راسل میگوید با توجه به پیشرفت فناوری و افزایش سرعت تولید پس کارخانه ها میتوانند کمتر کار کنند و انسان ها زمان بیشتری در خانه باشند. البته اطراف و جوانب معادله اقتصادی را خوب بررسی میکند و نشان میدهد این فقط یک خیال نیست و کاملا تحقق پذیر است.

اما دنیای جدید و سرمایه داری بازار آزاد اصلا نمیتواند یک خانواده را در کنار هم در خانه تحمل کند (البته اگر روی میز شامشان انواع و اقسام سس و نوشیدنی صنعتی باشد شاید تنگ نظری نکند و بگذارد دور هم بنشینند!) اقتصاد بازار آزاد میخواهد همه توی خیابان ها بدوند و پشت میزهای ادارات بپوسند و مثل چارلی بین چرخ دنده های صنایع پیچ بخورند و البته به این راحتی نمیرند! چون باید زنده باشند و «مصرف» کنند! و «فضیلت» در اخلاق عصر ما به «قدرت خرید» فروکاسته شده. اگر بتوانی یک ساعت مچی گران قیمت بخری میتوانی عکسش را بگذاری در صفحه مجازی ات و لایک بیشتری دشت کنی وگرنه چیزی نیستی. به همین خاطر همه دولت ها دوست دارند به قیمت جان مردم شرایط قرنطینه برچیده شود.

در اشتیاق دولت ها به تمام شدن قرنطینه تقاوتی میان جمهوری اسلامی و دولت امریکا نیست و این نشان میدهد نرم افزاری که روی مغز دولت ما نصب شده همان نرم افزار امریکایی است و ربطی به انسان شرقی و داشته های تاریخی اش ندارد. اما بگذارید زیاد از ایده اولیه خودم دور نشوم. ایده اولیه من این بود که قرنطینه با بی رحمی اش توانست بالاخره حدی از عدالت را در سراسر کره خاکی برقرار کند. بالاخره من و آن کسی که بیشتر از من میتوانست مصرف کند کمی شبیه هم شدیم. ماشین گران قیمت او حالا توی پارکینگ خانه اش خاک میخورد و نمیتواند وقتش را در بهترین هتل های جهان بگذراند. حالا تفاوت مان فقط در حد چیزی است که میخوریم. حالا شاید نان و ماست ما خوشمزه تر از غذای اشرافی او باشد. حالا شاید او هم مثل ما دلش از مسافرت نرفتن و تفریح نداشتن بگیرد. مجبور بشود بالاخره به «دیگران» فکر کند.

بله عدالت همیشه تاریخ بشر به قیمت محدود کردن آزادی به دست آمده و برعکسش هم دقیقا صدق میکند. ما فقرا و ما درونگراها و ما اهل شهود همیشه احساس میکردیم که قواعد این دنیای سرعت و پول اشتباه است و آرزو داشتیم این قواعد به وسیله دست قدرت الهی به هم بخورد. حالا دست جباریت الهی از آستین یک ویروس چند نانومتری بیرون آمده و قوه شهویه بشر امروز ضربه فنی شده. خوابش را هم نمیدید این طوری زمین گیر بشود. حرف من دقیقا این است که شاید این شرایط قرنطینه اجباری اساسا انسانی تر از شرایط هیاهو و سرعت و مصرف بود که خیلی ها را له میکرد و بر اساس غفلت کار میکرد. من برای خودم یک سری صغری کبری چیدم که واقعا بشر میتواند تا سالها با همین شرایط زندگی کند و اتفاق خاصی هم نیفتد. خب چون من اقتصاددان نیستم شاید این معادله یک جاهاییش بلنگد اما بد نیست با هم مرورش کنیم. ببینید برای کاهش درآمدها که احتیاجی به توضیح نیست. همه اصناف درآمدشان به حدود صفر رسیده. اما چرا کسی از کاهش هزینه ها حرف نمیزند؟

