مجال اجمال

دنیا مجالی مجمل است.

مجال اجمال

دنیا مجالی مجمل است.

  • ۰
  • ۰

صدای سفید

به نام دوست



این چند خط پایان این مطلب را  سال 86 نوشته ام. یعنی 11 سال پیش. و چقدر دلم برای مجید آن سالها تنگ شده. ساق و سالم. عمیق و نسبتا بی خیال. کسی که مطمئنا خودش را اهل دل میداند و اگرچه کم کم دارد شعر گفتن را کنار میگذارد اما قدر لحظه های خودش را خوب میداند.

آن سال ها اکثر شب های تابستان را بیدار بودم. درس و دانشگاه نداشتم و با خیال راحت مینشستم پای رایانه و توی وبلاگ های دوستان شاعرم تاب میخوردم(خوزستانی ها به جای چرخیدن میگویند تاب خوردن. اولین بار این اصطلاح را از محسن مرادی تراکمه تنها هم اتاقی شاعر و اهل هنرم در دوره دانشجویی شنیدم). معمولا سعی میکردم برای هر کسی یک چیزی بنویسم. اگر کسی شعر تازه ای گفته بود سعی میکردم یک اظهار نظر دقیق بکنم که به درد طرف بخورد و به دقت نظر من هم آفرین بگوید. اگر چند بار به وبلاگ کسی سر میزدم و میدیدم چیز تازه ای نگذاشته پیغام میدادم که منتظر شعر تازه ای ازت هستم.

خلاصه دم دمای اذان صبح در حالی که مغزم از این همه چرخیدن در عالم مجازی در حال سوت کشیدن بود از پای رایانه بلند میشدم و میرفتم توی بالکن و به سکوت کوچه مان خیره میشدم. یا در واقع گوش میدادم. با این که همه خیال میکنند آن موقع کوچه در سکوت مطلق است اما در واقع این طور نیست و صدای حرکت گاز در علمک ها واضح و بلند شنیده میشود + صدای جیرجیرک ها ( که محمد سوری در شعری گفته بود "شب را خط کشی میکنند") + صدای همهمه مانند حرکت ماشین ها در خیابان ها و بزرگراه ها.

من آن موقع استاد دقت کردن در این طور چیزها بودم.

الآن رفتم توی آرشیو وبلاگ "کنج دنج" و رفتم سراغ قدیمی ترین مطلب در آرشیو و این را آنجا پیدا کردم.


و اما این که چرا عنوان مطلب را گذاشتم "صدای سفید"

چند وقت پیش شاید به صورت اتفاقی در فضای مجازی به مطلبی برخوردم که میگفت صداهای خاصی هستند که اگر آدم در مرحله ای از خواب بشنود خوابش عمیق تر میشود. اسم این صدا "صدای سفید" است و از همه فرکانس های صدا تشکیل شده است. یک نمونه اش را پیدا کردم و کوش دادم که شبیه شنیدن یک همهمه در زیر آب بود. 

راستش این صدا را ریختم توی گوشیم و چند شب هم گوشیم را طوری کوک کردم که وسط های شب شروع کند به زنگ زدن و این صدا را پخش کند که خوابم عمیق تر شود. البته میترسیدم همسرم را بیدار کند اما خوشبختانه او اذیت نشد. البته حقیقتش این است که هیچ شبی هیچ کداممان این صدای سفید را اصلا نشنیدیم. 😅

یکی دو تا سایت هم پیدا کردم که این صدای سفید را پخش میکردند. آنچه از گوش دادن به انواع صدای سفید دستگیرم شد این است که "زندگی ما پر از صدای سفید است!" صدای سشوار، صدای بزرگراه، صدای ورزشگاه فوتبال، صدای بازار، صدای رود، صدای پیچیدن باد در میان برگهای درختان و خلاصه همه صداهایی که مملو از فرکانس های مختلف هستند.

توضیح علمی صدای سفید و تاثیرش را هم به این شکل داده بودند که وقتی یک نفر با ما حرف میزند ما میتوانیم با تمرکز به حرف هایش گوش بدهیم اما وقتی سه نفر همزمان با ما حرف بزنند این تمرکز را از دست میدهیم و وقتی ده نفر حرف بزنند مغز ما کلا تمرکزش را از دست میدهد و حتی دیگر نمیتواند روی یک موضوع درونی خودش متمرکز شود.

همین است که ما در محل کارمان عموما به سکوت نیاز داریم. البته من در محل کارم معمولا خیلی موسیقی گوش میدهم و به لحاظ شخصیتی خیلی روی جزئیات هر آهنگ دقیق میشوم. خلاصه فهمیدم علت بی حوصلگی و عدم تمرکز حواسم در بعضی روزها چیست و تصمیم گرفتم کمتر موسیقی گوش بدهم.

