آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

رنج بردن از تنهایی نشانه ی بدی است: من فقط، در جمع زجر کشیده ام.

فردریش نیچه

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اینستاگرام» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

راستش بنده هم از طرف یکی از دوستان گرامی و اهل اندیشه و قلم به چالش خودتان را میشناسید؟! دعوت شدم.

شما بهتر از من میدانید که جهان امروز دوست دارد ما را در قاب های تعریف شده خلاصه و دسته بندی کند. قبل از این که ما این را بفهمیم خود غربی ها این را فهمیدند و جوانها با جنبش هایی مثل هیپی گری به آن اعتراض کردند. اگر کلیپ ترانه دیوار پینک فلوید را ندیده اید ببینید با زیرنویس.

حالا ما جوانهای ساده جهان سومی خودمان داریم همین قاب بندی را تمرین میکنیم! واقعا خنده دار است که من بگویم خودم را میشناسم و بتوانم آن را در چهار جمله (به مثابه چهار ضلع یک قاب) خلاصه کنم. نه، من اعتراف میکنم که خودم را نمیشناسم و به شما هم میگویم خیال نکنید خودتان را میشناسید. ما آفریده شده ایم که تا آخرین لحظه زندگی بین نیلوفر و قرن پی آواز طبیعت برویم یا حتی بدویم!

اگر تمرین بکنید که بیوی خوبی برای تلگرام یا اینستاگرامتان بنویسید کم کم خودتان باورتان میشود که همان هستید در صورتی که شما آن نیستید. شما چیزی هستید که باید کشفش کنید و از خودتان بسازید. با اجازه شما عرض کنم هیچ کس نمیتواند تا آخرین لحظه زندگی اش بگوید که من راز زندگی را کشف کرده ام و خودم را با دستان خودم ساخته ام چون هر انسانی ممکن است آخرین لحظه اشتباه کند. مگر معصومین علیهم الاسلام. حالا من و شما خیلی شاعرتر و حکیم تر از محمدعلی بهمنی شده ایم؟! و مسئله را حل کرده ایم؟! که گفت:

عقل یا احساس؟ حق با چیست؟ پیش از رفتن ای خوب

کاش میشد این حقیقت را بدانی یا بدانم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هرچه داریم همین «کاش» است.

تمرین بیو نوشتن واقعا برای ما پسندیده نیست. یکهویی باورمان میشود!

  • مجید اسطیری
  • ۱
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

دوست عزیز و ناشر خوب قاسم صفایی نژاد بنده را به چالش دلخوشی های صد کلمه ای دعوت کرده است که زهی افتخار من!

البته که نمیتوانم حرفم را در صد کلمه بنویسم چون به نظرم کوتاه پرداختن به دلخوشی ها فضیلتی نیست اما پرداختن به دلخوشی های کوچک واقعا فضیلتی است و نشانه یک نوع نگرش خاص و عمیق به زندگی است که علی الخصوص امروزه خیلی به آن نیاز داریم.

بنده چون بزرگ شده یک خانواده کاملا دارای تعارض هستم اهمیت «دلخوشی های کوچک» را خیلی خوب درک میکنم. یکی از والدین من همیشه به دلخوشی های کوچک راضی بود و هست و آن یکی این دلخوشی های کوچک را مسخره و مضحک میدانست. یکی از قدیم میگفت بهترین آرزویش این است که همه اعضای خانواده شان دور هم باشند و در حیاط خانه قدیمی شان چای بخورند و گل بگویند و گل بشنفند.

اما آن یکی این طور دلخوشی ها را تحقیر میکرد و میگفت خوب است آدم فکرهای بزرگ داشته باشد و همت بلند. در خوب بودن اینها شکی نبود اما معلوم نبود چرا فکرهای گنده باید مایه تحقیر دلخوشی های کوچک بشوند! آیا شما برای این که انسان بلند همتی باشی نباید بتوانی از دورهمی خانوادگی لذت ببری؟ آیا همه زندگی تلاش برای رسیدن به اهداف بزرگ است و فقط آن موقع حق دارید نفس راحتی بکشید؟ مسئله واضح است. این دو تا دیدگاه میتوانند با هم از در آشتی دربیایند به شرطی که هیچ یک آن دیگری را مسخره نکند و دست کم نگیرد.

