مجال اجمال

دنیا مجالی مجمل است.

مجال اجمال

دنیا مجالی مجمل است.

مجال اجمال

رنج بردن از تنهایی نشانه ی بدی است: من فقط، در جمع زجر کشیده ام.

فردریش نیچه

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

اردیبهشت 85

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

یک نفر در 14 سالگی در قله قدرت روانی خودش است، یکی در 20 سالگی، یکی در 30 سالگی و ... کسی چه میداند شاید هم بعضی ها کلا روی قله زندگی میکنند.

من که این طوری نبودم و نیستم. برای من قله قدرت روحی و روانی ام اردیبهشت 85 بود. اگر ترم اول مشروط نشده بودم آخرین ترم تحصیلم در بیرجند بود. اما همه کارورزی ها افتاده بود به ترم پنجم و من خیلی سرم خلوت بود چون واحدهای تئوری کمی داشتم و بقیه ش همه ش اوقات فراغت بود.

از بهمن 84 هم الکی زده بودم به در عشق و عاشقی و برای خودم دنیای جالب و شیرینی ساخته بودم. الآن که به آن دختر فکر میکنم خنده ام میگیرد که چطور ممکن بود او بتواند شریک زندگی من بشود. الآن که به همسرم نگاه میکنم و میبینم چطور خودش را وقف من و بچه ها کرده هم خنده ام میگیرد هم افسوس میخورم که چرا بیخود یک سال ذهنم را درگیر آن دختر کردم. دختر بدی هم نبود اما غرور و نخوت از سر و رویش میبارید و در حرفهایش هم مشخص بود. بگذریم. به هر حال خریت های 21 سالگی بود.

آلبوم موسیقی بنیامین آمده بود و طوفانی هب پا کرده بود. بزرگ و کوچک مشغول بنیامین گوش دادن بودند. از همه اتاق های خوابگاه صدای بنیامین بیرون میزد (اغراق) الآن که آن آهنگها را گوش میکنم مبهوت میشوم چطور ما این خزعبلات را گوش میدادیم. یک فضا بود بیشتر در آهنگهایش که کاملا سطحی و مزخرف بودن شعرها را پوشش میداد و نمیگذاشت درباره ش قضاوت کنی. البته توی تنظیم واقعا مجموعه خوبی بود چون تنظیم هر قطعه هماهنگی بسیار زیادی با همان ترانه الکی داشت. مثلا همان آهنگ "امروز درست یک سال و ده ماهه و دو روزه که ندیدمت" را به یاد بیاورید و ببینید چه دقتی درانتخاب آهنگ جاز و استفاده از ساکسوفون شده بود.

عنصر دیگری که اردیبهشت 85 من را آن طور لطیف و رنگی کرده بود مجموعه شعر "گریه های امپراطور" فاضل نظری" بود. اگر اشتباه نکنم من همه غزلها را آن قدر خوانده بودم که حفظ شده بودم. کتاب را دقیقا یک سال قبلش از نمایشگاه کتاب تهران خریدم به همراه مجموعه "رنگهای رفته دنیا" از گروس عبدالملکیان و اگر اشتباه نکنم مجموعه "عاشقانه های پسر نوح" علی محمد مودب. الآن که بعد از 17 سال دارم به اردیبهشت 84 فکر میکنم حدس میزنم هر سه مجموعه را یکجا از غرفه خانه شاعران خریده بودم. چقدر دنیا چیز عجیبی است. حالا من اینجا توی تالار مطالعه فرهنگسرای خاوران نشسته ام و دارم خاطراتم را مرور میکنم در حالی که ده سال کارمند موسسه علی محمد مودب بودم و پارسال بعد از تولد فرزند دومم بی دلیل اخراجم کرد. خدایا پناه بر تو.

مهم ترین عنصری که اردیبهشت 85 را آن قدر دوست داشتنی کرده بود حضور حجت خسروی بود. توی آن یکی وبلاگم خاطره "کف" آوردن حجت در شب یلدا را نوشتم. من از پاییز 84 خیلی با حجت قاطی بودم. خیلی با هم مانوس و صمیمی بودیم. یک بار حجت حرفی زد که من خیلی تعجب کردم چون عین آن حرف را من میخواستم به او بگویم. گفت «حرف زدن من خیلی شبیه تو شده!» و یکی دو تا مثال آورد که مثلا این طوری مثل تو تعجب میکنم یا موقع خندیدن مثل تو این جوری میخندم. من درباره این که حجت چقدر شبیه من شده بود واقعا قضاوتی ندارم و همان موقع هم _با این که خیلی از این حرفش خوشحال شدم_ ولی صد در صد باورم نشد، اما درمورد خودم به طور یقینی مطمئن بودم که خیلی شبیه او شده ام. شوخی ها و لحنم و همه چیزم. این البته در مورد من یک جنبه دیگر هم داشت.

آن دو سال و نیم من به شکل واضح لهجه م تغییر کرده بود. خودم هم میفهمیدم و دوستش داشتم. با موسیقی کلام بچه های خراسان حرف میزدم. وقتی برمیگشتم تهران خانواده بهم میگفتند چرا لهجه پیدا کردی؟ یک بار که زنگ زده بودند خوابگاه وقتی وحید چیزی ازم پرسید به جای این که بگویم آره گفتم "ها" وحید گفت ها و مرگ. درست حرف بزن. خلاصه اگر میخواستم میتوانستم جلوی تغییر لهجه م را بگیرم اما آن قدر با آن زندگی و آن بچه ها مانوس بودم و حال میکردم که میخواستم همه جزئیاتشان را بپذیرم و کاملا در بینشان حل بشوم. 

یک اتفاق دیگر اردیبهشت 85 که باید بنویسم سرون همان غزل "و دورم از تو من اینجا هزار کیلومتر" بود که الآن شاید رویم نشود به رفقای شاعر جدی نشانش بدهم اما آن موقع خیال میکردم خیلی چیز نابی است. دقیق خاطرم هست که یک شب شعر در آمفی تئاتر شیک و تازه ساز دانشگاه بیرجند (یا شاید دانشگاه آزاد) برگزار میشد که من برای اولین بار غزلم را آنجا خواندم و آن بیت خوبش را که خواندم همه به به و چه چه کردند. تا آن موقع وقت شعر خواندن آن طور تشویق نشده بودم.

هوای اردیبهشت 85 بیرجند بی اندازه لطف داشت. شبها که از سلف برمیگشتیم کنار شیشه باز سرویس مینشستم و میگذاشتم آن هوای دل انگیز صورتم را نوازش کند. با همکلاسی ها برای آخرین بار رفتیم بنددره. با دخترهای کلاس رفتیم و من برای خیلی ها فال حافظ گرفتم. اردوی فارغ التحصیلی به حساب می آمد.

من در مجموع با تحصیل کردن در شهرستان خنجر زهرناکی در گرده خودم فروکردم. در دفترچه انتخاب رشته باید توضیح بدهند اگر خاطره باز هستید در شهرتان بمانید.

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

یک بار نشستم و مطلبی نسبتا بلند درباره نگاهم به "فرودستان" در عالم سینما نوشتم اما متاسفانه توی بیان ثبت نشد و پرید.

حالا با ذهنی آشفته تر از دفعه قبل میخواهم حرفم را بنویسم. از چند تا فیلم میخواهم شاهد مثال بیاورم. من که زیاد اهل دنبال کردن آثار مهم و تازه سینمای جهان نیستم اما دو سه سال پیش همین طوری اتفاقی شنیدم که رفقا میگفتند چند تا فیلم مهم یکی دو سال گذشته به مسئله بی عدالتی و تبعیض پرداخته اند. اسم این سه تا مطرح بود که از قضا من هر سه تا را دیدم: جوکر، پارازیت، پلتفرم.

حالا اینجا من میخواهم به فیلم قدیمی ژرمینال که بر اساس رمانی با همین نام از امیل زولا ساخته شده و فیلم ببر سفید که همین چند سال پیش بر اساس رمانی با همین نام از رمان نویس جوان هندی آراویند آدیگا ساخته شده هم ارجاع بدهم. خب حالا طرح مسئله: آیا اجرای عدالت ممکن نیست مگر با دست یازیدن به خشونت، زیر پا گذاشتن اخلاق و ظلم به ظالمان؟! به نظرم همه این چند فیلمی که نام بردم بر این برداشت صحه میگذارند. صحنه های انتقام دارند. صحنه های خشونت دارند و البته بالاتر از این ها خشونت برای انتقام را تقدیس و تطهیر میکنند.