کسی قسط نمیدهد، کسی کرایه خانه نمیدهد، کسی هزینه حمل و نقل نمیدهد. گفتم که سرانه هزینه هر فرد بشر فقط به خورد و خوراکش و نهایتا پول برق و گازی که مصرف میکند کاهش یافته و این هزینه کم است و میتواند کمتر هم بشود. این معادله خیلی سرراست است. خانواده سه نفره ما در این مدت هزینه هایش به شدت کاهش پیدا کرد و چون همان حقوق جاری به حسابم واریز میشد یکهو نگاه کردم و دیدم مبلغی پول توی حسابم پس انداز شده که بعد از ازدواج بی سابقه بود. (البته دم عید همه عیدی و سنوات میگیرند و آن پول هم واقعا رقمی نیست ولی خب برای من که هیچ وقت عادت به پس انداز کردن ندارم قابل توجه تر است.) این اتفاقی است که حتما برای خیلی از کارمندان دولت افتاده. در صورتی که مشاغل و اصناف وضعشان خراب است. خب دولت می تواند حقوق کارکنانش را نصف کند مثل آب خوردن و آن پول را به حساب مشاغل آزاد واریز کند. هیچ ابهامی ندارد. پس چه اجبار و فوریتی هست که اقتصاد باز به همان شکل بیمار و ناعادلانه اش برگردد؟ هر خانواده چهار نفره میتواند هر ماه با همان یک میلیون تومان که دولت اولیش را واریز کرد زندگی کند.

اما مشخص است که این شرایط بر فرض هم که شدنی باشد دیری نخواهدپایید. قبول. پس شرایط باید کم کم عادی بشود. اما چرا همه چیز را رها کنیم تا به همان شکل قدیم برگردد؟ آیا کارمندها دلشان برای میزهایشان تنگ شده؟ یا کارگرها دلتنگ بیل و کلنگشان هستند؟ چرا به ایده برتراند راسل جامه عمل نپوشانیم؟ یعنی ساعات کار را به نصف کاهش دهیم و بگذاریم آدم ها فراغت بیشتری داشته باشند. چون کرونا مجبورمان کرده معابر و خیابان ها را شلوغ نکنیم. رستوران ها و سینماها یک روز در میان کار کنند. ساعت کاری بانک ها و ادارات نصف بشود و کارهای بیشتری را اینترنتی انجام بدهیم. بگذاریم همه نصفه و نیمه عائله دولت بمانند. این ایده چپی است؟ بله، چه ایرادی دارد؟ مگر در اقتصاد لیبرالی خیلی دارد بهمان خوش میگذرد؟

کاملا متوجهم که وقتی در شهر زندگی میکنی و چیزی تولید نمیکنی نمیتوانی توقع داشته باشی مفت بخوری و استراحت کنی. همین الآن روستایی هایی را میشناسم که کرونا کوچک ترین تغییری در زندگی شان ایجاد نکرده. کماکان سرگرم کشاورزی و دامپروری شان هستند و فقط نمازجماعت مسجد روستا تعطیل شده. تمام حرفم این بود که کرونا سبک زندگی ما را تغییر داد و مجبورمان کرد به ایده اصالت فراغت که ارسطو و برتراند راسل مطرح کرده بودند نزدیک شویم. آیا نباید از این شرایط گرانقدر پاسداری کنیم؟ آیا نباید با تامل بیشتر جلوی از دست رفتن تجربه ارزشمند قرنطینه را بگیریم؟

مگر همین نئولیبرالیسم نیست که تولید کننده تنهایی است تا باز همین حس را در صفحات اینستاگرام به ما بفروشد؟ قرنطینه به من و همسرم و دخترمان اصلا سخت نگذشت. ما درونگراها ککمان هم نگزید. چون قدم زدن در بازار برایمان هیچ جذابیتی ندارد. حتی اگر تلویزیون هم نداشتیم یک طوری سر میکردیم و ای کاش که اینترنت هم نداشتیم. خلاصه اصلا احساس تنهایی نکردیم. بر عکس من هر وقت توی شهر بودم احساس تنهایی میکردم. مثل "کُتار" شخصیت مجرم رمان طاعون "آلبر کامو". تنها کسی که وقتی طاعون شهر را فراگرفت خوشحال بود.

در مورد دین و مناسک هم دو خط بنویسم. مذهبی ها گویا خیلی سختشان بود که حرم ها بسته بشود. من اما دارم به نوع دین داری کی یر کگور فکر میکنم. اگر دین همه ش در یک نمایش دسته جمعی خلاصه شود و اگر فقط در مسجد و نماز جماعت بتوانی خودت را مومن احساس کنی باید بروی کشکت را بسابی. ای کاش ما شیعه ها زیارت مان بعد از کرونا با قبل از کرونا فرق بکند. در هجر است که آدم قیمت وصل را میفهمد.