من توی چند سال اخیر یکی دو تا سیلی جانانه از زندگی خوردم و لغزنده بودن خوشبختی برایم هرچه بیشتر آشکار شد. شاید شما این طوری نباشید و از جایتان برخیزید و خودتان هم دو تا سیلی به گوش فلک بنوازید. دمتان هم گرم! من این کاره نیستم و حوصله اش را ندارم. پس چسبیده ام به همین دلخوشی های کوچک خودم مثل کتاب خواندن صبحگاهی در بالکن و قصه گفتن شبانگاهی برای دخترم وقتی در آغوشم دراز میکشد. اما چرا گفتم امروزه خیلی نیاز داریم به دلخوشی های کوچک بپردازیم؟ چون شما بهتر از من میدانید که «تجربه» اهمیتش از «کالا» بیشتر شده. شاید روزگاری ما فقط در خیابان چشممان به ماشین های از ما بهتران می افتاد و بعد از مدتی داشته های انان برایمان عادی میشد،

اما به لطف زیست مجازی حالا مدام مشغول سرک کشیدن در زندگی هم هستیم و حسرت تجربه های هیجان انگیز از ما بهتران را میخوریم نه فقط داشته هایشان را. طرفه اینکه حتی نمیتوانیم مثل آنها زندگی خلوت و ساده ای داشته باشیم! خیلی از شما هم احتمالا تا حدودی «مجبور» هستید مدام در دسترس مدیر و همکار باشید. مرخصی و فراغت به معنای واقعی ندارید و سر در نمی آورید چطور بعضی ها میتوانند مدام در سفر و تفریج باشند و «دلخوشی های بزرگ» داشته باشند. این جهانی است که تلاش میکند دلخوشی های کوچک ما را کمرنگ جلوه بدهد.

پس درود بر کرونا که مدتی همه را چپاند در قرنطینه و چند صباحی در زمینه دلخوشی ها عدالت ایجاد کرد. wink باری این توضیح اینجا واجب می افتد که من فقط آرزو میکنم بتوانم بچسبم به دلخوشی های کوچکم. فقط آرزو است! ماهیت جهان ما طوری است که نمیگذارد هیچ کس فقط به دلخوشی های کوچک خودش بچسبد. بنابراین چنان که افتد و دانید بنده هم هنوز با زندگی دعوا دارم و هنوز با هم دست به گریبان هستیم.

اما اگر به خودم باشد به قول سیدعلی صالحی حتما «طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!» این اندازه درویش مسلکی را در خودم گرامی میدارم و به آن میبالم و سعی میکنم با کارهای بزرگی که ناگزیر دارم آشتی اش بدهم.

به قول معروف آدم باید پهلوان-درویش باشد و مظهرش مولا علی است که فرمود: چنان باش که همیشه زنده ای و چنان باش که فردا می میری.

 

بعدالتحریر:

این را جا نیندازم که این دلخوشی های کوچک میتواند مایه از بین رفتن فاصله های نسلها و طبقات بشود. پیارسال که در یک دبیرستان نمونه شمال تهران تدریس داستان نویسی میکردم رسیدیم به یک تمرین که برای تقویت قوای مشاهده استفاده میشود و آن چیزی نیست جز ترتیب دادن سیاهه ای از چیزهای جالب. مثلا ممکن است صدای برخورد باران بر چتر برای یک نفر خیلی جالب باشد و آن را توی این سیاهه بنویسد. من خودم هم تعدادی از چیزهای جالب نوشتم که ذهن بچه ها روشن تر شود. آن موقع تازه سبک موسیقی جاز بیباپ را کشف کرده بودم و این را نوشتم.

از بین همه چیزهای جالبی که بچه های کلاس نوشته بودند آن که در ذهن من ماند این بود: «اولین روزی که از مدرسه برگشتم خانه و گربه ام پرید بغلم!»

