آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

رنج بردن از تنهایی نشانه ی بدی است: من فقط، در جمع زجر کشیده ام.

فردریش نیچه

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

راستش بنده هم از طرف یکی از دوستان گرامی و اهل اندیشه و قلم به چالش خودتان را میشناسید؟! دعوت شدم.

شما بهتر از من میدانید که جهان امروز دوست دارد ما را در قاب های تعریف شده خلاصه و دسته بندی کند. قبل از این که ما این را بفهمیم خود غربی ها این را فهمیدند و جوانها با جنبش هایی مثل هیپی گری به آن اعتراض کردند. اگر کلیپ ترانه دیوار پینک فلوید را ندیده اید ببینید با زیرنویس.

حالا ما جوانهای ساده جهان سومی خودمان داریم همین قاب بندی را تمرین میکنیم! واقعا خنده دار است که من بگویم خودم را میشناسم و بتوانم آن را در چهار جمله (به مثابه چهار ضلع یک قاب) خلاصه کنم. نه، من اعتراف میکنم که خودم را نمیشناسم و به شما هم میگویم خیال نکنید خودتان را میشناسید. ما آفریده شده ایم که تا آخرین لحظه زندگی بین نیلوفر و قرن پی آواز طبیعت برویم یا حتی بدویم!

اگر تمرین بکنید که بیوی خوبی برای تلگرام یا اینستاگرامتان بنویسید کم کم خودتان باورتان میشود که همان هستید در صورتی که شما آن نیستید. شما چیزی هستید که باید کشفش کنید و از خودتان بسازید. با اجازه شما عرض کنم هیچ کس نمیتواند تا آخرین لحظه زندگی اش بگوید که من راز زندگی را کشف کرده ام و خودم را با دستان خودم ساخته ام چون هر انسانی ممکن است آخرین لحظه اشتباه کند. مگر معصومین علیهم الاسلام. حالا من و شما خیلی شاعرتر و حکیم تر از محمدعلی بهمنی شده ایم؟! و مسئله را حل کرده ایم؟! که گفت:

عقل یا احساس؟ حق با چیست؟ پیش از رفتن ای خوب

کاش میشد این حقیقت را بدانی یا بدانم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هرچه داریم همین «کاش» است.

تمرین بیو نوشتن واقعا برای ما پسندیده نیست. یکهویی باورمان میشود!

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

مهر 83 در بیرجند عجیب و دوست داشتنی گذشت. حس غربت آیا تا به حال خلیده زیر پوستتان؟

حس غربت با سرمای پاییز زیر پوستم میرفت و من آرزو میکردم همه چیز به آرام ترین شکل برگزار شود ولی یکی از هم اتاقی هایمان اذیت میکرد. بچه کوهدشت لرستان بود و به زور فارسی حرف میزد. آن یکی هم بچه نورآباد لرستان بود و بعد از خدمت سربازی آمده بود دانشگاه.

حالا که به مهر 83 فکر میکنم حس بدی ندارم. درست است من و آن یکی هم اتاقی ام که بچه قائن بود کمی سخت گرفتیم و آخرش با آن دو تا لرستانی بحثمان شد اما حالا که فکر میکنم همه آن ماجراها در خوابگاه ولی عصر عج بیرجند اتفاق افتاده به نظرم همه چیز خوب بوده. حتی جر و بحث! بهترین مکان برای من روی این کره خاکی همین خوابگاه ولی عصر بیرجند است و هنوز همه خوابهای خوبی که میبینم آنجا اتفاق می افتند.

یکی دو هفته اول گاهی دلم میگرفت و در تنهایی گریه میکردم. یک شب در یکی از کوچه های بلوار معلم بیرجند تنهایی و در تاریکی قدم زدم و گریه کردم اما حالا دوست دارم برگردم و توی همان کوچه نیم ساعت یا بیشتر بنشینم و فکر کنم هیچ چیز عوض نشده و من هنوز همان آدم 19 ساله هستم که البته سلولهای بدنش کمی پیر شده اند. غربت همه جا دنبالم بود و من دلم برای همان حس غربت تنگ شده. غربت چیز خوبی است به خدا. غربت مخصوص آدمهای اهل هجرت است. شما اگر بروید مسافرت هیچ وقت حس غربت نمیکنید اما اگر هجرت کنید غربت را میچشید.