در جوکر این خشونت به عریان ترین شکل خودش را نشان میدهد. در رفتار شخصیت جوکر البته طبیعی ترین قسمتش را میبینیم اما انگار در پایان به پرده سوم فیلم که کنش و گیر افتادن جوکر است یک پرده چهارم کوچک اضافه شده که میبینیم مردم هم مثل او عصبانی هستند و قابلیت تخریب و ویرانگری پیدا کرده اند. چرا؟ آیا همه سرنوشتی مثل جوکر را از سر گذرانده اند؟ پاسخ به این سوال مهم است چون من واقعا معتقدم سرگذشت جوکر خیلی برساخته و غیرطبیعی بود: هم کارفرمایش به او ظلم میکند، هم همکارش، هم خدا، هم مادرش. اصلا به نظر من فیلم قابل اعتنایی نبود. خیلی خیلی ساختگی بود که کسی یک جا دچار این همه بدبختی باشد و یک معشوقه هم که دارد خیالی باشد. اما چرا مردم ما و از آن مسخره تر مردم عراق از این فیلم خوششان آمد؟ پاسخ در روحیه رمانتیک متوهم ماست که همیشه میخواهیم بگوییم توطئه ای علیه ما وجود دارد.

پارازیت به لحاظ قصه خیلی جذاب و قوی بود. اصلا فکر این که یک خانواده فقیر چقدر راحت میتوانند یک خانواده پولدار را خر کنند و سرشان را شیره بمالند ایده فوق العاده جذابی به نظر میرسد. حالا اگر من به شما بگویم که تقریبا یک سال قبل از دیدن پارازیت چنین ایده ای به ذهنم رسیده بود باورتان نمیشود! ولی به خدا این ایده به ذهنم رسیده بود که یک بچه زرنگ پایین شهری فقط با یاد گرفتن سه چهار تا درس اول گیتار و سر هم کردن یک ظاهر گول زننده برود و بشود استاد یک بچه پولدار که عقده محبت دارد (چیزی که در آن طبقه زیاد هست.) حالا بگذریم. خب چرا نباید این خانواده بتوانند بی سر و صدا از خانه آن پولدارها بیایند بیرون و یک درس اخلاقی هم گرفته باشند که زالو صفت بودن خوب نیست؟ واقعا چرا؟ این دیگر فقط خواست کارگردان است. مخصوصا وقتی این خانواده انگل متوجه میشوند که قبل از آنها یک انگل دیگر دارد از این خانواده ارتزاق میکند دیگر زمینه فراهم است که اینها عقب بکشند. یا اصلا همزیستی کنند. اما انگار کارگردانهای جهان میخواهند بگویند فقر نه تنها زاده شرایط  فقرا که بیماری اخلاقی آنهاست که جز با عق زدن خشونت درمان نمیشود.

پلتفرم هم ایده جالبی دارد. من به شخصه ذهنی که ساختار فلسفی-اجتماعی جهان ما را در قالب این استعاره بیان میکند را ستایش میکنم. واقعیت طبقاتی جامعه خیلی خوب بیان میشود. اما خب چرا کارگردان یا مولف نمیخواهد باور کند که در آن طبقات خیلی پایین ممکن است رضایت وجود داشته باشد. بله، چرا که نه؟ ما که خودمان در همان طبقات پایین بوده ایم همیشه به چیزی که از بالا رسیده راضی بوده ایم. الآن کاری به رویکرد عدالت طلبانه ندارم. دارم درباره اخلاق حرف میزنم. اصلا در تمام این یادداشت حرفم از اخلاق است. چرا اینها نمیخواهند بپذیرند که میتوان حق را گرفت بدون ظلم کردن؟ در پلتفرم برای این که آن مهم ترین غذای روی میز را دست نخورده حفظ کنند مجبور میشوند کتک بزنند و آدم بکشند. بله در پای عدالت باید خونها ریخته شود اما به چه نیتی؟ به نظرم البته پلتفرم نسبت به دو تای قبلی نگاه سالم تری به نیت و انگیزه دارد.

و اما این نگاه به "خشونت برای مبارزه با خشونت" در جهان غرب مسبوق به سابقه است. ژرمینال امیل زولا حکایت همین دیدگاه است. اساسا هر حرکت اصلاح طلبانه ای برای مبارزه با بی عدالتی حاوی اندکی خشونت خواهدبود چون طبعا قدرتهای حاکم مقاومت میکنند اما چقدر خضونت و به چه نیتی؟ در ژرمینال مردم همین طور که داد میزنند "نان" از شدت گرسنگی همه جور جنایتی مرتکب میشوند. شنیده ام انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه با این که درصد پایینی از مردم این دو کشور درگیرشان بوده اند جویباری از خون به راه انداخته ولی در انقلاب ایران که درصد بیشتری از مردم درگیرش بوده اند تعداد جان باخته ها خیلی کمتر بوده.