با این که گربه نگه داشتن از تجربیات ذهنی من دور بود اما با این جربه خیلی حال کردم و فاصله نسلی و طبقاتی من و آن دانش آموز در یک لحظه برچیده شد. یادم آمد که مادر و خاله هایم قدیم ها در خانه حیاط دارشان گربه داشته اند. البته نه گربه ای که از مغازه خریده باشند و توسط دامپزشک ویزیت بشود و غذای بسته بندی شده بخورد. کاش همه قدر دلخوشی های کوچک را بدانند! آمین!

  • مجید اسطیری
  • ۴
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

راستش من بعد از 9 ماه بالاخره مجبور شدم مجددا یک صفحه در اینستاگرام باز کنم. از حضور در شبکه های اجتماعی خوشم نمی آید.

به نظرم اگر بخواهیم در روز جهانی وبلاگ نویسی درباره چیزی حرف بزنیم همین نسبت وبلاگ نویسی با حضور در شبکه های اجتماعی است. نمیشود خیل عظیم آدمهای لذت طلب سطحی را که توی شبکه های اجتماعی بیشتر کیف میکنند را دعوت به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی کرد.

اما میشود کاربران عمیق تر، با حوصله تر و آنهایی که قبلا وبلاگ داشته اند را دعوت کنیم که برگردید و در همان بستری که سالم تر بود بنویسید. درست است که این اتفاق خود به خود می افتد اما من شاهد بوده ام چطور برخی رفقا بعد از حضور در شبکه های اجتماعی به وبلاگ هایشان بی تفاوت شدند. خودم هم همین طور بودم و هستم متاسفانه. صفحه اینستاگرامم حالا هفته ای دو سه بار به روز میشود ولی وبلاگم ماهی یک بار.

شاید خیلی ها مثل من «مجبور» شده باشند در اینستاگرام حضور داشته باشند. مثلا وقتی ببینید ناشر کتابتان برای خودش سایت فروش کتاب طراحی نکرده و همه تمرکزش را روی فعالیت صفحه اینستاگرامش گذاشته شما به سختی میتوانید خودتان را راضی کنید که در اینستا صفحه نداشته باشید. و وقتی ببینید که واقعا بعضی ها به لطف مخاطبان اینستاگرامی توانسته اند فروش کتابشان را بالا ببرند مقاومت برای صفحه نداشتن در اینستا سخت میشود. با همه اینها من هیچ وقت نمیتوانم به راحتی اجازه بدهم اینستاگرام هر کاری میخواهد با مغزم بکند.

سعی میکنم به خودم یادآوری کنم «اینستاگرام روی مغز ما نصب میشود نه روی گوشی هوشمندمان» و حواسم جمع باشد که بهش وابسته نشوم. اما متعجبم که چرا از دیگران این گلایه ها را نمیشنوم. منظورم همین کاربران فارسی زبان است. انگار اینستاگرام فقط من را اذیت میکند و بقیه هیچ مشکلی باهاش ندارند! آسیبهای شبکه های اجتماعی یکی و دو تا نیستند. از تاثیرات مخرب روی تمرکز حواس گرفته تا تاثیرات منفی روی زیربنای برداشت های فکری و فلسفی ما میتوانیم سیاهه ای بنویسیم. اما واقعا متعجبم در میان دوستانم چطور هیچ کس چیزی در این باره نمینویسد. جمله مشهور مارشال مک لوهان را به شما یادآوری میکنم: رسانه همان پیام است.

بگذریم؛ به بهانه روز جهانی وبلاگ نویسی میخواهم سه نفر از دوستانم را دعوت کنم که از تجربه وبلاگ نویسی شان بنویسند و خودشان هم سه نفر دیگر را دعوت کنند تا در این باره بنویسند. البته دعوت من مثل دعوت پیامبر اسلام ص یک دعوت عام است و هر کسی که این مطلب را میخواند میتواند به دعوتم لبیک بگوید و از تجربه خودش بنویسد. همان طور که خواندید تمرکز من بیشتر بر اهمیت وبلاگ نویسی در عصر شبکه های اجتماعی بود و از این سه نفر هم دعوت میکنم حتی المقدور در همین حال و هوا بنویسند.