غربت شما را مجبور میکند با شرایط کنار بیایید. من اگر به خودم بود هیچ وقت با دو تا هم اتاقی لرستانی ام بحث نمیکردم. آن قائنی حسابگر آمد گفت اینها دارند از قند و شکری که تو از تهران آورده ای استفاده میکنند و بهت میخندند. گفت اینها چرا همه ش با همدیگر به زبان لکی خودشان حرف میزنند؟ حتما دارند پشت سر ما حرف میزنند! من خر هم به تحریک او با آن دو تا بحث کردم. در صورتی که من آمده بودم در غربت خودم غرق بشوم. من آدم این حسابگری ها نبودم و نیستم. بعد از یک سال همین رفیق حسابگر قائنی گفت خوش به حالت که این قدر بی خیال و شاعرمسلک هستی! هر جا بروی بهت خوش میگذرد! حالا کجاست ببیند به چه حالی افتاده ام!

این را هیچ وقت برای هیچ کس نگفته ام. حالا اینجا مینویسم: یک شب که توی اتاقمان نشسته بودیم و کم کم سوءتفاهم هایمان داشت بالا میگرفت آن لرستانی کم سن و سالتر و بی ادب یک جمله ای گفت که توش کلمه «شوت» بود! من سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. گفت «شوت» به لری اسم یک جور سبزی است و لبخند روی لبش بود. آیا لبخند طعنه آمیزی بود؟ یادم نیست! آن بزرگتره فکر کنم سرش را انداخت پایین و نگذاشت سوءتفاهم جدی بشود. حالا بعد از 17 سال من از خودم میپرسم آیا داشت به زبان خودشان من را مسخره میکرد؟ راستش همان موقع هم این فکر به ذهنم رسید اما من آدمی نبودم که پی توهمات را بگیرم. اگر توی رویم هم میگفت تو شوت هستی شاید چیزی نمیگفتم.

سال 86 در لرستان دانشگاه قبول شدم اما هیچ وقت از کسی نپرسیدم آیا شوت اسم یک سبزی است؟ حالا اگر آن هم اتاقی لرستانی را ببینم بهش میگویم دمت گرم که این خاطره را ساختی. راز بزرگ زندگی همین است که آیا شوت واقعا یک سبزی است یا یک فحش؟ این راز را من باید کشف کنم نه آن کسی که بهم گفته. اگر من بخواهم شوت میتواند یک توهین باشد حتی اگر واقعا در لرستان یک نوع سبزی به نام شوت داشته باشیم. و البته اگر به هم اتاقی قائنی مان میگفت تو شوت هستی من جلوش در می آمدم. اما درمورد خودم مسئله ای نبود. من با بیرجند رفتن خودم به خودم گفته بودم شوت! الآن دوست دارم مثل همان موقع ها شوت باشم.

چرا تاریخ برای من از مهر 83 آغاز میشود؟ چرا هیچ خاطره محبوبی قبل از دوران دانشجویی ندارم؟ چرا خوابهایم در خانه قدیمی پدربزرگم اتفاق نمی افتند؟ ولش کن. اهمیت ندارد. خدا را شکر که رفتم و خانه ام را پیدا کردم. نمیشود من مثل آن شخصیت همیشه دانشجوی باغ آلبالوی چخوف همیشه در آن خوابگاه زندگی بکنم؟ نمیشود بروم بیرجند زندگی بکنم که هر از گاهی سر بزنم آنجا؟

مهر 83 هر سال برای من تکرار میشود با آهنگهای هایده که همین لرستانی گستاخ آورده بود و من حالم ازشان به هم میخورد اما حالا برایم خاطرات عزیزی هستند. با واکمن من آهنگ گوش میدادیم و هر وقت او از اتاق میرفت بیرون من نوار یانی خودم را میگذاشتم.

مکانها میتوانند زمان را مچاله کنند. تازگی یک داستان مست کننده از ای. ال. دکتروف خواندم به نام «اجمونت درایو» درباره همین مسئله.

  • مجید اسطیری
  • ۱
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

دوست عزیز و ناشر خوب قاسم صفایی نژاد بنده را به چالش دلخوشی های صد کلمه ای دعوت کرده است که زهی افتخار من!

البته که نمیتوانم حرفم را در صد کلمه بنویسم چون به نظرم کوتاه پرداختن به دلخوشی ها فضیلتی نیست اما پرداختن به دلخوشی های کوچک واقعا فضیلتی است و نشانه یک نوع نگرش خاص و عمیق به زندگی است که علی الخصوص امروزه خیلی به آن نیاز داریم.

بنده چون بزرگ شده یک خانواده کاملا دارای تعارض هستم اهمیت «دلخوشی های کوچک» را خیلی خوب درک میکنم. یکی از والدین من همیشه به دلخوشی های کوچک راضی بود و هست و آن یکی این دلخوشی های کوچک را مسخره و مضحک میدانست. یکی از قدیم میگفت بهترین آرزویش این است که همه اعضای خانواده شان دور هم باشند و در حیاط خانه قدیمی شان چای بخورند و گل بگویند و گل بشنفند.

