آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

دنیا مجالی مجمل است.

آلپرولازم

رنج بردن از تنهایی نشانه ی بدی است: من فقط، در جمع زجر کشیده ام.

فردریش نیچه

طبقه بندی موضوعی
  • ۱
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

زمزمه های بازگشت زندگی به شرایط عادی به گوش می رسد و من بی تعارف از این بازگشت ناراحتم. دوست دارم شرایط قرنطینه طول بکشد.

چیزهایی که میخواهم بنویسم قطعا جامع و علمی نیست اما دعوت به یک تامل است. این تامل هم الزاما فسفی نیست. شاید کمی شاعرانه باشد اما چه عیبی دارد؟ افلاطون شاعران را از مدینه فاضله اش بیرون کرد اما خودش به عنوان یک فیلسوف در سیسیل نتوانست مدینه فاضله را بسازد.

برتراند راسل مقاله ای خواندنی دارد به نام «در ستایش بطالت» که وقتی آن را میخوانید متوجه میشوید بیش از بطالت دارد درباره «فراغت» حرف میزند. یعنی چیزی که ما در عصر جدید هیچ وقت نداریم. حتی وقتی توی تخت خوابمان ولو شده ایم و داریم یک استوری مسخره توی اینستاگرام میگذاریم یعنی داریم مثل یک برده برای کشتی عظیمی به نام «اقتصاد توجه» پارو میزنیم.

برتراند راسل آنجا میگوید تمام ابنای بشر میتوانند فقط 4 ساعت در روز کار کنند و بقیه اوقات خودشان را به فراغت بگذرانند. فراغت گنج گرانبهایی است که ارسطو شروع هر تفکری را از آن میداند. بله، اگر فراغت نداشته باشید بعید است هیچ وقت فکر بکری به ذهنتان برسد که بتواند معنایی به زندگی تان ببخشد. راسل میگوید با توجه به پیشرفت فناوری و افزایش سرعت تولید پس کارخانه ها میتوانند کمتر کار کنند و انسان ها زمان بیشتری در خانه باشند. البته اطراف و جوانب معادله اقتصادی را خوب بررسی میکند و نشان میدهد این فقط یک خیال نیست و کاملا تحقق پذیر است.

اما دنیای جدید و سرمایه داری بازار آزاد اصلا نمیتواند یک خانواده را در کنار هم در خانه تحمل کند (البته اگر روی میز شامشان انواع و اقسام سس و نوشیدنی صنعتی باشد شاید تنگ نظری نکند و بگذارد دور هم بنشینند!) اقتصاد بازار آزاد میخواهد همه توی خیابان ها بدوند و پشت میزهای ادارات بپوسند و مثل چارلی بین چرخ دنده های صنایع پیچ بخورند و البته به این راحتی نمیرند! چون باید زنده باشند و «مصرف» کنند! و «فضیلت» در اخلاق عصر ما به «قدرت خرید» فروکاسته شده. اگر بتوانی یک ساعت مچی گران قیمت بخری میتوانی عکسش را بگذاری در صفحه مجازی ات و لایک بیشتری دشت کنی وگرنه چیزی نیستی. به همین خاطر همه دولت ها دوست دارند به قیمت جان مردم شرایط قرنطینه برچیده شود.

در اشتیاق دولت ها به تمام شدن قرنطینه تقاوتی میان جمهوری اسلامی و دولت امریکا نیست و این نشان میدهد نرم افزاری که روی مغز دولت ما نصب شده همان نرم افزار امریکایی است و ربطی به انسان شرقی و داشته های تاریخی اش ندارد. اما بگذارید زیاد از ایده اولیه خودم دور نشوم. ایده اولیه من این بود که قرنطینه با بی رحمی اش توانست بالاخره حدی از عدالت را در سراسر کره خاکی برقرار کند. بالاخره من و آن کسی که بیشتر از من میتوانست مصرف کند کمی شبیه هم شدیم. ماشین گران قیمت او حالا توی پارکینگ خانه اش خاک میخورد و نمیتواند وقتش را در بهترین هتل های جهان بگذراند. حالا تفاوت مان فقط در حد چیزی است که میخوریم. حالا شاید نان و ماست ما خوشمزه تر از غذای اشرافی او باشد. حالا شاید او هم مثل ما دلش از مسافرت نرفتن و تفریح نداشتن بگیرد. مجبور بشود بالاخره به «دیگران» فکر کند.