ایده اصلی من این است که عصر ما عصر حواس پرتی است و شبکه های اجتماعی به این حواس پرتی دامن میزنند. توجه ما را مدام به چیزهایی جلب میکنند که واقعا اهمیتی ندارند. از آن گذشته به قول مک لوهان ذات این شبکه ها فارغ از محتوایشان، پیام پراکندگی خاطر را مخابره میکند. جمعیت خاطری که حافظ از زلف پریشان معشوق کسب میکرد هر روز چیز بعیدتری به نظر میرسد.

توجه بی اندازه ما به شبکه های اجتماعی نه تنها تاثیرات منفی روی مسئله عدالت اجتماعی دارد، نه تنها تاثیرات منفی روی درک ما از حقیقت در قاب رسانه دارد، که حتی تاثیرات منفی روی تمرکز حواس و مهارت مطالعه کتاب دارد.

من این سه دوست را دعوت میکنم از تجربه وبلاگ نویسی شان بنویسند:

1. وبلاگ در آن نیامده ایام (حسن صنوبری)

2. وبلاگ سرو سهی (سیده المیرا شاهان)

3. فانوس (حامد)

  • مجید اسطیری
  • ۱
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

زمزمه های بازگشت زندگی به شرایط عادی به گوش می رسد و من بی تعارف از این بازگشت ناراحتم. دوست دارم شرایط قرنطینه طول بکشد.

چیزهایی که میخواهم بنویسم قطعا جامع و علمی نیست اما دعوت به یک تامل است. این تامل هم الزاما فسفی نیست. شاید کمی شاعرانه باشد اما چه عیبی دارد؟ افلاطون شاعران را از مدینه فاضله اش بیرون کرد اما خودش به عنوان یک فیلسوف در سیسیل نتوانست مدینه فاضله را بسازد.

برتراند راسل مقاله ای خواندنی دارد به نام «در ستایش بطالت» که وقتی آن را میخوانید متوجه میشوید بیش از بطالت دارد درباره «فراغت» حرف میزند. یعنی چیزی که ما در عصر جدید هیچ وقت نداریم. حتی وقتی توی تخت خوابمان ولو شده ایم و داریم یک استوری مسخره توی اینستاگرام میگذاریم یعنی داریم مثل یک برده برای کشتی عظیمی به نام «اقتصاد توجه» پارو میزنیم.

برتراند راسل آنجا میگوید تمام ابنای بشر میتوانند فقط 4 ساعت در روز کار کنند و بقیه اوقات خودشان را به فراغت بگذرانند. فراغت گنج گرانبهایی است که ارسطو شروع هر تفکری را از آن میداند. بله، اگر فراغت نداشته باشید بعید است هیچ وقت فکر بکری به ذهنتان برسد که بتواند معنایی به زندگی تان ببخشد. راسل میگوید با توجه به پیشرفت فناوری و افزایش سرعت تولید پس کارخانه ها میتوانند کمتر کار کنند و انسان ها زمان بیشتری در خانه باشند. البته اطراف و جوانب معادله اقتصادی را خوب بررسی میکند و نشان میدهد این فقط یک خیال نیست و کاملا تحقق پذیر است.

اما دنیای جدید و سرمایه داری بازار آزاد اصلا نمیتواند یک خانواده را در کنار هم در خانه تحمل کند (البته اگر روی میز شامشان انواع و اقسام سس و نوشیدنی صنعتی باشد شاید تنگ نظری نکند و بگذارد دور هم بنشینند!) اقتصاد بازار آزاد میخواهد همه توی خیابان ها بدوند و پشت میزهای ادارات بپوسند و مثل چارلی بین چرخ دنده های صنایع پیچ بخورند و البته به این راحتی نمیرند! چون باید زنده باشند و «مصرف» کنند! و «فضیلت» در اخلاق عصر ما به «قدرت خرید» فروکاسته شده. اگر بتوانی یک ساعت مچی گران قیمت بخری میتوانی عکسش را بگذاری در صفحه مجازی ات و لایک بیشتری دشت کنی وگرنه چیزی نیستی. به همین خاطر همه دولت ها دوست دارند به قیمت جان مردم شرایط قرنطینه برچیده شود.