اما آن یکی این طور دلخوشی ها را تحقیر میکرد و میگفت خوب است آدم فکرهای بزرگ داشته باشد و همت بلند. در خوب بودن اینها شکی نبود اما معلوم نبود چرا فکرهای گنده باید مایه تحقیر دلخوشی های کوچک بشوند! آیا شما برای این که انسان بلند همتی باشی نباید بتوانی از دورهمی خانوادگی لذت ببری؟ آیا همه زندگی تلاش برای رسیدن به اهداف بزرگ است و فقط آن موقع حق دارید نفس راحتی بکشید؟ مسئله واضح است. این دو تا دیدگاه میتوانند با هم از در آشتی دربیایند به شرطی که هیچ یک آن دیگری را مسخره نکند و دست کم نگیرد.

من توی چند سال اخیر یکی دو تا سیلی جانانه از زندگی خوردم و لغزنده بودن خوشبختی برایم هرچه بیشتر آشکار شد. شاید شما این طوری نباشید و از جایتان برخیزید و خودتان هم دو تا سیلی به گوش فلک بنوازید. دمتان هم گرم! من این کاره نیستم و حوصله اش را ندارم. پس چسبیده ام به همین دلخوشی های کوچک خودم مثل کتاب خواندن صبحگاهی در بالکن و قصه گفتن شبانگاهی برای دخترم وقتی در آغوشم دراز میکشد. اما چرا گفتم امروزه خیلی نیاز داریم به دلخوشی های کوچک بپردازیم؟ چون شما بهتر از من میدانید که «تجربه» اهمیتش از «کالا» بیشتر شده. شاید روزگاری ما فقط در خیابان چشممان به ماشین های از ما بهتران می افتاد و بعد از مدتی داشته های انان برایمان عادی میشد،

اما به لطف زیست مجازی حالا مدام مشغول سرک کشیدن در زندگی هم هستیم و حسرت تجربه های هیجان انگیز از ما بهتران را میخوریم نه فقط داشته هایشان را. طرفه اینکه حتی نمیتوانیم مثل آنها زندگی خلوت و ساده ای داشته باشیم! خیلی از شما هم احتمالا تا حدودی «مجبور» هستید مدام در دسترس مدیر و همکار باشید. مرخصی و فراغت به معنای واقعی ندارید و سر در نمی آورید چطور بعضی ها میتوانند مدام در سفر و تفریج باشند و «دلخوشی های بزرگ» داشته باشند. این جهانی است که تلاش میکند دلخوشی های کوچک ما را کمرنگ جلوه بدهد.

پس درود بر کرونا که مدتی همه را چپاند در قرنطینه و چند صباحی در زمینه دلخوشی ها عدالت ایجاد کرد. wink باری این توضیح اینجا واجب می افتد که من فقط آرزو میکنم بتوانم بچسبم به دلخوشی های کوچکم. فقط آرزو است! ماهیت جهان ما طوری است که نمیگذارد هیچ کس فقط به دلخوشی های کوچک خودش بچسبد. بنابراین چنان که افتد و دانید بنده هم هنوز با زندگی دعوا دارم و هنوز با هم دست به گریبان هستیم.

اما اگر به خودم باشد به قول سیدعلی صالحی حتما «طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!» این اندازه درویش مسلکی را در خودم گرامی میدارم و به آن میبالم و سعی میکنم با کارهای بزرگی که ناگزیر دارم آشتی اش بدهم.

به قول معروف آدم باید پهلوان-درویش باشد و مظهرش مولا علی است که فرمود: چنان باش که همیشه زنده ای و چنان باش که فردا می میری.

 

بعدالتحریر:

این را جا نیندازم که این دلخوشی های کوچک میتواند مایه از بین رفتن فاصله های نسلها و طبقات بشود. پیارسال که در یک دبیرستان نمونه شمال تهران تدریس داستان نویسی میکردم رسیدیم به یک تمرین که برای تقویت قوای مشاهده استفاده میشود و آن چیزی نیست جز ترتیب دادن سیاهه ای از چیزهای جالب. مثلا ممکن است صدای برخورد باران بر چتر برای یک نفر خیلی جالب باشد و آن را توی این سیاهه بنویسد. من خودم هم تعدادی از چیزهای جالب نوشتم که ذهن بچه ها روشن تر شود. آن موقع تازه سبک موسیقی جاز بیباپ را کشف کرده بودم و این را نوشتم.

از بین همه چیزهای جالبی که بچه های کلاس نوشته بودند آن که در ذهن من ماند این بود: «اولین روزی که از مدرسه برگشتم خانه و گربه ام پرید بغلم!»

با این که گربه نگه داشتن از تجربیات ذهنی من دور بود اما با این جربه خیلی حال کردم و فاصله نسلی و طبقاتی من و آن دانش آموز در یک لحظه برچیده شد. یادم آمد که مادر و خاله هایم قدیم ها در خانه حیاط دارشان گربه داشته اند. البته نه گربه ای که از مغازه خریده باشند و توسط دامپزشک ویزیت بشود و غذای بسته بندی شده بخورد. کاش همه قدر دلخوشی های کوچک را بدانند! آمین!

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

من نیاز دارم هر از چند گاهی بیایم درباره درگذشتگان چیزی بنویسم. شاید یک نیاز واقعی نباشد اما میدانم که باید این کار را انجام بدهم.

شما وقتی بدنتان کمبود ویتامین دارد به این زودی ها حالیتان نمیشود ولی وقتی به یک جایی زد میروید دکتر و برایتان قرصی چیزی مینویسد. حالا حکایت من و نوشتن از رفتگان چنین چیزی است. فکر نکنید همین الآن دلم برای پسرخاله ام تنگ شده ولی الآن بنویسم حالم بهتر میشود.

محمدرضا خیلی بچه خوبی بود. دوست داشتنی و نازنین. خیلی مهربان و فداکار. البته به شیوه مردانه خودش. یک سال از من بزرگتر بود و اولین نوه مادربزرگم. به همین خاطر دوست داشتنی بود. چشم زاغ و خوشگل هم بود اما نمیدانم چرا توی خانواده ما خوشگلی خیلی گرامی داشته نمیشد. آیا من تصور اشتباهی دارم؟ یک بار یکی از بچه های کوچه به من گفت شما همه تون چشماتون روشنه. من تا اون موقع به این دقت نکرده بودم.

محمدرضا شر و بازیگوش و ماجراجو بود و از خدایش بود که من و وحید پیشش باشیم تا دو تا پایه حسابی برای بازی داشته باشد. اما من پایه بعضی از شیطنت ها نبودم و وحید با او همراه میشد. محمدرضا متوجه میشد من پایه نیستم اما در همان عالم بچگی ملاحظه من را میکرد و به پروپایم نمیپیچید. محمدرضا بود که به من دوچرخه سواری یاد داد با دوچرخه خودش. وقتی میخواست بگوید تعادلت را حفظ کن میگفت «حرارت» خودت را حفظ کن. من میفهمیدم کلمه اش این نیست اما یا رویم نمیشد درستش را بگویم یا خودم هم درستش را نمیدانستم.

یک بار خاله مرحومم برای یک اشتباهی سخت تنبیهش کرد. از قضا من آن روز خانه شان بودم و خیلی دلم سوخت اما بیشتر از دلسوزی ترسیده بودم و دوست داشتم مادر و پدرم زودتر بیایند دنبالم. بعد از آن هم هیچ وقت دوست نداشتم شب خانه شان بمانم اما تا به سن دبیرستان برسیم بلااستثنا هر بار که میرفتیم مهمانی آخر شب موقع برگشت محمدرضا اصرار میکرد که من و وحید بمانیم. بعد نقش من و وحید هم این بود که به پدر و مادر خودمان اصرار کنیم بگذارند ما بمانیم. اما پدر و مادرم معمولا راحت قبول نمیکردند و من هم دعا میکردم اصلا قبول نکنند. چون رویم نمیشد به محمدرضا بگویم من دوست ندارم خانه شان بمانم. چون احساس غربت میکردم و چه تلخ که آدم در «خونه خاله» خودش احساس غربت کند.

علت احساس بدم این بود که خاله مرحومم به وجود ما هیچ احترامی نمیگذاشت و بعد از رفتن پدر و مادرم کلنجارهایش با شوهرخاله مرحومم بالا میگرفت و حتی ممکن بود این کلنجارها به دعوا هم ختم بشود (دقیق یادم نیست) و خلاصه خوشم نمی آمد. احساس خوبی نداشتم. البته یکی دو سال یا بیشتر با ذوق بازی کامپیوتری که ما داشتیم یا محمدرضا داشت بدم نمی آمد نصفه شبها وقتی پدر و مادرها خوابیده اند بیدار باشیم و در تاریکی مشغول بازی باشیم. اما آن هم وقتی خودمان خواب آلود میشدیم کسل کننده و حال به هم زن بود.

محمدرضا اولین نوه ای بود که زد به در عشق و عاشقی و من فکر میکردم این یک مثل کلاس تکواندو نیست که دنبالش برویم. و نرفتیم و شاید قبل از این که ما تصمیم بگیریم دنبالش برویم پرونده عشق و عاشقی اش بسته شد و افتاد توی خط بدنسازی و موتورسواری و ترک تحصیل و هزار گرفتاری بعدش. یک دفتر 80 برگ را پر از نقاشی و شعرهای عاشقانه کرده بود و این قدر هم رو داشت که من و مادرم دفترش را ببینیم.

حالا آن ریش های بور و آن چشمهای زاغ دو سال است که زیر خاک است و قبل از این که برود زیر خاک دو سه سال بی نور بود. همان دیابتی که زندگی خاله ام را لبه پرتگاه برده بود نور چشمهای محمدرضا را ازش گرفت.

ای بابا. باید بروم بهشت زهرا بنشینم سر خاکش این خاطرات را مرور  کنم برایش فاتحه بخوانم. زندگی چیست؟ باطل اباطیل.

  • مجید اسطیری
  • ۴
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

راستش من بعد از 9 ماه بالاخره مجبور شدم مجددا یک صفحه در اینستاگرام باز کنم. از حضور در شبکه های اجتماعی خوشم نمی آید.

به نظرم اگر بخواهیم در روز جهانی وبلاگ نویسی درباره چیزی حرف بزنیم همین نسبت وبلاگ نویسی با حضور در شبکه های اجتماعی است. نمیشود خیل عظیم آدمهای لذت طلب سطحی را که توی شبکه های اجتماعی بیشتر کیف میکنند را دعوت به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی کرد.

اما میشود کاربران عمیق تر، با حوصله تر و آنهایی که قبلا وبلاگ داشته اند را دعوت کنیم که برگردید و در همان بستری که سالم تر بود بنویسید. درست است که این اتفاق خود به خود می افتد اما من شاهد بوده ام چطور برخی رفقا بعد از حضور در شبکه های اجتماعی به وبلاگ هایشان بی تفاوت شدند. خودم هم همین طور بودم و هستم متاسفانه. صفحه اینستاگرامم حالا هفته ای دو سه بار به روز میشود ولی وبلاگم ماهی یک بار.

شاید خیلی ها مثل من «مجبور» شده باشند در اینستاگرام حضور داشته باشند. مثلا وقتی ببینید ناشر کتابتان برای خودش سایت فروش کتاب طراحی نکرده و همه تمرکزش را روی فعالیت صفحه اینستاگرامش گذاشته شما به سختی میتوانید خودتان را راضی کنید که در اینستا صفحه نداشته باشید. و وقتی ببینید که واقعا بعضی ها به لطف مخاطبان اینستاگرامی توانسته اند فروش کتابشان را بالا ببرند مقاومت برای صفحه نداشتن در اینستا سخت میشود. با همه اینها من هیچ وقت نمیتوانم به راحتی اجازه بدهم اینستاگرام هر کاری میخواهد با مغزم بکند.

سعی میکنم به خودم یادآوری کنم «اینستاگرام روی مغز ما نصب میشود نه روی گوشی هوشمندمان» و حواسم جمع باشد که بهش وابسته نشوم. اما متعجبم که چرا از دیگران این گلایه ها را نمیشنوم. منظورم همین کاربران فارسی زبان است. انگار اینستاگرام فقط من را اذیت میکند و بقیه هیچ مشکلی باهاش ندارند! آسیبهای شبکه های اجتماعی یکی و دو تا نیستند. از تاثیرات مخرب روی تمرکز حواس گرفته تا تاثیرات منفی روی زیربنای برداشت های فکری و فلسفی ما میتوانیم سیاهه ای بنویسیم. اما واقعا متعجبم در میان دوستانم چطور هیچ کس چیزی در این باره نمینویسد. جمله مشهور مارشال مک لوهان را به شما یادآوری میکنم: رسانه همان پیام است.

بگذریم؛ به بهانه روز جهانی وبلاگ نویسی میخواهم سه نفر از دوستانم را دعوت کنم که از تجربه وبلاگ نویسی شان بنویسند و خودشان هم سه نفر دیگر را دعوت کنند تا در این باره بنویسند. البته دعوت من مثل دعوت پیامبر اسلام ص یک دعوت عام است و هر کسی که این مطلب را میخواند میتواند به دعوتم لبیک بگوید و از تجربه خودش بنویسد. همان طور که خواندید تمرکز من بیشتر بر اهمیت وبلاگ نویسی در عصر شبکه های اجتماعی بود و از این سه نفر هم دعوت میکنم حتی المقدور در همین حال و هوا بنویسند.

ایده اصلی من این است که عصر ما عصر حواس پرتی است و شبکه های اجتماعی به این حواس پرتی دامن میزنند. توجه ما را مدام به چیزهایی جلب میکنند که واقعا اهمیتی ندارند. از آن گذشته به قول مک لوهان ذات این شبکه ها فارغ از محتوایشان، پیام پراکندگی خاطر را مخابره میکند. جمعیت خاطری که حافظ از زلف پریشان معشوق کسب میکرد هر روز چیز بعیدتری به نظر میرسد.

توجه بی اندازه ما به شبکه های اجتماعی نه تنها تاثیرات منفی روی مسئله عدالت اجتماعی دارد، نه تنها تاثیرات منفی روی درک ما از حقیقت در قاب رسانه دارد، که حتی تاثیرات منفی روی تمرکز حواس و مهارت مطالعه کتاب دارد.

من این سه دوست را دعوت میکنم از تجربه وبلاگ نویسی شان بنویسند:

1. وبلاگ در آن نیامده ایام (حسن صنوبری)

2. وبلاگ سرو سهی (سیده المیرا شاهان)

3. فانوس (حامد)

  • مجید اسطیری
  • ۱
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

نفرین به هرچه قانون

کتاب تازه بنده بعد از سه ماه توزیع شده و این مایه دلگرمی و مسرت من در این روزهای شلوغ و پرمخاطره است.

الحمدلله نسخه الکترونیک کتاب هم این هفته در برنامه طاقچه منتشر شده و میتونید طی روزهای آینده کتاب را با 50% تخفیف دریافت کنید.

امیدوارم بخوانید و بپسندید و من را در جریان نظراتتان قرار دهید.

قبلا هم خودم به رفقا گفته بودم این کتاب متفاوت ترین کار من است و در این کتاب اساسا آدم دیگری هستم. با ایده هایی دیگر. مخصوصا در دو سه تا از داستانها به نظر خودم رسما یک نویسنده چپ هستم. البته چپ نه به معنای ماکسیم گورکی. چپ به معنای مخالف خوانی برای هر بخشی از شوون لیبرالیسم.

نفرین به هرچه قانون را از روی طاقچه بردارید!

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

راستش نشستم کلی چیز نوشتم درباره این که محرم امسال برای جامعه و برای من چطور خواهدبود و فکر میکنم درستش چیست. اما به نظرم خوب درنیامد. عوضش یک ایده برای نوشتن داستانی درباره کرونا دارم که اگر توفیقی باشد آن را خواهم نوشت. اگر زنده بمانم. ایده ام دو بخش دارد:

1. تمام ابنای بشر در پدید آمدن کرونا مقصر بوده اند.

2. کرونا از راه مذهبی قابل درمان است و کاملا ریاضی وار میشود با کائنات برخورد کرد. فقط آن کسی که میتواند کرونا را درمان کند لازم داریم. ونسخه اش را.

 

 

  • مجید اسطیری
  • ۱
  • ۰

مطلق با مطلق

ترس و لرزترس و لرز by Søren Kierkegaard
My rating: 5 of 5 stars

یکی از جنبه های تاثیرگذار بحران کرونا مربوط به تعطیلی آیین های مذهبی بود و هست. من هرگز نشنیده بودم که در تاریخ اسلام یک سال مراسم حج برگزار نشود. ولی این اتفاق امسال افتاد. پس شاید همه ما باید یاد بگیریم جنبه کاملا فردی دین داری را تمرین کنیم. چیزی که کیرکگور خیلی بر آن اصرار داشت و گوهر دین را در آن میدید. در رابطه مطلق با مطلق: فرد با خدا. و این رابطه کامل ترین تجلی اش از نظر کیرکگور در امتحان الهی قربانی کردن فرزند برای ابراهیم -پدر ایمان- بود.
همان طور که کیرکگور خودش را کمتر از آن میداند که ابراهیم را درک کند و فقط میتواند در برابر او شگفتزده بشود، من هم خودم را کمتر از آن میدانم که چیز تازه ای در این کتاب کشف بکنم و فقط از عمق نگاه نویسنده حیرتزده ام.
مهم ترین دریافتی که میتوان از کتاب داشت این است که یک ساحت زندگی ساحت زیبایی شناسانه است که در آن انسان می آموزد چگونه میتوان زندگی را گرامی داشت. اما ساحت اخلاقی از آن فراتر است و انسان در این ساحت می آموزد باید به خاطر جامعه از زندگی فردی خودش بگذرد. اما از آن هم بالاتر ساحت ایمان است که حتی اخلاق هم نمیتواند آن را توضیح بدهد. آری اخلاق نمیتواند کاری که ابراهیم کرد را توضیح بدهد
ترس و لرز اصلا کتاب روانی نیست و علتش به نظرم نثر استعاری و موجز کیرکگور باشد اما من این یازده برش روشن و شفاف را از کتاب برگزیدم که واقعا احتیاج به هیچ توضیح اضافه ای ندارند:
"کیرکگور می گوید: من ابراهیم نیستم. اما مسأله برای او این است که ابراهیم را توصیف کند، او را بفهمد، یا به عبارت دقیق تر بفهمد که نمی توان او را فهمید، مسأله این است که باید با صداقت هرچه تمام تر مرزهای میان حیطه های گوناگون زندگی را مشخص کرد، باید با صداقت هرچه تمام تر زندگی کردن تا پایان با اعتقاد مذهبی را دید، در اعتقاد زندگی کرد و ایمان را که شرابی است مردافکن به چیز دیگری، به آب بی مزه عقلانیت هگلیان، وامگذاشت..."

"_
در حالی که به نظر می رسد «ترس و لرز» فریادی است که کیرکگور توسط آن نامزدش را می خواهد و او را مطالبه میکند اما در آثار بعدیش کیرکگور ملاحظه میکند که طلب فلان نعمت خاص از خداوند گناه است و فقط باید از او خواست که آنچه را که می خواهد بدهد عطا کند؛ او میگوید که باید به گونه ای مطلق با مطلق رفتار کرد و به گونه ای نسبی با نسبی؛ او انسان مذهبی را همچون بیگانه ای در جهان زمانی تصویر می کند؛"

"_
نه! هر آن کس که در جهان، بزرگ بوده است فراموش نخواهد شد. اما هر کس به شیوۀ خویش و هر کس به قدر عظمت محبوب خویش بزرگ بوده است. زیرا آن کس که خویشتن را دوست داشت به واسطه خویشتن بزرگ شد، و آن کس که دیگران را دوست داشت به برکت ایثار خویش بزرگی یافت؛ اما آن کس که خدای را دوست داشت از همه بزرگ تر شد. یکایک آنان باید به یاد آورده شوند، اما هر کس به قدر توقع خویش بزرگی یافت..."

"بیان اخلاقی عمل ابراهیم این است که می خواست اسحاق را به قتل برساند؛ بیان مذهبی آن این است که می خواست اسحاق را قربانی کند؛ اما در همین تناقض اضطرابی که می تواند انسان را بی خواب کند، نهفته است، اما ابراهیم بدون این اضطراب ابراهیم نیست..."

"مردم معمولا به اکناف عالم سفر می کنند تا چیزهای عجیبی از انسانها را سیاحت کنند. من به این چیزها علاقه ای ندارم. اما اگر میدانستم شهسوار ایمان کجا زندگی می کند، پای پیاده به زیارتش می شتافتم. زیرا به این شگفتی به طور مطلق علاقمندم؛ آنی از او جدا نمی شدم؛ هر لحظه حرکات او را زیر نظر میگرفتم، خود را مادام العمر ایمن می دانستم و اوقاتم را به دو قسمت یکی برای نگریستن به او و دیگری برای عمل کردن به حرکات او تقسیم می کردم،"

"هیچ کس حق ندارد به دیگران بباوراند که ایمان چیزی پیش پا افتاده و آسان است در حالی که برعکس از همه چیز بزرگ تر و دشوارتر است.
اما مردم میپندارند کل ماجرا به همان سرعت که نقل می شود سپری می شود: بر اسبی راهوار می نشینند و در چشم بهم زدنی می رسند و بی درنگ گوسفند را می بینند. فراموش می کنند که ابراهیم بر چارپایی کند راه می پیمود، و سفر سه روز به درازا کشید، و مدتی بایست تا هیزم آورَد، اسحاق را ببندد و کارد را تیز کند..."

"ابراهیم با عملش از کل حوزه اخلاق فراتر رفت؛ او در فراسوی این حوزه غایتی داشت که در مقابل آن این حوزه را معلق کرد. زیرا مایلم بدانم چگونه می توان عمل او را در رابطه با امر کلی قرار داد. عمل ابراهیم به خاطر نجات یک خلق، یا دفاع از آرمان کشور نبود. کل عملش اقدامی کاملا شخصی است. پس در حالی که عظمت قهرمان تراژدی در فضیلت اخلاقی اوست، عظمت ابراهیم به واسطه فضیلتی کاملا شخصی است."