یک نکته جالب دیگر هم این که وقتی پارسال همین ماه دخترم به دنیا آمد ما برای ساکت کردن گریه های گاه و بی گاهش مشکل داشتیم. نمیدانم کی بود که به ما گفت بالای سرش سشوار روشن کنیم! چون صدای سشوار صدای درون رحم مادر را شبیه سازی میکند. البته ما هیچ وقت کارمان به آنجا نکشید اما چند وقت پیش یک شب اینقدر برای خواباندن دخترم تلاش کردیم و به نتیجه نرسیدیم که ساعت 1 نصف شب همسرم گفت" پا شو بریم با ماشین یک دور بزنیم تا این بخوابه!" از قضا این تجربه خیلی به من چسبید. 😌 جدی میگویم! ساعت 1 نصف شب خیلی آرام با دنده یک توی کوچه های خلوت محله میراندم و با همسرم هم حرف نمیزدیم! خیلی جالب بود. گفتم: الآن میبرمت یک جایی که دوست داشتم خانه مان اینجا بود.

و رفتیم توی کوچه های محله تاکسیرانی پایین تر از اتوبان محلاتی و چسبیده به خیابان نبرد تاب خوردیم.

آرام با هم حرف میزدیم که بچه بیدار نشود. گفت: این که خیلی نزدیک خودمونه.

گفتم: آره، ولی ببین چقدر محله آروم و خوشگلیه. جلوی همه آپارتمانا یه باغچه بزرگ داره و یک سر همه کوچه ها بسته س که عبور و مرور ماشینا کم بشه.

خلاصه تجربه آن شب آن قدر برایم شیرین بود که چند بار بعد از آن که دخترم شب بیقراری میکرد اولین پیشنهاد من همین بود که برویم دور دور!

الغرض که صدای ماشین خودش یک صدای سفید است و در واقع یک لالایی است و اساسا لالایی خودش یک صدای سفید است.

اینجاست که اهمیت سکوت مشخص میشود.

شما را دعوت میکنم برای این که به اهمیت والای سکوت پی ببرید این پادکست فوق العاده را بشنوید.

بگذریم.

نمیخواستم یادداشتم این قدر طولانی شود. فقط میخواستم محض خالی نبودن عریضه یک چیزی از آرشیو وبلاگ قبلی ام اینجا بگذارم.

این هم متنی از یازده سال پیش:



صداهایی هستن که همه می شنون و همه می دونن زیبان .  مثل صدای جیرجیرکا که شب رو خط کشی می کنن , مثل صدای پر شدن استکان از چای ، 
 
 
 
صداهایی هستن که همه می شنون ولی همه نمی دونن زیبان . مثل سمفونی  سکوتی از جنس همهمه که نیمه شبا از اتوبانای دوردست شهر به گوش می رسه , مثل صدای تشویقای تماشاچیای فوتبال توی استادیوم
 
 
 

صدایی هست که همه می شنون ولی همه نمی دونن دارن می شنون . این صدا تو کله ی  همه مون هست . یه آهنگ با یه نت که تا زنده ایم توی مغزمون پخش میشه . از جنس صدای یخچال یا صدای ویز مخصوص تلویزیونه . نشون میده که الکترونا دارن تو مخت می دوئن این ور اون ور . برای شنیدنش باید خیلی سکوت کنی . این صدا بهت ثابت می کنه که هیچ جا سکوتی وجود نداره . بهت ثابت می کنه که زنده ای . بهت ثابت می کنه که خاموش نشده ی , حتی اگه خودت دکمه ی خاموش خودتو زده باشی . بهت ثابت می کنه که " تنها صداست که می ماند " . واین اصلا بد نیست . ثابت کردن رو میگم .




  • مجید اساطیری
  • ۱
  • ۰

به خودم نهیب زدم که "دست بردار رئوف! دست بردار از این فکرهای مسخره! نمیشود که از همه ترسید و به همه مشکوک بود! ولش کن." و سعی کردم دیگر حواسم را بدهم به بازی. همین که این تصمیم را گرفتم بازیکنان ما از چپ نفوذ کردند و بازیکنی که نفهمیدم کی بود یک سانتر دقیق کشید برای بهزادی و بهزادی بلند و محکم تر از شوت سر زد و دروازه بان ناقص دفعش کرد و کلانی توپ را فرستاد توی دروازهء چین و این بار دروازه بان فقط ایستاد و تماشا کرد. مردم ترکیدند از شادی. صدای جیغ و داد آدمها و شیپورها با هم رفت به آسمان. دیدم بهترین بهانه است که فضای گرفتهء خودم را بشکنم. همانطور که به همراه بقیه بلند شده بودم صدایم را رها کردم و داد کشیدم و کف زدم و با بقیه دم گرفتم "ایراآآآن، ایران"..
همه در حال شادی کردن و جیغ و داد بودند که دیدم چیزی آن طرف ورزشگاه میدرخشد. خیلی سریع ملتفت شدم که چیست. یکی از پرچمهایی که دور تا دور ورزشگاه نصب شده بود آتش گرفته بود. از آن فاصله نمیشد فهمید کدام پرچم است اما این طرف و آن طرفش پرچم چین و میانمار پیدا بود. پرچم خودمان هم که نمیتوانست باشد. پس قطعا پرچم اسرائیل بود. هنوز داشتم به آن روبرو نگاه میکردم که دیدم از پشت سر صدای همهمه می آید برگشتم و دیدم چند نفر دارند میگویند "مواظب باشید نسوزید!بروید کنار!" بالا سر خودمان، همین بغل راست جایگاه یکی دیگر از پرچمهای اسرائیل داشت در آتش میسوخت. تنها چیزی که توانستم با خودم بگویم این بود که "دمشان گرم!" 