کرونا لااقل برای ما که هنوز کاملا غرق در اقتصاد بازار آزاد نشده ایم فرصت یک تامل است. چرا در امریکا صف های طولانی خرید تشکیل میشود و اینجا نمیشود؟ چون اینجا هنوز اسنپ مارکت نتوانسته اصغر آقای بقال را شکست بدهد. 

انتخاب با ماست. میخواهیم مثل دوران قبل از کرونا زندگی کنیم؟ یا میخواهیم تامل کنیم و درس بگیریم؟

نظرات (۳)

برای من که دانش آموزم(و درونگرام) خیلی خوب بود قرنطینه. فرض کنین یک ساعت مناسک بیداری و حاضر شدن و سرویس و صف صبگاهی و یک ساعت و نیم برای هر درس و کلی کلی وقت تلف شده ی دیگه حذف شد. توی تلگرام با یه ویس یا یه فیلم کوتاه میشه یاد گرفت درسارو. ضمن اینکه میشه بیشتر تست زد و رو درس ها عمیق شد عوض تکالیف و پرسشای روزانه.

اما متاسفانه نمیشه. مطمئنم قرنطینه که تموم بشه سیستم باز همونه. باز باید کلی وقتایی که عملا بر باد میرنو با یواشکی کتاب خوندن زیر میز و یادداشت نویسی احیا کرد.

سیستم آموزشی مون هیچوقت اصلاح نمیشه.

پاسخ:
جالبه
فکر میکردم دانش آموزا بیشتر ضرر میکنن
ممنون که خواندید و نوشتید

خوب بود، لینک شد.

به عنوان یک تاحدودی درون‌گرا، اجمالا موافقم.

  • سیمیا ‌‌‌‌‌
  • تجربه شخصی خودم رو می‌نویسم.

    من درون‌گرا هستم ولی اوایل قرنطینه برای من سخت و ملال‌آور بود. نه به خاطر محرومیت از ارتباط فیزیکی و تجربیات اجتماعی؛ بیشتر به خاطر بی‌بهره بودنم از نظم شخصی. من تمام عمرم داخل سیستم‌هایی بودم که در جهت برآورده کردن انتظاراتشون تلاش کردم. (و تمام لذت و فراغتم در رفتنِ گاه به گاه از زیر بار اون انتظارات و مسئولیت‌ها بود...)

    با شروع قرنطینه و بلاتکلیفی و واگذار شدن من به شخص خودم، به شدت کسل و خموده شدم و دلم برای زندگی روتینم تنگ شد چون انگار چیزی غیر از اون رو بلد نبودم. من دانشجو هستم و باید درسم رو به صورت مجازی ادامه میدادم ولی تا مدت زیادی اصلا سراغش نرفتم. چرا؟ چون اجبار مستقیم یا غیرمستقیم (تاثیر محیط آکادمیک و دیدن تکاپوی دیگران) وجود نداشت.

    خیلی طول کشید تا سعی کنم زمام امور رو به دست بگیرم و به جریان زندگی برگردم. به تمام کسانی که نظم و برنامه‌ریزی‌هاشون منشا درونی داره و تونستن از این ایام قرنطینه استفاده‌ی مفید داشته باشند، غبطه می‌خورم.

    این ماجرا با همه‌ی سختی و ناخوشایند بودنش برای من اتفاق مبارکی بود. چون فرصتش رو پیدا کردم که بفهمم چقدر در برابر زندگی منفعل بودم و خودم خبر نداشتم. هنوز از وضعیتم رضایت ندارم ولی نسبت به شروع قرنطینه اوضاع بهتری دارم و همین هم خوبه :)

    پاسخ:
    چقدر خوب شد که این تجربه تان را نوشتید.
    و کاش همه ادمهایی که مثل من و شما درگیرودار زندگی ماشینی تبدیل به یک چرخ دنده شده بودند بنویسند که کرونا چه خدمتی بهشان کرد. کرونا "فراغت" ارزشمندی که ارسطو و راسل ازش حرف میزدند را به ما هدیه داد. به قول شما واقعا اتفاق مبارکی بود.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی