آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

درباره زندگی و فرهنگ و ادبیات و تنهایی و دیگر چیزها

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
  • ۰
  • ۰

به نام دوست

 

شُکری بی شکایت، با یار دلنواز

روایتی شخصی از دیدار خصوصی  داستان‌نویسان با رهبر معظم انقلاب - 

19 مهر 97

مجید اسطیری

 

متن کامل تری که من نوشتم قبل از این که دوستان روزنامه قدس بخشی را حذف کنند:


حتما میتوانید یکی از رفقایتان را در حالت "ای بابا بازم این شروع کرد به نق زدن!" تصور کنید. حتما میتوانید همان دوست را در حالت "باشه، باشه، ولی جان تو دیگه حوصله ندارم!" تصور کنید.

اما آیا میتوانید رهبر انقلاب را در چنین حالتی تصور کنید؟

من نمی‌توانستم؛ چون مطلقا چنین واکنشی را حتی در رقیق ترین شکلش در رسانه‌ها از ایشان ندیده‌بودم. تا پریشب! پریشب جادویی که با جمعی از دوستان هم داستانم راهی زیارت آن آفتاب حُسن شدیم. دست من خالی بود و از دو رمان تازه‌ام – که یکی را شهرستان ادب باید منتشر کند و یکی را سوره مهر – هیچ کدام نرسیده بود که تقدیم حضرت آقا کنم. این بود که اصراری نداشتم آن جلوها بنشینم و به همین راضی بودم که گوشهء خودم را بگیرم و غرق تماشای آن آفتاب حسن شوم. ولی زد و تمام وقت یک ساعتهء جلسه را رو به روی حضرت آقا نشسته بودم و حتی نگرانیچند ساعت قبلم را فراموش کرده‌بودم. این که مبادا ایکاروس وار با نزدیک شدن به خورشید موم هایی که بالهایم را بهم چسبانده‌اند آب شوند و سقوط کنم! زل زل و خیره خیره به آقا نگاه می‌کردم و مخصوصا وقتی جناب مؤدب بنده را معرفی کردند و فرمودند رمان ایشان درباره بازی فوتبال ایران و اسرائیل و ماجراهای حول آن است حسابی باد کردم و نگاهم را دوختم به نگاه آقا.

بله، من مطلقا به خاطر نداشتم کوچک‌ترین اثری از آن حالات که ابتدای این سطور گفتم از حضرت آقا دیده‌باشم در رسانه‌ها. جلسه به این گذشت که برخی از دوستان ما خودشان را و آثارشان را معرفی کنند و اگر مطالبه‌ای در فضای عمومی ادبیات داستانی کشور به ذهنشان می‌رسد خدمت آقا مطرح کنند. از فرصتی که نصیبم شده بود نهایت استفاده را میبردم و همه حرکات آقا را زیر نظر داشتم. مهربان و صمیمی و راحت به نظر می‌رسیدند. در حال خستگی در کردن به نظر می‌رسیدند. قبلا شنیده‌بودم که در کوران مسائل کلان کشور و جهان اسلام که هر یکی‌اش برای زمین زدن یک ملت کفایت میکند، این جلسات گه گاه شب جمعه آقا با اهالی فرهنگ جدا از گرفتن گزارش و بیان رهنمودها، برای ایشان حکم تمدد اعصاب نیز دارد.

باری در این میان یکی از دوستان نویسنده رمان خودش را این طور معرفی کرد که "رمانی است درباره مشکلات جوانان اعم از اعتیاد و خودکشی و ..." شاید دیگر دوستان ندیدند ولی من دقیقا دیدم که آقا با حالتی شبیه همان که در ابتدا توصیف کردم سری تکان دادند.

الحمدلله که اکثر دوستانمان حرف‌های روشن و امیدبخش زدند. از کارهای خوب انجام شده گفتند و افق‌های پیش رو را ترسیم کردند. از لزوم مجاهدهء نویسنده مسلمان انقلابی گفتند. چیزی که جریان شبه روشنفکری در ادبیات داستانی ما کُشت و به جایش بذر ناامیدی و کاهلی در این خاک کِشت. اما تک و توک که پیش می‌آمد کسی غُرغری بکند باز آن تکدر مختصر را در آقا می‌دیدم.

حرفها که تمام شد آقا در باب اهمیت رمان فرمایشاتی کردند که گزارش آن را حتما در خبرگزاری ها خوانده‌اید. اما مثال مهمی که در خصوص لزوم نگاه امیدبخش داشتند برای همه جالب بود. به توصیف دو نویسنده بزرگ قرن نوزده یعنی تولستوی و هوگو از جنگ ناپلئون با روسیه اشاره فرمودند و از این گفتند که هر کدام از این دو نویسنده چطور در مورد جنگ و مخصوصا شکست خوردن ملتشان نوشته‌اند. آن گونه که عزت ملتشان خدشه‌دار نشود. آقا اشاره کردند که اگرچه در رمان نویسی عقب هستیم و راه‌های نرفته فراوانی داریم لکن کارهای خوبی هم انجام شده و فعالیت شهرستان ادب مثبت بوده. چند بار متذکر شدند که همین حضور جمع ما نشان دهنده پیشرفت‌های امید بخش است. شنیدن این سخنان از زبان ایشان فوق‌العاده به همه‌ بچه‌ها انرژی و روحیه داد.

در پایان هم آقا برایمان دعا کردند و جلسه با اهدای آثار از طرف نویسندگان تمام شد. بعضی بچه‌ها که زرنگ‌تر بودند انگشتر عقیق متبرک به دعای آقا را از ایشان هدیه گرفتند و چفیه هم که رزق همه جمع شد.

برگشتیم مثل اورانیوم 20 درصد، مثل سی مرغ سیمرغ شده، مثل زهیر بعد از حسین. بهانه‌ها و گلایه‌ها یادمان رفت که رفت!

 


  • مجید سُدیری
  • ۱
  • ۰

بشاگردی

<a href="https://www.goodreads.com/book/show/30335995" style="float: left; padding-right: 20px"><img border="0" alt="تا خمینی شهر | روایت زندگی مجاهدانۀ حاج عبدالله والی | جلد اول، تا اردیبهشت 66" src="https://images.gr-assets.com/books/1464857926m/30335995.jpg" /></a><a href="https://www.goodreads.com/book/show/30335995">تا خمینی شهر | روایت زندگی مجاهدانۀ حاج عبدالله والی | جلد اول، تا اردیبهشت 66</a> by <a href="https://www.goodreads.com/author/show/15297176._">مؤسسه جهادی - کمیتۀ انتشارات و تبلیغات</a><br/>

My rating: <a href="https://www.goodreads.com/review/show/2388845480">5 of 5 stars</a><br /><br />

من زیاد اهل خواندن این طور کتاب ها نیستم اما دو بار سفر به بشاگرد در طول چند ماه گذشته من را به شدن با این آبو خاک درگیر کرد. و نادیده شیفته حاج عبدالله والی، این مرد بزرگ و بلند همت شدم. نا گزیر دیدم برای آن که که آن حال و هوای معنوی و شیرین در درونم ادامه داشته باشد باید این کتاب را تورق کنم و چه بسا که از برادران والی سرمشق بگیرم. انشاالله که نسل این مردان بلند همت در این سرزمین تا همیشه پایدار باشد. کاش از نسل من هم انسان هایی شبیه حاج عبدالله والی بیرون بیایند. ایدون باد<br />البته که سراسر کتاب خواندنی بود لکن بخش های مربوط به فعالیت های عمرانی برای من و شاید برای خیلی از مخاطبان چندان جذابیت نداشت و به نظرم میشد لااقل 50 - 60 صفحه از کتاب حذف کرد. در عوض بخش های مربوط به مسائل فرهنگی اعم از سنت غلط اسم گذاری در بشاگرد یا ازدواج های غلط و مسائل طبقاتی خیلی جالب بود و میشد مفصل تر بهشان پرداخت<br />البته متوجه این مسئله هم هستم که اگر معضلات فرهنگی پررنگ تر مطرح میشدند کتاب برای بشاگردی ها تلخ و نچسب میشد<br />دست مریزاد و خسته نباشید به بچه های صهبا

<br/><br/>

<a href="https://www.goodreads.com/review/list/24694245">View all my reviews</a>


  • مجید سُدیری
  • ۰
  • ۰

به نام دوست



هرچند انسانهای زیادی وجود دارند که در حضیض بدبختی و شکست خودکشی میکنند، اما برای من اسطورهء خودکشی در عصر حاضر کسی جز #آدولف_هیتلر نیست. انسانی همه اراده! نمونهء مثالی بشر مدرن که اراده کورش کرده!

خودکشی پل (شان پن) در آخرین صحنه‌های #21گرم به نظر من از جنس خودکشی مغرورانهء هیتلر است. چه بیماری قلبی شخص را به مرگ تهدید کند، چه نزدیک شدن نیروهای متفقین، این قهرمان لعنتی حاضر نیست بگذارد مرگ گریبان او را بگیرد. بلکه خودش گریبان مرگ را میگیرد.

جالب است که همانگونه که هیتلر هم قبلا یک بار تصمیم به خودکشی گرفته بود و در چشم مرگ نگاه کرده بود، پل (شان پن) هم برای دومین بار با مرگ رو در رو میشود و این بار هم با ارادهء خودش میمیرد. 

همین اراده ویرانگر است که باعث میشود او آنقدر بیرحمانه با همسر اولش رفتار کند و او را از داشتن فرزند محروم کند. (باز هم شبیه هیتلر که تخم و ترکه‌ای از خودش باقی نگذاشت.)


 

 

 

من توی عالم داستان فقط چند تا نمونه شاخص برای جریان سیال ذهن سراغ داشتم و دارم. "خشم و هیاهو"ی فاکنر که خیلی شاخصه، نمونه‌ای ایرانیش "شازده احتجاب" گلشیری و "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد" شهرام رحیمیان. حالا شاید یه چیزای دیگه‌ای هم دیده‌باشم که یادم نباشه.

توی عالم سینما بهترین نمونه‌ای که سراغ دارم "۲۱ گرم" ایناریتوئه.

ماجرای سه تا خونواده که با یه حادثه به هم مربوط میشن و یه جورایی میشه گفت بدبختی‌هاشون به هم منتقل میشه. الخاندرو گونزالس ایناریتو توی این فیلم زندگی سه تا خونواده با سه شکل متفاوت زندگی رو نشون میده که با یک حادثه، هر سه به هم گره می‌خورن. خلاصه به هر دوستی که فیلم رو ندیده توصیه می‌کنم ببینه.

من حرف زیادی ندارم راجع به فیلم فقط میخواستم بگم این فیلم به مخاطب میگه "به ذهنت اعتماد کن". آدم تا نیمه فیلم، با این همه کات‌های زیاد همه‌ش در حال گیج شدنه. اما هر چی از نیمه میریم جلوتر قسمتای خالیه این پازل کامل میشن و شکل یک نقاشی با معنی رو پیدا می‌کنن.

درمورد خشم و هیاهو هم من همین طوری بودم. تا وسطاش در حال گیج شدن بودم. نمی دونستم ذهنم چطور میخواد این تکه های بی ربط رو کنار هم قرار بده. اما واقعا وقتی فصل آخر رو می‌خوندم لذت می بردم چون خطوطی که باید بخشای مختلف این نقاشی رو به هم مربوط می‌کردن کشیده شدن.

  • مجید سُدیری
  • ۰
  • ۰

به نام دوست



این ها که میبینید یادداشت های تقریبا روزانه بنده ست در قسمت آپدیت سایت گودریدز وقتی که مشغول مطالعه کتاب فوق العاده ارزشمند "روان درمانی اگزیستانسیال" بودم. کاملا متوجه هستید که یادداشت ها از پایین به بالا تکمیل شده اند چون گودریدز آپدیت ها را این طور نشان میدهد.


همان طور که نوشته ام این کتاب را از یک دوست امانت گرفتم و البته آن قدر درخواندنش تعلل کردم که دوستم بعد از چند ماه پیامک داد که کتاب را برایش پس ببرم و من با التماس پیامک دادم که فرصت بیشتری بهم بدهد و همان روز خواندن را شروع کردم. 

امروز دیدم که این کتاب جزو پرفروش های نشر نی است و البته از نشست های مختلفی که برای آثار یالوم برگزار ده بود میدانستم که آثارش در ایران و جهان بسیار پر مخاطب است. خیلی ها هم گفته بودند که همین کتاب جان مایه علمی رمان هایش است.

خواندن این اثر ارزشمند را به همه شما گرامیان پیشنهاد میکنم.

Status
August 23, 2018 – 
page 303
 
 42.26% "امروز بخش اول کتاب که مربوط به اضطراب "مرگ" است را تمام کردم. این بخش مفصل ترین بخش کتاب است که تقریبا نیمی از حجم کتاب را به خود اختصاص داده و اگر به تنهایی هم منتشر میشد یک کتاب شاهکار تمام عیار بود. راستش این قدر این 300 صفحه برایم جالب و تکان دهنده بود که دوست ندارم بروم سراغ بخش های بعدی و میخواهم چند وقت مشغول مرور تجربه های یالوم در برخورد با انسانها باشم و خودم بعضی تمرین ها را انجام بدهم"
August 22, 2018 – 
page 255
 
 35.56%
August 21, 2018 – 
page 233
 
 32.5% "به این فکر افتادم بنشینم وصیت نامه ام را بنویسم. برای مواجهه با مرگ که یالوم می گوید نجات بخش است"
August 17, 2018 – 
page 222
 
 30.96% "در بخش اول که به دغدغه "مرگ" اختصاص دارد این جمله به صورت ترجیع بند تکرار میشود:
اگرچه خودِ مرگ ما را نابود می‌کند، اندیشه مرگ ما را نجات می‌دهد."
August 15, 2018 – 
page 190
 
 26.5% "عالی
عالی
عالی"
August 12, 2018 – 
page 111
 
 15.48%
August 10, 2018 – 
page 99
 
 13.81% "طولانی شدن کاوش درباره درک کودک از مرگ بیشتر برای روان درمانگرها جذاب است تا مخاطب معمولی. البته بخش هایی که نقل قول مستقیم از مصاحبه با بچه هاست واقعا جالب است.
یالوم می خواهد اثبات کند فروید اشتباه میکرد که سائق مرگ را در مقابل لیبیدو نادیده میگرفت. او نشان می دهد که فکر کردن درباره مرگ یک از دلمشغولی های جدی کودکان است. بیش از مسئله جنسی"
August 9, 2018 – 
page 77
 
 10.74% "ترس از مرگ فقط ترس از مرگ است و لازم نیست به ترس عمیق‌تری ترجمه شود. شاید آنچه بیمار روان نژند نیاز دارد ترجمه نیست. ارتباط او با واقعیت قطع نشده بلکه برعکس شاید به دلیل شکست دفاع های انکار کننده به هنجار بیش از اندازه به حقیقت نزدیک شده باشد

یالوم از این که رویکردهای مختلف روان درمانی عادت دارند ترس از مرگ و نابودی را به چیزهای دیگر اعم از شکست عشقی، ناکامی جنسی و ترس از طرد و ... ترجمه کنند گله میکند"
August 8, 2018 – 
page 55
 
 7.67% "احساس میکنم دارد حالم را خوب میکند"
August 6, 2018 – 
page 44
 
 6.14%
June 14, 2018 – 
page 32
 
 4.46% "دو سه روز پیش زادروز یالوم بود و همین را بهانه کردن تا این کتاب را شروع کنم. چند ماه بود که از رفیقم امانت گرفته بودمش"
  • مجید سُدیری
  • ۰
  • ۰

صدای سفید

به نام دوست



این چند خط پایان این مطلب را  سال 86 نوشته ام. یعنی 11 سال پیش. و چقدر دلم برای مجید آن سالها تنگ شده. ساق و سالم. عمیق و نسبتا بی خیال. کسی که مطمئنا خودش را اهل دل میداند و اگرچه کم کم دارد شعر گفتن را کنار میگذارد اما قدر لحظه های خودش را خوب میداند.

آن سال ها اکثر شب های تابستان را بیدار بودم. درس و دانشگاه نداشتم و با خیال راحت مینشستم پای رایانه و توی وبلاگ های دوستان شاعرم تاب میخوردم(خوزستانی ها به جای چرخیدن میگویند تاب خوردن. اولین بار این اصطلاح را از محسن مرادی تراکمه تنها هم اتاقی شاعر و اهل هنرم در دوره دانشجویی شنیدم). معمولا سعی میکردم برای هر کسی یک چیزی بنویسم. اگر کسی شعر تازه ای گفته بود سعی میکردم یک اظهار نظر دقیق بکنم که به درد طرف بخورد و به دقت نظر من هم آفرین بگوید. اگر چند بار به وبلاگ کسی سر میزدم و میدیدم چیز تازه ای نگذاشته پیغام میدادم که منتظر شعر تازه ای ازت هستم.

خلاصه دم دمای اذان صبح در حالی که مغزم از این همه چرخیدن در عالم مجازی در حال سوت کشیدن بود از پای رایانه بلند میشدم و میرفتم توی بالکن و به سکوت کوچه مان خیره میشدم. یا در واقع گوش میدادم. با این که همه خیال میکنند آن موقع کوچه در سکوت مطلق است اما در واقع این طور نیست و صدای حرکت گاز در علمک ها واضح و بلند شنیده میشود + صدای جیرجیرک ها ( که محمد سوری در شعری گفته بود "شب را خط کشی میکنند") + صدای همهمه مانند حرکت ماشین ها در خیابان ها و بزرگراه ها.

من آن موقع استاد دقت کردن در این طور چیزها بودم.

الآن رفتم توی آرشیو وبلاگ "کنج دنج" و رفتم سراغ قدیمی ترین مطلب در آرشیو و این را آنجا پیدا کردم.


و اما این که چرا عنوان مطلب را گذاشتم "صدای سفید"

چند وقت پیش شاید به صورت اتفاقی در فضای مجازی به مطلبی برخوردم که میگفت صداهای خاصی هستند که اگر آدم در مرحله ای از خواب بشنود خوابش عمیق تر میشود. اسم این صدا "صدای سفید" است و از همه فرکانس های صدا تشکیل شده است. یک نمونه اش را پیدا کردم و کوش دادم که شبیه شنیدن یک همهمه در زیر آب بود. 

راستش این صدا را ریختم توی گوشیم و چند شب هم گوشیم را طوری کوک کردم که وسط های شب شروع کند به زنگ زدن و این صدا را پخش کند که خوابم عمیق تر شود. البته میترسیدم همسرم را بیدار کند اما خوشبختانه او اذیت نشد. البته حقیقتش این است که هیچ شبی هیچ کداممان این صدای سفید را اصلا نشنیدیم. 😅

یکی دو تا سایت هم پیدا کردم که این صدای سفید را پخش میکردند. آنچه از گوش دادن به انواع صدای سفید دستگیرم شد این است که "زندگی ما پر از صدای سفید است!" صدای سشوار، صدای بزرگراه، صدای ورزشگاه فوتبال، صدای بازار، صدای رود، صدای پیچیدن باد در میان برگهای درختان و خلاصه همه صداهایی که مملو از فرکانس های مختلف هستند.

توضیح علمی صدای سفید و تاثیرش را هم به این شکل داده بودند که وقتی یک نفر با ما حرف میزند ما میتوانیم با تمرکز به حرف هایش گوش بدهیم اما وقتی سه نفر همزمان با ما حرف بزنند این تمرکز را از دست میدهیم و وقتی ده نفر حرف بزنند مغز ما کلا تمرکزش را از دست میدهد و حتی دیگر نمیتواند روی یک موضوع درونی خودش متمرکز شود.

همین است که ما در محل کارمان عموما به سکوت نیاز داریم. البته من در محل کارم معمولا خیلی موسیقی گوش میدهم و به لحاظ شخصیتی خیلی روی جزئیات هر آهنگ دقیق میشوم. خلاصه فهمیدم علت بی حوصلگی و عدم تمرکز حواسم در بعضی روزها چیست و تصمیم گرفتم کمتر موسیقی گوش بدهم.

یک نکته جالب دیگر هم این که وقتی پارسال همین ماه دخترم به دنیا آمد ما برای ساکت کردن گریه های گاه و بی گاهش مشکل داشتیم. نمیدانم کی بود که به ما گفت بالای سرش سشوار روشن کنیم! چون صدای سشوار صدای درون رحم مادر را شبیه سازی میکند. البته ما هیچ وقت کارمان به آنجا نکشید اما چند وقت پیش یک شب اینقدر برای خواباندن دخترم تلاش کردیم و به نتیجه نرسیدیم که ساعت 1 نصف شب همسرم گفت" پا شو بریم با ماشین یک دور بزنیم تا این بخوابه!" از قضا این تجربه خیلی به من چسبید. 😌 جدی میگویم! ساعت 1 نصف شب خیلی آرام با دنده یک توی کوچه های خلوت محله میراندم و با همسرم هم حرف نمیزدیم! خیلی جالب بود. گفتم: الآن میبرمت یک جایی که دوست داشتم خانه مان اینجا بود.

و رفتیم توی کوچه های محله تاکسیرانی پایین تر از اتوبان محلاتی و چسبیده به خیابان نبرد تاب خوردیم.