بله عدالت همیشه تاریخ بشر به قیمت محدود کردن آزادی به دست آمده و برعکسش هم دقیقا صدق میکند. ما فقرا و ما درونگراها و ما اهل شهود همیشه احساس میکردیم که قواعد این دنیای سرعت و پول اشتباه است و آرزو داشتیم این قواعد به وسیله دست قدرت الهی به هم بخورد. حالا دست جباریت الهی از آستین یک ویروس چند نانومتری بیرون آمده و قوه شهویه بشر امروز ضربه فنی شده. خوابش را هم نمیدید این طوری زمین گیر بشود. حرف من دقیقا این است که شاید این شرایط قرنطینه اجباری اساسا انسانی تر از شرایط هیاهو و سرعت و مصرف بود که خیلی ها را له میکرد و بر اساس غفلت کار میکرد. من برای خودم یک سری صغری کبری چیدم که واقعا بشر میتواند تا سالها با همین شرایط زندگی کند و اتفاق خاصی هم نیفتد. خب چون من اقتصاددان نیستم شاید این معادله یک جاهاییش بلنگد اما بد نیست با هم مرورش کنیم. ببینید برای کاهش درآمدها که احتیاجی به توضیح نیست. همه اصناف درآمدشان به حدود صفر رسیده. اما چرا کسی از کاهش هزینه ها حرف نمیزند؟

کسی قسط نمیدهد، کسی کرایه خانه نمیدهد، کسی هزینه حمل و نقل نمیدهد. گفتم که سرانه هزینه هر فرد بشر فقط به خورد و خوراکش و نهایتا پول برق و گازی که مصرف میکند کاهش یافته و این هزینه کم است و میتواند کمتر هم بشود. این معادله خیلی سرراست است. خانواده سه نفره ما در این مدت هزینه هایش به شدت کاهش پیدا کرد و چون همان حقوق جاری به حسابم واریز میشد یکهو نگاه کردم و دیدم مبلغی پول توی حسابم پس انداز شده که بعد از ازدواج بی سابقه بود. (البته دم عید همه عیدی و سنوات میگیرند و آن پول هم واقعا رقمی نیست ولی خب برای من که هیچ وقت عادت به پس انداز کردن ندارم قابل توجه تر است.) این اتفاقی است که حتما برای خیلی از کارمندان دولت افتاده. در صورتی که مشاغل و اصناف وضعشان خراب است. خب دولت می تواند حقوق کارکنانش را نصف کند مثل آب خوردن و آن پول را به حساب مشاغل آزاد واریز کند. هیچ ابهامی ندارد. پس چه اجبار و فوریتی هست که اقتصاد باز به همان شکل بیمار و ناعادلانه اش برگردد؟ هر خانواده چهار نفره میتواند هر ماه با همان یک میلیون تومان که دولت اولیش را واریز کرد زندگی کند.

اما مشخص است که این شرایط بر فرض هم که شدنی باشد دیری نخواهدپایید. قبول. پس شرایط باید کم کم عادی بشود. اما چرا همه چیز را رها کنیم تا به همان شکل قدیم برگردد؟ آیا کارمندها دلشان برای میزهایشان تنگ شده؟ یا کارگرها دلتنگ بیل و کلنگشان هستند؟ چرا به ایده برتراند راسل جامه عمل نپوشانیم؟ یعنی ساعات کار را به نصف کاهش دهیم و بگذاریم آدم ها فراغت بیشتری داشته باشند. چون کرونا مجبورمان کرده معابر و خیابان ها را شلوغ نکنیم. رستوران ها و سینماها یک روز در میان کار کنند. ساعت کاری بانک ها و ادارات نصف بشود و کارهای بیشتری را اینترنتی انجام بدهیم. بگذاریم همه نصفه و نیمه عائله دولت بمانند. این ایده چپی است؟ بله، چه ایرادی دارد؟ مگر در اقتصاد لیبرالی خیلی دارد بهمان خوش میگذرد؟