به بهانه روز جهانی قدس


فکر کنم آخرین باری که در راه پیمایی روز جهانی قدس شرکت کردم سال 89 بود که از قضا یکهو دلاوری جلوی من و پدرم سبز شد و باهام مصاحبه ای کرد که خودم هیچ وقت ندیدمش.

همان شب یکی از بچه های دوره کاردانی پیامک داد که : آقای عزیز! من دیگر رفاقتی با شما ندارم.

خیلی دیدن این پیامک خنده دار بود چون قبلش هم خیلی رفاقتی با هم نداشتیم!

میخواستم بگویم در این چند سال که شبهای ماه رمضان من به شب زنده داری (عموما خالی از تحجد البته!) میگذرد فیض حضور در راه پیمایی ازم سلب شده و از جمله امروز.

اما خب اولین رمان من مربوط میشود به مستقیم ترین و نزدیک ترین رویارویی ملت ایران با اسرائیل، یعنی بازی فوتبال فینال جام ملت های آسیا 1347


بریده ای از رمان در دست انتشار #رمق 



#روز_قدس
#qudsday
#یوم_القدس_العالمی
#israelhourglass

  • مجید اساطیری
  • ۰
  • ۰
به نام دوست

دوست قدیمی

 

 

رفتم ساعت خروجم را زدم و آمدم نشستم بعضی از صفحه های قدیمی وبلاگ علی شاه علی را باز کردم. چقدر علی مهربان بود و خوب مینوشت. چه ارتباط جالب و عمیقی با دنیا و اطرافیانش داشت. خواندن نوشته هاش مشتاقم کرد بیایم من هم توی وبلاگم چیزی بنویسم. کاری که خیلی وقت است میخواهم بکنم و نمیدانم چرا هی دست نمیدهد. یا بهتر بگویم پا نمیدهد!

انگار علی حس میکرد که زیاد اینجا نمیماند و باید حرف هایش را بزند. هر چیزی درباره زندگی به ذهنش میرسد بگوید. چون وقت کم است. برای مهربان بودن و نشان دادن مهربانی و نوشتنش. من کمتر این طوری هستم. سعی میکنم تودار باشم و اگر زندگی اذیتم کند چیزی نگویم. گاهی هم که توی فضای مجازی چیزی درباره زندگی بروز میدهم (چه شاد و چه غمگین) خودم را بعدش سرزنش میکنم و فکر میکنم مبتذل شده ام. 

حقیقتش هم همین است که فضای مجازی دوست دارد ما را مبتذل کند. آن سوال "در چه فکری هستی؟" فیس بوک و آن صفحه استوری ایستا خوششان می آید مجبورت کنند درباره زندگی یک حرفی بزنی که عموما هم خیلی عمیق و دقیق نیست.

اما حالا که صفحه علی را میخوانم مدام فکر میکنم که علی مهربانی اش را از این حجاب های مجازی عبور داده و مخلصانه درباره زندگی حرف زده. اخلاص در حجاب نمی ماند. و البته اخلاص تلاشی برای خودنمایی نمیکند. به خاطر همین بود شاید که علی تا همین اواخر یک وبلاگ نویس نسبتا جدی بود و چندان در شبکه های اجتماعی خودش را همرنگ جماعت نمیکرد.

همین دو سه روز پیش داشتم فکر میکردم کاش میشد یک شبکه اجتماعی برای آدمهای تنها یا منزوی و گوشه گیر وجود داشت که سلبریتی ها را به آن راهی نبود. مثلا میگفتند هر کس مجموع لایک هاش از این تعداد بیشتر شود خود به خود حساب کاربری اش حذف میشود. یا از آن بهتر این که خود کاربران کسانی بودند که به صفحه های پر بازدید علاقه ای نداشتند! چه عالی میشد!

بعد دیدم خب همین وبلاگ های ما در واقع چنین شبکه ای هستند. فضایی برای آدمهای متین و متشخص و البته گوشه گیر.

خدا بخواهد قصد دارم بیشتر در وبلاگم بنویسم. دوست دارم شبیه علی بشوم و با زندگی و اطرافیانم مهربان باشم.

شاید وبلاگ درمانی جواب داد. خدا میداند.


  • مجید اساطیری