آرام با هم حرف میزدیم که بچه بیدار نشود. گفت: این که خیلی نزدیک خودمونه.

گفتم: آره، ولی ببین چقدر محله آروم و خوشگلیه. جلوی همه آپارتمانا یه باغچه بزرگ داره و یک سر همه کوچه ها بسته س که عبور و مرور ماشینا کم بشه.

خلاصه تجربه آن شب آن قدر برایم شیرین بود که چند بار بعد از آن که دخترم شب بیقراری میکرد اولین پیشنهاد من همین بود که برویم دور دور!

الغرض که صدای ماشین خودش یک صدای سفید است و در واقع یک لالایی است و اساسا لالایی خودش یک صدای سفید است.

اینجاست که اهمیت سکوت مشخص میشود.

شما را دعوت میکنم برای این که به اهمیت والای سکوت پی ببرید این پادکست فوق العاده را بشنوید.

بگذریم.

نمیخواستم یادداشتم این قدر طولانی شود. فقط میخواستم محض خالی نبودن عریضه یک چیزی از آرشیو وبلاگ قبلی ام اینجا بگذارم.

این هم متنی از یازده سال پیش:



صداهایی هستن که همه می شنون و همه می دونن زیبان .  مثل صدای جیرجیرکا که شب رو خط کشی می کنن , مثل صدای پر شدن استکان از چای ، 
 
 
 
صداهایی هستن که همه می شنون ولی همه نمی دونن زیبان . مثل سمفونی  سکوتی از جنس همهمه که نیمه شبا از اتوبانای دوردست شهر به گوش می رسه , مثل صدای تشویقای تماشاچیای فوتبال توی استادیوم
 
 
 

صدایی هست که همه می شنون ولی همه نمی دونن دارن می شنون . این صدا تو کله ی  همه مون هست . یه آهنگ با یه نت که تا زنده ایم توی مغزمون پخش میشه . از جنس صدای یخچال یا صدای ویز مخصوص تلویزیونه . نشون میده که الکترونا دارن تو مخت می دوئن این ور اون ور . برای شنیدنش باید خیلی سکوت کنی . این صدا بهت ثابت می کنه که هیچ جا سکوتی وجود نداره . بهت ثابت می کنه که زنده ای . بهت ثابت می کنه که خاموش نشده ی , حتی اگه خودت دکمه ی خاموش خودتو زده باشی . بهت ثابت می کنه که " تنها صداست که می ماند " . واین اصلا بد نیست . ثابت کردن رو میگم .




  • مجید سُدیری
  • ۱
  • ۰

به خودم نهیب زدم که "دست بردار رئوف! دست بردار از این فکرهای مسخره! نمیشود که از همه ترسید و به همه مشکوک بود! ولش کن." و سعی کردم دیگر حواسم را بدهم به بازی. همین که این تصمیم را گرفتم بازیکنان ما از چپ نفوذ کردند و بازیکنی که نفهمیدم کی بود یک سانتر دقیق کشید برای بهزادی و بهزادی بلند و محکم تر از شوت سر زد و دروازه بان ناقص دفعش کرد و کلانی توپ را فرستاد توی دروازهء چین و این بار دروازه بان فقط ایستاد و تماشا کرد. مردم ترکیدند از شادی. صدای جیغ و داد آدمها و شیپورها با هم رفت به آسمان. دیدم بهترین بهانه است که فضای گرفتهء خودم را بشکنم. همانطور که به همراه بقیه بلند شده بودم صدایم را رها کردم و داد کشیدم و کف زدم و با بقیه دم گرفتم "ایراآآآن، ایران"..
همه در حال شادی کردن و جیغ و داد بودند که دیدم چیزی آن طرف ورزشگاه میدرخشد. خیلی سریع ملتفت شدم که چیست. یکی از پرچمهایی که دور تا دور ورزشگاه نصب شده بود آتش گرفته بود. از آن فاصله نمیشد فهمید کدام پرچم است اما این طرف و آن طرفش پرچم چین و میانمار پیدا بود. پرچم خودمان هم که نمیتوانست باشد. پس قطعا پرچم اسرائیل بود. هنوز داشتم به آن روبرو نگاه میکردم که دیدم از پشت سر صدای همهمه می آید برگشتم و دیدم چند نفر دارند میگویند "مواظب باشید نسوزید!بروید کنار!" بالا سر خودمان، همین بغل راست جایگاه یکی دیگر از پرچمهای اسرائیل داشت در آتش میسوخت. تنها چیزی که توانستم با خودم بگویم این بود که "دمشان گرم!" 