کاملا متوجهم که وقتی در شهر زندگی میکنی و چیزی تولید نمیکنی نمیتوانی توقع داشته باشی مفت بخوری و استراحت کنی. همین الآن روستایی هایی را میشناسم که کرونا کوچک ترین تغییری در زندگی شان ایجاد نکرده. کماکان سرگرم کشاورزی و دامپروری شان هستند و فقط نمازجماعت مسجد روستا تعطیل شده. تمام حرفم این بود که کرونا سبک زندگی ما را تغییر داد و مجبورمان کرد به ایده اصالت فراغت که ارسطو و برتراند راسل مطرح کرده بودند نزدیک شویم. آیا نباید از این شرایط گرانقدر پاسداری کنیم؟ آیا نباید با تامل بیشتر جلوی از دست رفتن تجربه ارزشمند قرنطینه را بگیریم؟

مگر همین نئولیبرالیسم نیست که تولید کننده تنهایی است تا باز همین حس را در صفحات اینستاگرام به ما بفروشد؟ قرنطینه به من و همسرم و دخترمان اصلا سخت نگذشت. ما درونگراها ککمان هم نگزید. چون قدم زدن در بازار برایمان هیچ جذابیتی ندارد. حتی اگر تلویزیون هم نداشتیم یک طوری سر میکردیم و ای کاش که اینترنت هم نداشتیم. خلاصه اصلا احساس تنهایی نکردیم. بر عکس من هر وقت توی شهر بودم احساس تنهایی میکردم. مثل "کُتار" شخصیت مجرم رمان طاعون "آلبر کامو". تنها کسی که وقتی طاعون شهر را فراگرفت خوشحال بود.

در مورد دین و مناسک هم دو خط بنویسم. مذهبی ها گویا خیلی سختشان بود که حرم ها بسته بشود. من اما دارم به نوع دین داری کی یر کگور فکر میکنم. اگر دین همه ش در یک نمایش دسته جمعی خلاصه شود و اگر فقط در مسجد و نماز جماعت بتوانی خودت را مومن احساس کنی باید بروی کشکت را بسابی. ای کاش ما شیعه ها زیارت مان بعد از کرونا با قبل از کرونا فرق بکند. در هجر است که آدم قیمت وصل را میفهمد.

کرونا لااقل برای ما که هنوز کاملا غرق در اقتصاد بازار آزاد نشده ایم فرصت یک تامل است. چرا در امریکا صف های طولانی خرید تشکیل میشود و اینجا نمیشود؟ چون اینجا هنوز اسنپ مارکت نتوانسته اصغر آقای بقال را شکست بدهد. 

انتخاب با ماست. میخواهیم مثل دوران قبل از کرونا زندگی کنیم؟ یا میخواهیم تامل کنیم و درس بگیریم؟

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

نفرین به هرچه قانون

مجموعه‌داستان «نفرین به هرچه قانون» نوشته مجید اسطیری از سوی انتشارات نشر اسم وارد بازار کتاب شد.

نفرین به هرچه قانون و 7داستانش مجید اسطیری

به گزارش آنا، «نفرین به هرچه قانون» شامل هفت داستان کوتاه است که در بازه زمانی سال‌های ۹۲ تا ۹۶ توسط اسطیری نوشته شده‌اند. داستان‌هایی اجتماعی و روان‌شناختی که مانند کارهای پیشین این نویسنده جوان عنصر «قصه» در آن‌ها پررنگ است.

این نویسنده جوان پیش از این در گفتگو با آنا با اشاره به مضامین متنوع در کتاب «نفرین به هرچه قانون» گفته بود:  این کار مجموعه‌ای از داستان‌های سال‌های اخیر بنده است که مثل مجموعه داستان قبلی‌ام «تخران» این مجموعه هم فضاهای رنگارنگ و متنوعی دارد که موضوعات و مضامین متنوعی را دربر می‌گیرد. این مجموعه هم داستان‌های روان‌شناختی دارد و هم داستان‌های اجتماعی و عاشقانه که این داستان‌ها عموماً دغدغه‌های کلی بنده است که سعی می‌کنم از جهات مختلف به زندگی نگاه کنم.