"_
اما چگونه میتوان از اقربا نفرت داشت؟!
وظیفه مطلق می تواند به انجام عملی منجر شود که اخلاق آن را منع کرده است، اما به هیچ وجه نمی تواند شهسوار ایمان را از دوست داشتن بازدارد. این آن چیزی است که ابراهیم نشان می دهد. لحظه ای که میخواهد اسحاق را قربانی کند به لسان اخلاق از او متنفر است. اما اگر به راستی از او متنفر باشد می تواند مطمئن باشد که خدا این قربانی را از او نخواسته است؛ در حقیقت قابیل و ابراهیم یکسان نیستند."

"مذهب تنها قدرتی است که میتواند زیباشناسی را از نزاعش با اخلاق نجات دهد."

"زیباشناسی بی تعارف می پذیرد که در ازدواج مثل حراج، هر چیز در همان حالتی که به هنگام فرود آمدن ضربه چکش هست به فروش می رسد. زیباشناسی تنها مراقب آن است که عشاق را در آغوش یکدیگر بیاندازد و به بقیه اش کاری ندارد. می بایستی بقیه ماجرا را می دید، اما او وقتی برای این کار ندارد بلکه هم اینک در تدارک آن است که زوج دیگری را پیوند دهد. زیباشناسی از همه علوم بی وفاتر است. هرکس واقع آن را دوست داشته به گونه ای بدبخت شده است؛"

"هر اندازه نیز نسلی از نسل دیگر بیاموزد باز هم هرگز نمی تواند عنصر اصالتا انسانی را از نسل پیش فرا گیرد. از این حیث هر نسلی از ابتدا آغاز می کند، هیچ نسلی وظیفه تازه ای فراتر از وظیفه نسل قبلی ندارد و از آن پیشتر نمی رود، به شرط آنکه این نسل به وظیفه خود خیانت نکرده و خود را فریب نداده باشد..."

View all my reviews
  • مجید اسطیری
  • ۲
  • ۱

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

من در مجموع از سفر خوشم نمی آید. وقتی توی صفحه های مجازی می بینم آدم ها جزو علائق شان نوشته اند سفر پوزخند میزنم.

چرا پوزخند میزنم؟! چون نمی دانم تنوع طلبی آدم ها بالاخره کی درمان خواهدشد! به احتمال زیاد آن کسی که جزو علائقش نوشته سفر دو روز هم حاضر نیست در مقصدش بماند. چون آن مقصد تنوع و تازگی اش را از دست میدهد.

من توی صفحه م نوشته بودم عاشق مبل راحتی کنار بخاری و یک رمان خوب و یک موسیقی گوش نواز هستم. به تنوع نیازی ندارم. اگر نیاز داشته باشم میروم سراغ موسیقی بومی یک کشور دیگر. اگر شما همین اندازه قدر تنوع را ندانید مسافرت کردن دردتان را درمان نمی کند. شما روی نیمکت های پارک سر کوچه خودتان از تماشای درخت ها به اندازه کافی لذت برده اید که میخواهید مسافرت کنید بروید جنگل ببینید؟

ولی "هجرت" را عاشقانه دوست دارم. دوست دارم مثل دوران دانشجویی بتوانم بُن کَن کنم بروم یک شهر دیگر زندگی کنم. آنجا بمانم و زندگی کنم و رفقای تازه پیدا کنم. هجرت یک مفهوم خیلی بزرگ است که ربطی به تنوع طلبی ندارد. اساس هجرت "تغییر" است. اساسش ماندن و ریشه کردن و زندگی کردن است. اصلا در یک سفر نمیشود مقصد را شناخت.

برای شناختن یک جای جدید باید به آنجا هجرت کرد. من چند تا خاطره با سفرهای مختلف دارم که شتابزدگی مسافر بودن اصلا نگذاشته بفهمم چی دارم تجربه میکنم.

سیر اگر با سلوک همراه نباشد فایده ای ندارد. بعضی ها بیشتر به سیر احتیاج و کشش دارند و بعضی به سلوک. 

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

برای اولین بار در تاریخ 15-16 ساله وبلاگ نویسی ام آمدم چیزی در وبلاگم بنویسم و احساس کردم حیف است آخرین مطلبم برود پایین.

حقیقتا وقتی داشتم مطلب قبلی را درباره خوبی های قرنطینه مینوشتم فکر میکردم خیلی دارم چرت و پرت میگویم و کلی واکنش منفی دریافت خواهم کرد. اما انگار به اندازه کافی دیده نشد و فقط دو تا واکنش مثبت گرفتم. الان که خواندمش احساس کردم واقعا صغری کبری من قابل تامل است.

پس دعوت میکنم مطلب قبلی را بخوانید و نظرتان را بهم بگویید. اگر درونگرا هستید و قرنطینه به شما سخت نگذشته حتما این کار را بکنید. منتظرم.

  • مجید اسطیری