به بهانه روز جهانی قدس


فکر کنم آخرین باری که در راه پیمایی روز جهانی قدس شرکت کردم سال 89 بود که از قضا یکهو دلاوری جلوی من و پدرم سبز شد و باهام مصاحبه ای کرد که خودم هیچ وقت ندیدمش.

همان شب یکی از بچه های دوره کاردانی پیامک داد که : آقای عزیز! من دیگر رفاقتی با شما ندارم.

خیلی دیدن این پیامک خنده دار بود چون قبلش هم خیلی رفاقتی با هم نداشتیم!

میخواستم بگویم در این چند سال که شبهای ماه رمضان من به شب زنده داری (عموما خالی از تحجد البته!) میگذرد فیض حضور در راه پیمایی ازم سلب شده و از جمله امروز.

اما خب اولین رمان من مربوط میشود به مستقیم ترین و نزدیک ترین رویارویی ملت ایران با اسرائیل، یعنی بازی فوتبال فینال جام ملت های آسیا 1347


بریده ای از رمان در دست انتشار #رمق 



#روز_قدس
#qudsday
#یوم_القدس_العالمی
#israelhourglass

  • مجید سُدیری
  • ۰
  • ۰
به نام دوست

دوست قدیمی

 

 

رفتم ساعت خروجم را زدم و آمدم نشستم بعضی از صفحه های قدیمی وبلاگ علی شاه علی را باز کردم. چقدر علی مهربان بود و خوب مینوشت. چه ارتباط جالب و عمیقی با دنیا و اطرافیانش داشت. خواندن نوشته هاش مشتاقم کرد بیایم من هم توی وبلاگم چیزی بنویسم. کاری که خیلی وقت است میخواهم بکنم و نمیدانم چرا هی دست نمیدهد. یا بهتر بگویم پا نمیدهد!

انگار علی حس میکرد که زیاد اینجا نمیماند و باید حرف هایش را بزند. هر چیزی درباره زندگی به ذهنش میرسد بگوید. چون وقت کم است. برای مهربان بودن و نشان دادن مهربانی و نوشتنش. من کمتر این طوری هستم. سعی میکنم تودار باشم و اگر زندگی اذیتم کند چیزی نگویم. گاهی هم که توی فضای مجازی چیزی درباره زندگی بروز میدهم (چه شاد و چه غمگین) خودم را بعدش سرزنش میکنم و فکر میکنم مبتذل شده ام. 

حقیقتش هم همین است که فضای مجازی دوست دارد ما را مبتذل کند. آن سوال "در چه فکری هستی؟" فیس بوک و آن صفحه استوری ایستا خوششان می آید مجبورت کنند درباره زندگی یک حرفی بزنی که عموما هم خیلی عمیق و دقیق نیست.

اما حالا که صفحه علی را میخوانم مدام فکر میکنم که علی مهربانی اش را از این حجاب های مجازی عبور داده و مخلصانه درباره زندگی حرف زده. اخلاص در حجاب نمی ماند. و البته اخلاص تلاشی برای خودنمایی نمیکند. به خاطر همین بود شاید که علی تا همین اواخر یک وبلاگ نویس نسبتا جدی بود و چندان در شبکه های اجتماعی خودش را همرنگ جماعت نمیکرد.

همین دو سه روز پیش داشتم فکر میکردم کاش میشد یک شبکه اجتماعی برای آدمهای تنها یا منزوی و گوشه گیر وجود داشت که سلبریتی ها را به آن راهی نبود. مثلا میگفتند هر کس مجموع لایک هاش از این تعداد بیشتر شود خود به خود حساب کاربری اش حذف میشود. یا از آن بهتر این که خود کاربران کسانی بودند که به صفحه های پر بازدید علاقه ای نداشتند! چه عالی میشد!

بعد دیدم خب همین وبلاگ های ما در واقع چنین شبکه ای هستند. فضایی برای آدمهای متین و متشخص و البته گوشه گیر.

خدا بخواهد قصد دارم بیشتر در وبلاگم بنویسم. دوست دارم شبیه علی بشوم و با زندگی و اطرافیانم مهربان باشم.

شاید وبلاگ درمانی جواب داد. خدا میداند.


  • مجید سُدیری