مجموعه داستان قبلی اسطیری «تِخران» نام داشت. از او همچنین دو رمان به نام‌های «رمق» و «وقتی خورشید خوابید» به چاپ رسیده است.

[مجموعه‌داستان «نفرین به هرچه قانون» نوشته مجید اسطیری در 140صفحه و با قیمت 26هزار تومان توسط نشر اسم منتشر شده است.]

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۱

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

 

اهل ورزش نیستم چون اصلا اهل رقابت نیستم اصلا و ابدا. اما خب دویدن صبحگاهی را خیلی دوست دارم و دویدن صبحگاهی چند تا مقدمات میخواهد.

کفش و لباس به کنار، یک پارک خوب بزرگ نزدیک خانه میخواهد که ما داریم و اگر ذوق موسیقایی داشته باشید یک سری موسیقی انرژی دهنده میخواهد که البته به نظرم باید خیلی دقیق و با وسواس انتخاب شده باشند. مثلا چه بهتر که فضای موسیقی توی گام ماژور باشد.

و فوق العاده میشود اگر میزان های موسیقی با سرعت گام های شما موقع دویدن هماهنگ باشد. اگر این هماهنگی باشد ممکن است یکهو به خودتان بیایید و ببینید خیس عرق شده اید چون ضربان موسیقی نگذاشته سرعتتان را کم کنید و نفسی تازه کنید. من از سال 85 وقتی در بیرجند دانشجو بودم دویدن شبانه را شروع کردم و درسم که تمام شد و برگشتم تهران هر وقت میشد صبح یا شب میرفتم میدویدم.

از اسفند 90 که صبح ها میدویدم چند تا موسیقی سبک New Age کشف کردم که سرعت ریتم با سرعت دویدنم هماهنگ بود. اگر فکر میکنید موسیقی ترنس برای دویدن بهتر است من با شما مخالفم چون ریتم آهنگ های ترنس و تکنو معمولا بین 100 تا 140 BPM است که مناسب دویدن نیست. شما برای دویدن نیاز به آهنگی دارید که یا 80 یا 160 BPM باشد که پیدا کردنش کمی سخت میشود. اما من دستم پر است.امسال یک کشف جالب کردم و چهار تا ار آلگروهای یوهان سباستین باخ را پیدا کردم که جان میداد برای دویدن.

شاد، سرزنده، سرشار از نور و زندگی، مثل اکثر موسیقی های عهد باروک. آلگرو چنان که میدانید نام یک دسته از قطعات است که سرعت مشخصی دارند و از آداجیو تندتر و از پررستو کندتر است. شاید بدانید که شما با موسیقی بتهوون نمیتوانید بدوید چون بتهوون آغاز کننده دوره رمانتیک است و آن قدر موسیقی اش احوالات متشنج و پر افت و خیزی دارد که یک دقیقه هم به یک حال نیست.

 موسیقی باروک به قول لئونارد برنستاین در واقع کاخی است که با قطعات هم اندازه یک LEGO درست شده و از این افت و خیزها تویش کمتر پیدا میشود. این وسط بین باخ و بتهوون موتسارت ایستاده که احوالاتی مابین این دو دارد و من موسیقی اش را برای دویدن امتحان نکرده ام هنوز. smiley

از دیروز البته پرونده ورزش صبحگاهی من بسته شد تا پایان ماه رمضان. این مدت یک جغد شب بیدار خواهم بود.

 

یوهان سباستین باخ 1 

 

یوهان سباستین باخ 2

 

یوهان سباستین باخ 3

 

یوهان سباستین باخ 4

 

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

جامعه ما طوری برنامه ریزی شده که آدم‌های برون‌گرا را طبیعی‌تر فرض کند و به همه توصیه کند مثل آن‌ها زندگی کنند.

