آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

رنج بردن از تنهایی نشانه ی بدی است: من فقط، در جمع زجر کشیده ام.

فردریش نیچه

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مسابقه فوتبال ایران و اسرائیل» ثبت شده است

  • ۲
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست


دوست نادیده ای در این صفحه برای بنده نظر گذاشته بود که درمورد مجموعه داستان "تخران" هم چیزی بنویسم.

ضمن تشکر از لطف آن عزیز باید بگویم از انتشار تخران الآن بیش از 6 سال میگذرد و اگرچه هنوز قرص و محکم از آن مجموعه داستان دفاع میکنم اما به نظرم آنچه باید درموردش گفته میشد گفته شده و هر کس مایل باشد میتواند نقد و نظرها را با یک جستجوی ساده بیابد.

حالا بیشتر دوست دارم خبر بدهم که انشاالله در کمتر از یک ماه دیگر قرار است نخستین رمان بنده به نام "رمق" منتشر بشود.

رمانی که نه تنها امسال که حتی سال گذشته هم امید داشتم به نمایشگاه کتاب برسد و به طرز مضحکی فقط معطل طرح جلد شد.

بگذریم، امیدوارم این رمان توجه ها را جلب کند و در جوایز ادبی چنان که در مورد تخران اتفاق افتاد مورد بی مهری قرار نگیرد. گرچه این رمان الحمدلله قبل از انتشارش در جشنواره داستان انقلاب امسال مورد تقدیر هیئت داوران قرار گرفت.

در مورد این رمان دو سال قبل گفتگویی با خبرگزاری فارس داشتم که میتوانید در این صفحه بخوانید. البته تعجب نکنید اگر دیدید رمان را "از امجدیه تا ویلا" نامیده ام. من در عوض کردن اسم کتاب ید طولایی دارم! مجموعه داستان تخران در ابتدا با نام "خنده ها به کدام دهان ها بازگشته اند؟" فیپا گرفت!!


  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

حیوان خردمند!



امروز کتاب را تمام کردم.

خب راستش برای من که در این سالها عادت کرده م در مورد هر چه میخوانم چیزی بنویسم سخت است که درباره این کتاب چیزی ننویسم!

اما باید فقط به چند نکته کوتاه بسنده کنم. چرا؟ چون واقعا فضای مطالعاتم بیشتر ادبیات و علوم انسانی بوده و نه زیست شناسی! شاید بتوانم بگویم اولین نکته همین است. ذوق زدگی و اعجابی که در جامعه کتاب خوان ما نسبت به این کتاب شایع شده احتمالا به خاطر عدم آگاهی و بی خبری مخاطبان از علم زیست شناسی و نظریات داروین است. به دوستانم گفتم احتمالا اگر کسی با داروین آشنا باشد و تاریخ تمدن ویل دورانت را هم خوانده باشد بعید است با خواندن این کتاب خیلی شگفت زده شود.

ولی خب واقعا این کتاب سوالات زیادی در ذهن ما ایجاد میکند که برای پیدا کردنشان باید دنبال جواب برویم. اگر بنشینیم بعید است جواب ها دنبال ما بگردند!

مگر این که مثل من آدم سفت و سختی باشید و با خودتان بگویید "این آقای هراری هم دارد قصه خودش را می گوید و بالاخره یک قصه گوی حرفه ای تر از او هم پیدا میشود."

دین هم قصه خودش را درباره بشریت گفته و هر وقت که یک قصه گوی حرفه ای تر پیدا شده دین قصه ای بالادست آن رو کرده است. وانگهی ایمان داشتن در همین مواقع است که به سنگ محک میخورد.

در بعضی قسمت ها مشخص است که استدلال نویسنده خیلی محکم نیست. در قسمت های زیادی نویسنده فقط در مورد فرضیه های اثبات نشده حرف میزند.

خلاصه از نویسنده اسرائیلی کتاب نخوانده بودیم که خواندیم! البت اگر قبل از شروع میدانستم اسرائیلی است شاید نمی خواندم. قرآن فرمایش میکند اگر فاسقی خبری برایتان آورد راحت حرفش را نپذیرید. حالا استاد دانشگاه آتئیست ساکن اسرائیل که بماند!

  • مجید اسطیری
  • ۱
  • ۰

به خودم نهیب زدم که "دست بردار رئوف! دست بردار از این فکرهای مسخره! نمیشود که از همه ترسید و به همه مشکوک بود! ولش کن." و سعی کردم دیگر حواسم را بدهم به بازی. همین که این تصمیم را گرفتم بازیکنان ما از چپ نفوذ کردند و بازیکنی که نفهمیدم کی بود یک سانتر دقیق کشید برای بهزادی و بهزادی بلند و محکم تر از شوت سر زد و دروازه بان ناقص دفعش کرد و کلانی توپ را فرستاد توی دروازهء چین و این بار دروازه بان فقط ایستاد و تماشا کرد. مردم ترکیدند از شادی. صدای جیغ و داد آدمها و شیپورها با هم رفت به آسمان. دیدم بهترین بهانه است که فضای گرفتهء خودم را بشکنم. همانطور که به همراه بقیه بلند شده بودم صدایم را رها کردم و داد کشیدم و کف زدم و با بقیه دم گرفتم "ایراآآآن، ایران"..
همه در حال شادی کردن و جیغ و داد بودند که دیدم چیزی آن طرف ورزشگاه میدرخشد. خیلی سریع ملتفت شدم که چیست. یکی از پرچمهایی که دور تا دور ورزشگاه نصب شده بود آتش گرفته بود. از آن فاصله نمیشد فهمید کدام پرچم است اما این طرف و آن طرفش پرچم چین و میانمار پیدا بود. پرچم خودمان هم که نمیتوانست باشد. پس قطعا پرچم اسرائیل بود. هنوز داشتم به آن روبرو نگاه میکردم که دیدم از پشت سر صدای همهمه می آید برگشتم و دیدم چند نفر دارند میگویند "مواظب باشید نسوزید!بروید کنار!" بالا سر خودمان، همین بغل راست جایگاه یکی دیگر از پرچمهای اسرائیل داشت در آتش میسوخت. تنها چیزی که توانستم با خودم بگویم این بود که "دمشان گرم!" 


به بهانه روز جهانی قدس


فکر کنم آخرین باری که در راه پیمایی روز جهانی قدس شرکت کردم سال 89 بود که از قضا یکهو دلاوری جلوی من و پدرم سبز شد و باهام مصاحبه ای کرد که خودم هیچ وقت ندیدمش.

همان شب یکی از بچه های دوره کاردانی پیامک داد که : آقای عزیز! من دیگر رفاقتی با شما ندارم.

خیلی دیدن این پیامک خنده دار بود چون قبلش هم خیلی رفاقتی با هم نداشتیم!

میخواستم بگویم در این چند سال که شبهای ماه رمضان من به شب زنده داری (عموما خالی از تحجد البته!) میگذرد فیض حضور در راه پیمایی ازم سلب شده و از جمله امروز.

اما خب اولین رمان من مربوط میشود به مستقیم ترین و نزدیک ترین رویارویی ملت ایران با اسرائیل، یعنی بازی فوتبال فینال جام ملت های آسیا 1347


بریده ای از رمان در دست انتشار #رمق 



#روز_قدس
#qudsday
#یوم_القدس_العالمی
#israelhourglass

  • مجید اسطیری