در اشتیاق دولت ها به تمام شدن قرنطینه تقاوتی میان جمهوری اسلامی و دولت امریکا نیست و این نشان میدهد نرم افزاری که روی مغز دولت ما نصب شده همان نرم افزار امریکایی است و ربطی به انسان شرقی و داشته های تاریخی اش ندارد. اما بگذارید زیاد از ایده اولیه خودم دور نشوم. ایده اولیه من این بود که قرنطینه با بی رحمی اش توانست بالاخره حدی از عدالت را در سراسر کره خاکی برقرار کند. بالاخره من و آن کسی که بیشتر از من میتوانست مصرف کند کمی شبیه هم شدیم. ماشین گران قیمت او حالا توی پارکینگ خانه اش خاک میخورد و نمیتواند وقتش را در بهترین هتل های جهان بگذراند. حالا تفاوت مان فقط در حد چیزی است که میخوریم. حالا شاید نان و ماست ما خوشمزه تر از غذای اشرافی او باشد. حالا شاید او هم مثل ما دلش از مسافرت نرفتن و تفریح نداشتن بگیرد. مجبور بشود بالاخره به «دیگران» فکر کند.

بله عدالت همیشه تاریخ بشر به قیمت محدود کردن آزادی به دست آمده و برعکسش هم دقیقا صدق میکند. ما فقرا و ما درونگراها و ما اهل شهود همیشه احساس میکردیم که قواعد این دنیای سرعت و پول اشتباه است و آرزو داشتیم این قواعد به وسیله دست قدرت الهی به هم بخورد. حالا دست جباریت الهی از آستین یک ویروس چند نانومتری بیرون آمده و قوه شهویه بشر امروز ضربه فنی شده. خوابش را هم نمیدید این طوری زمین گیر بشود. حرف من دقیقا این است که شاید این شرایط قرنطینه اجباری اساسا انسانی تر از شرایط هیاهو و سرعت و مصرف بود که خیلی ها را له میکرد و بر اساس غفلت کار میکرد. من برای خودم یک سری صغری کبری چیدم که واقعا بشر میتواند تا سالها با همین شرایط زندگی کند و اتفاق خاصی هم نیفتد. خب چون من اقتصاددان نیستم شاید این معادله یک جاهاییش بلنگد اما بد نیست با هم مرورش کنیم. ببینید برای کاهش درآمدها که احتیاجی به توضیح نیست. همه اصناف درآمدشان به حدود صفر رسیده. اما چرا کسی از کاهش هزینه ها حرف نمیزند؟

کسی قسط نمیدهد، کسی کرایه خانه نمیدهد، کسی هزینه حمل و نقل نمیدهد. گفتم که سرانه هزینه هر فرد بشر فقط به خورد و خوراکش و نهایتا پول برق و گازی که مصرف میکند کاهش یافته و این هزینه کم است و میتواند کمتر هم بشود. این معادله خیلی سرراست است. خانواده سه نفره ما در این مدت هزینه هایش به شدت کاهش پیدا کرد و چون همان حقوق جاری به حسابم واریز میشد یکهو نگاه کردم و دیدم مبلغی پول توی حسابم پس انداز شده که بعد از ازدواج بی سابقه بود. (البته دم عید همه عیدی و سنوات میگیرند و آن پول هم واقعا رقمی نیست ولی خب برای من که هیچ وقت عادت به پس انداز کردن ندارم قابل توجه تر است.) این اتفاقی است که حتما برای خیلی از کارمندان دولت افتاده. در صورتی که مشاغل و اصناف وضعشان خراب است. خب دولت می تواند حقوق کارکنانش را نصف کند مثل آب خوردن و آن پول را به حساب مشاغل آزاد واریز کند. هیچ ابهامی ندارد. پس چه اجبار و فوریتی هست که اقتصاد باز به همان شکل بیمار و ناعادلانه اش برگردد؟ هر خانواده چهار نفره میتواند هر ماه با همان یک میلیون تومان که دولت اولیش را واریز کرد زندگی کند.