من دوران نوجوانی خودم را تقریبا توی یک فضای خاکستری عذاب‌آلود گذراندم و اگرچه به شدت اهل فوتبال بازی کردن توی کوچه بودم و رفقای زیادی داشتم اما اگر یک ساعت کتاب دستم می گرفتم که بخوانم فکر می کردم دارم یک کار غیرمعمولی انجام می‌دهم. همه‌ش فکر‌می‌کنم اگر اعتماد به نفسش را داشتم مثل خودم باشم حالا خیلی جلوتر بودم.

حالا دخترم که دو سال و هشت ماهش است با رفتارهایش نشان می‌دهد یک درون‌گرای تمام عیار است. خب ژن‌های من و مادرش - دو تا درونگرای حسابی - کارشان را خوب انجام داده‌اند. تصمیم دارم نگذارم او عذاب وجدان داشته باشد. درونگرایی یک بهشت پر از آرامش است. حتی یک جشن پرشکوه است. اگر کسی خرابش نکند. اگر خود ما درونگراها خرابش نکنیم. دوست دارم با دخترم بنشینیم کتاب بخوانیم و حرف بزنیم. دوست دارم زود بزرگ بشود با هم گپ بزنیم.

من آرامشش را به هم نمی‌زنم. من وادارش نمی کنم ادای برونگراها را در بیاورد. بعضی کلیدها آن بیرون است، بله. کمکش می کنم کلیدهای بیرون را پیدا کند. اما کلیدهای درون مهم‌تر هستند.

خب نقطه جوش الکل و آب خیلی فرق می کند.

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

نبراسکا

آیا تا به حال دلتان برای فیلمی که خیلی وقت پیش دیده‌اید تنگ شده؟ ممکن است چیز زیادی هم ازش یادتان نمانده باشد فقط یک لوکیشن، یک دیالوگ، یک صحنه کوتاه...

این روزها دلم برای فیلم «نبراسکا» تنگ شده. یک فیلم خیلی جمع و جور با روایتی سرراست از چند روز زندگی مردی که مجبور می‌شود با پدرش یک سفر دو نفره برود. باید فکر و ذکر خودش را بگذارد کنار و چند روز رانندگی کند تا به نبراسکا برسد. از آنجا یک اطلاعیه تبلیغاتی برای پدر رسیده که می‌گوید او یک جایزه بزرگ برده و پیرمرد هم باورش شده...

چقدر این موقعیت عجیب و گیرا است. وقتی یقین داری طرف مقابلت به چیز بیهوده‌ای امید بسته اما به خاطر پیوندهای انسانی حاضر نیستی ناامیدش کنی. فکر می‌کنم وقتی ما با بچه‌ها بازی می‌کنیم در همین موقعیت هستیم. پرت کردن هزار باره توپ و گرفتنش چه لذتی دارد؟ یک کار مطلقا بیهوده است اما به خاطر عشقی که به فرزندمان داریم این کار بیهوده را انجام میدهیم. چون از دیدن ذوق او لذت می‌بریم. آنجا هم مردی با دیدن ایمان پدرش آرامش می‌یافت.

من تقریبا 20 سال به پدرم اهمیت ندادم و حالا این کمبود بزرگ روحم را آزار می‌دهد. توی اینستاگرام نابود شده‌ام چند بار عکس دو نفره‌ام با پدرم را منتشر کردم و نوشتم که چقدر حسرت همه آن لحظاتی را می‌خورم که می‌توانستم با پدرم خوش بگذرانم. او در همه این سالها به من افتخار می‌کرد. البته گور بابای افتخار و این مزخرفات! او در تمام این سال‌ها با من حال می‌کرد. من بودم که بلد نبودم به او افتخار کنم. حالا دیگر می‌خواهم جبران کنم. امسال و پارسال دو تایی با هم راه افتادیم رفتیم استیر برای شرکت در عزاداری آنجا. آنجا قدم به قدم پدرم باید بین جمعیت توقف می‌کرد تا با رفقای قدیمی‌اش سلام و علیک کند. رمان تازه‌ام را به او تقدیم کردم: تقدیم به اسطوره‌ای سرگردان/ در خیابان‌های تهران

به نظرم چیزی در رابطه پدر و پسری هست که مادرها و زن‌ها نباید در آن دخالت کنند. یک بخش مهم وجود هر مردی در ارتباطش با پدرش کامل می‌شود. هر مردی مثل مرد فیلم نبراسکا نیاز دارد دنبال ایده‌های پدرش برود هرقدر که آن ایده‌ها خام و احمقانه باشد. مادرها وارد می‌شوند و با صراحت آن تصاویر زیبای پدر-پسری را خراب می‌کنند. به بهانه نگرانی برای پسرشان. اگر مادرها در این رقابت پیروز بشوند پسرها کامل نمی‌شوند.

پارسال دو تا فیلم دیگر هم از الکساندر پین دیدیم که هر دو نشان میدهد خانواده و هویت برایش خیلی مهم است. یکی "والدین" با بازی جورج کلونی که باز هم رابطه والدین و فرزندان در آن خیلی پررنگ است و یکی دیگر که واقعا شاهکار محض بود به نام "کوچک سازی" (Downsizing)  فقط می‌خواستم این دو فیلم را معرفی کرده باشم.

چیزی که با این سه تا فیلم می‌توانم درباره دنیای الکساندر پین بگویم این است که او معتقد است هر کسی باید خودش را فدای خوشبختی دیگران بکند.

  • مجید اسطیری
  • ۱
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

از فیلتر شدن تلگرام اصلا ناراحت نیستم چون من از تلگرام عمدتا برای کار استفاده می‌کردم و دو تا ربات کاربردی هم در مواردی کمکم می‌کردند.

اما چیزی که برایم جالب است این است که فیلتر شدن همه سایت های خارجی و از جمله گودریدز الآن حس و حال مطالعه کردنم را تحت تاثیر قرار داده. انگار تا نتوانم روند و بریده های مطالعاتم را جایی ثبت کنم انگیزه‌ای برای مطالعه کردن ندارم.این شد که گفتم بیایم اینجا چند کلمه درباره آخرین رمانی که خواندم بنویسم.

«عاشق ژاپنی» رمانی از ایزابل آلنده. 

 

خیلی پیش‌های یک ارائه جذاب و طوفانی از ایزابل آلنده در تد دیده بودم و میدانستم که تا عمق نسوج و استخوانش فمنیست است بنابراین خیلی با آمادگی قبلی سراغ رمانش رفتم اما در یک سوم اول رمان روایت روان و جذاب قصه گارد من را باز کرد تا حدودی. بارها و بارها در مدت مطالعه رمان به یاد رمان «عشق سال‌های وبا» افتادم. به سه دلیل واضح: عاشقانه بودن موضوع هر دو رمان، مدت طولانی زمانی که در دو رمان روایت می‌شود و نوع روایت خیلی سرراست و پرماجرا در هر دو.


اما از نیمه اثر به بعد ایده‌های فمنیستی نویسنده آشکار می‌شوند که اکثرشان برای من جالب بود. مثلا ساختن دو قهرمان زن خودساخته که هر دو تجربه‌های تلخ و سختی را پشت سر گذاشته‌اند، یا تصویر وحشتناک و موحشی که از سوءاستفاده جنسی از دختربچه‌ها نشان می‌دهد و در واقع نشان نمی‌دهد. این‌ها خیلی خوب است و اگر فمنیسم این است من باهاش مشکلی ندارم.خود آلنده هم در همان سخنرانی تد که در آپارات می‌توانید به راحتی پیداش کنید به این اشاره میکند که در رمان‌هایش زنان خودساخته و قدرتمند می‌آفریند.

زنانی که می‌توانند سختی و فقر را تحمل کنند. البته با برخی از ایده‌های فمنیستی اثر هم موافق نیستم که مهم ترینش ترسیم یک شوهر ساده گول خور همجنس باز به عنوان نمونه شوهر قابل اعتماد و بی آزار بود برای این که حدود آزادی زن تا بیرون مرزهای تعهد گسترده شود. اینها برای مخاطب ایرانی با فرهنگ ایرانی (اگر هنوز چیزی ازش باقی‌ مانده باشدsad) غریب و ناساز است.