اما مشخص است که این شرایط بر فرض هم که شدنی باشد دیری نخواهدپایید. قبول. پس شرایط باید کم کم عادی بشود. اما چرا همه چیز را رها کنیم تا به همان شکل قدیم برگردد؟ آیا کارمندها دلشان برای میزهایشان تنگ شده؟ یا کارگرها دلتنگ بیل و کلنگشان هستند؟ چرا به ایده برتراند راسل جامه عمل نپوشانیم؟ یعنی ساعات کار را به نصف کاهش دهیم و بگذاریم آدم ها فراغت بیشتری داشته باشند. چون کرونا مجبورمان کرده معابر و خیابان ها را شلوغ نکنیم. رستوران ها و سینماها یک روز در میان کار کنند. ساعت کاری بانک ها و ادارات نصف بشود و کارهای بیشتری را اینترنتی انجام بدهیم. بگذاریم همه نصفه و نیمه عائله دولت بمانند. این ایده چپی است؟ بله، چه ایرادی دارد؟ مگر در اقتصاد لیبرالی خیلی دارد بهمان خوش میگذرد؟

کاملا متوجهم که وقتی در شهر زندگی میکنی و چیزی تولید نمیکنی نمیتوانی توقع داشته باشی مفت بخوری و استراحت کنی. همین الآن روستایی هایی را میشناسم که کرونا کوچک ترین تغییری در زندگی شان ایجاد نکرده. کماکان سرگرم کشاورزی و دامپروری شان هستند و فقط نمازجماعت مسجد روستا تعطیل شده. تمام حرفم این بود که کرونا سبک زندگی ما را تغییر داد و مجبورمان کرد به ایده اصالت فراغت که ارسطو و برتراند راسل مطرح کرده بودند نزدیک شویم. آیا نباید از این شرایط گرانقدر پاسداری کنیم؟ آیا نباید با تامل بیشتر جلوی از دست رفتن تجربه ارزشمند قرنطینه را بگیریم؟

مگر همین نئولیبرالیسم نیست که تولید کننده تنهایی است تا باز همین حس را در صفحات اینستاگرام به ما بفروشد؟ قرنطینه به من و همسرم و دخترمان اصلا سخت نگذشت. ما درونگراها ککمان هم نگزید. چون قدم زدن در بازار برایمان هیچ جذابیتی ندارد. حتی اگر تلویزیون هم نداشتیم یک طوری سر میکردیم و ای کاش که اینترنت هم نداشتیم. خلاصه اصلا احساس تنهایی نکردیم. بر عکس من هر وقت توی شهر بودم احساس تنهایی میکردم. مثل "کُتار" شخصیت مجرم رمان طاعون "آلبر کامو". تنها کسی که وقتی طاعون شهر را فراگرفت خوشحال بود.

در مورد دین و مناسک هم دو خط بنویسم. مذهبی ها گویا خیلی سختشان بود که حرم ها بسته بشود. من اما دارم به نوع دین داری کی یر کگور فکر میکنم. اگر دین همه ش در یک نمایش دسته جمعی خلاصه شود و اگر فقط در مسجد و نماز جماعت بتوانی خودت را مومن احساس کنی باید بروی کشکت را بسابی. ای کاش ما شیعه ها زیارت مان بعد از کرونا با قبل از کرونا فرق بکند. در هجر است که آدم قیمت وصل را میفهمد.

کرونا لااقل برای ما که هنوز کاملا غرق در اقتصاد بازار آزاد نشده ایم فرصت یک تامل است. چرا در امریکا صف های طولانی خرید تشکیل میشود و اینجا نمیشود؟ چون اینجا هنوز اسنپ مارکت نتوانسته اصغر آقای بقال را شکست بدهد. 

انتخاب با ماست. میخواهیم مثل دوران قبل از کرونا زندگی کنیم؟ یا میخواهیم تامل کنیم و درس بگیریم؟

  • مجید اسطیری