 

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

به نام خدا

 

 

هویت یک شرکت اقتصادی فقط با سودآوری اش تعریف می‌شود نه چیز دیگر. یک کارخانه تاسیس می‌شود تا به بنیان گذارانش سود بیشتری برساند. اگر این کارخانه موجب اشتغال و ثبات اقتصادی می‌شود این یک تاثیر جنبی است. 

بر همین اساس اگر یک شرکت اقتصادی یا یک کارخانه رواج دهنده یا حامی یک اندیشه دینی و اعتقادی است حتما این اندیشه از سودآوری اقتصادی آن شرکت یا بنگاه حمایت می‌کند و گرنه هیچ صاحب سرمایه‌ای حاضر نیست از درآمد اقتصادی اش بگذرد تا اعتقادات مردم حفظ شود.

از عجایب کارهای تلویزیون ایران در این ایام محرم پخش کردن تبلیغ هایی بود که در آن شرکت های اقتصادی مثل ویتانا و رب چین چین جلوی چشم میلیون ها ایرانی جانماز آب می‌کشیدند و ایام عزاداری امام حسین را به مردم تسلیت می‌گفتند.

شما میتوانید به راحتی حدس بزنید که ایجاد حس مثبت نسبت به سرمایه داران و سرمایه گذاران رب چین چین و شکلات های ویتانا چقدر راحت می‌تواند به استقبال بیشتر مصرف کنندگان مذهبی منجر شود. خیلی ساده اش بکنیم. حالا که دیگ های فراوانی برای پذیرایی از عزاداران امام حسین میجوشند رب چین چین یادش افتاده که به نام امام حسین میتواند بازار جدیدی را تسخیر کند. به نام امام حسین و به کام رب چین چین.

هنوز یادم هست قبل از این که تشت رسوایی پدیده شاندیز از بام بیفتد عصرهای جمعه برایمان از دلتنگی اش برای امام عصر عج نوحه سر میداد.

هرچند از صدا و سیمایی که در تبلیغاتش انواع بی اخلاقی و هنجارشکنی های رفتاری پخش می‌شود نمی‌شود انتظار زیادی داشت.

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

پدردختری

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

مثل چشم به هم زدن دخترم دو ساله شد و من اصلا باورم نمیشود این مدت چطور گذشت.

من فکر می‌کردم با بزرگ شدن او من هم کم کم بزرگ شوم. یعنی یک بار دیگر از اول بزرگ بشوم. اما بدبختانه فرصت مشاهده م خیلی کم بود. میخواستم خیلی بیشتر بهش خیره بشوم. لااقل در حد ژان پیاژه.

شاید یکی از عجیب ترین تجربیاتم در مورد رشد دخترم حیرت در برابر چیزهایی بود که ما بهش یاد نداده بودیم. هر چیزی که کم کم یاد می‌گرفت من فوری سر نخ را پیدا می‌کردم که این را از من یاد گرفته یا از همسرم. متوجه هستید که درباره آموخته هایی حرف میزنم که به شکل غیرارادی بهش یاد داده بودیم. اما خب چند ماهی هست که چیزهایی ازش می‌بینم که نمیتوانم سرنخش را راحت پیدا کنم.

جدا از رفتارها، یک سری خلقیات هم تازگی پیدا کرده که نمیتوانم بفهمم از کداممان گرفته. اصلا یک نکته عجیب این است که من همیشه فکر میکردم دخترم باید یک نسخه کوچک شده از خودم باشد و حالا خیلی برایم سخت است که بپذیرم او واقعا یک آدم دیگر است. نمی‌توانم بپذیرم کسی غیر از من و قبل از من و مادرش او را برنامه ریزی کرده باشد. متوجه هستید که دارم درباره کمتر از 5 درصد رفتارها و خلقیاتش حرف میزنم و در 95 درصد مواقع او همان نسخه کودک شده من و مادرش است. اما یکهو چیزی از خودش بروز میدهد که نمیفهمیم از کجا آمده.

حالا بگذارید کمی هم درباره همان 95 درصد مواقع حرف بزنم. از جمله لذایذ من در زندگی مشاهده ساکت دخترم در مواقعی است که او با خودش مشغول بازی و نجوا کردن است. شاید اگر پدر بهتری بودم می رفتم و در بازی اش شریک میشدم اما حالا ترجیح میدهم بی سر و صدا نگاهش کنم و از دیدن سرگرمی آرام و شادمانه اش لذت ببرم. در این مواقع به خودم میگویم این من هستم از اندوه جهان فارغ که در امواج ناخودآگاه و شیرین زندگی بسیط غرقه ام.

فقط تعجب میکنم که چرا من بازی های کودکی خودم را یادم نیست. اگر کسی یک فیلم یک دقیقه ای از دو سالگی من در حالی که تک و تنها کتاب گربه من نازنازیه فقط به فکر بازیه را روی پایم گذاشته ام و دارم میخوانم داشته باشد من آن را به قیمت زندگی ام ازش میخرم. 

و افسوس میخورم که دخترم این بازی شادمانه اش را به یاد نخواهد سپرد. دیشب به همسرم گفتم چرا این قدر کم ازش فیلم میگیریم؟

پدردختری

  • مجید اسطیری
  • ۱
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست



آشفته بازار کتاب واقعا به شکل ناعادلانه ای دارد مولف ایرانی را از گود خارج می کند.

معلوم نیست چرا وزارت ارشاد ناشران سوداگری مثل میلکان را که فقط کتابهای خارجی بنجل ولی پرفروش منتشر می کنند وادار به گرفتن کپی رایت نمیکند؟ 

البته این هم پایان ماجرا نیست. نشر هوپا همین کتابهای بنجل را با کپی رایت منتشر می کند.

بگذریم.

در این وانفسا بنده و چند دوست دیگر برای ترویج مطالعه آثار فارسی یک حلقه راه انداخته ایم با نام و نشان #ایرانی_بخوانیم

اگر تهرانی هستید و اهل مطالعه خوشحال میشویم صبح های پنجشنبه نزدیک میدان بهارستان شما را ببینیم.

برای بنده پیام بگذارید.

  • مجید اسطیری
  • ۲
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست


دوست نادیده ای در این صفحه برای بنده نظر گذاشته بود که درمورد مجموعه داستان "تخران" هم چیزی بنویسم.

ضمن تشکر از لطف آن عزیز باید بگویم از انتشار تخران الآن بیش از 6 سال میگذرد و اگرچه هنوز قرص و محکم از آن مجموعه داستان دفاع میکنم اما به نظرم آنچه باید درموردش گفته میشد گفته شده و هر کس مایل باشد میتواند نقد و نظرها را با یک جستجوی ساده بیابد.

حالا بیشتر دوست دارم خبر بدهم که انشاالله در کمتر از یک ماه دیگر قرار است نخستین رمان بنده به نام "رمق" منتشر بشود.

رمانی که نه تنها امسال که حتی سال گذشته هم امید داشتم به نمایشگاه کتاب برسد و به طرز مضحکی فقط معطل طرح جلد شد.

بگذریم، امیدوارم این رمان توجه ها را جلب کند و در جوایز ادبی چنان که در مورد تخران اتفاق افتاد مورد بی مهری قرار نگیرد. گرچه این رمان الحمدلله قبل از انتشارش در جشنواره داستان انقلاب امسال مورد تقدیر هیئت داوران قرار گرفت.

در مورد این رمان دو سال قبل گفتگویی با خبرگزاری فارس داشتم که میتوانید در این صفحه بخوانید. البته تعجب نکنید اگر دیدید رمان را "از امجدیه تا ویلا" نامیده ام. من در عوض کردن اسم کتاب ید طولایی دارم! مجموعه داستان تخران در ابتدا با نام "خنده ها به کدام دهان ها بازگشته اند؟" فیپا گرفت!!


  • مجید اسطیری