پس گویا تفاوتی هست. یک ترمز دستی وجود دارد. یک ندای درونی وجود دارد. یک تجربه اخلاقی وجود دارد. بله ما هم دیده ایم فقرایی را که بچه شان را برای "زرنگی" تربیت کرده اند اما تا دلتان بخواهد مستضعفینی دیده ایم که منتظرند انتقام نهایی شان را کسی بگیرد که مظهر تام و تمام اخلاق باشد. راستی به خود این ایده فکر کنید: عدالت واقعی اجرا نمیشود مگر وقتی که مظهر اخلاق و تقوای واقعی ظهور کند.

ظلم ظلم است و ظلم به ظالم فقط ظالم را در مقام مظلوم و طلبکار مینشاند که حقش نیست. شاید هم فلسفه ساخته شدن این فیلم ها همین باشد: اگر شما به جای ما بودید بیشتر ظلم میکردید!

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

بی زمانی در مکان!

به نام دوست

 

یکی از نیازهای عمیقم که شاید هیچ وقت به تمامی با کسی در میان نگذاشته ام احتیاج به بی زمانی است.

هر چیزی در بستر زمان نقطه پایان پیدا میکند و این سوال مطرح میشود که "بعدش چه؟". من اصلا نمیتوانم این سوال را تحمل کنم. فکر نکنم هیچ کس دیگری هم بتواند تحمل کند. مسئله فقط این است که بعضی ها توانایی بیشتری در فراموش کردن آن دارند. شاید اسم درست این حالت بی حوصلگی باشد. حوصله نداشتن یعنی این که مدام منتظر تمام شدن کاری که داریم انجام میدهیم باشیم.

نیاز عمیق من این بوده و هست که فراموش کنم کاری که دارم انجام میدهم بالاخره تمام میشود. احتمالا برای برآوردن همین نیاز من خودم را در هنر غرق کرده ام. اهل ادبیات و موسیقی شده ام. دقت کردید؟ اگر از گذر زمان رنج میبرم به این خاطر نیست که اهل هنر هستم، بلکه اهل هنر شده ام، چون از گذشت زمان رنج میبرم (و رنج میبرده ام) . مهمترین کمک هنر به من فراموش کردن نزدیک شدن نقطه پایان بوده و هست.

سوال "بعدش چه؟" در رابطه با هنر اساسا بی وجه میشود. مثلا شما از نگاه کردن به یکی از تابلوهای پیکاسو به چه نتیجه ای میرسید که بخواهید بدانید بعدش چه کار کنید؟ یا همان طور که قبلا نوشته ام کی میشود گفت ما به تمامی همه معانی مستتر در همان صحنه بخشیدن شمعدانهای نقره به ژان وال ژان را فهمیده ایم؟ به نظرم هیچ وقت! خب از این مقدمه بگذریم و برسیم به اصل مطلبی که در این متن میخواهم به آن بپردازم. از اینجا به بعد به نظرم ربطی به هنر و مخصوصا هنر معماری ندارد. میخواهم در این باره بنویسم: خاصیت بی زمانی در مکان!

چیز دیگری که میتواند زمان را متوقف کند مکان است! این را فقط بر اساس تجربه میگویم و پرداخت مطلب احتیاج به اندیشه بیشتر و کمک شما دارد. من این را تجربه کرده ام که در برخی مکانهای خاص زمان را فراموش کرده ام. محک تجربی ام این است که وقتی به بودن در آن مکانها فکر میکنم احساس میکنم ماجرا به خیلی قدیم برمیگردد، ولی وقتی حساب و کتاب میکنم میبینم ماجرا متعلق به همین اخیر است. یعنی آن تجربه بیرون از زمان بندی معمول زندگی در ذهنم ثبت شده و انگار در جایی از مغزم ذخیره شده که پوشه ذخیره چیزهای قدیمی تر و گران بهاتر است. الزاما آن مکان یک مکان لذتبخش نبوده. ممکن است مطب یک دکتر بوده باشد اما من را از زندان زمان رها کرده.

آیا تا به حال چنین تجربه ای داشته اید؟ از دیگران خبر ندارم اما احساس میکنم علت وجود این همه کافه در منطقه مرکز و شمال تهران همین نیاز آدمها به گم کردن زمان در مکان است. از گفتن این حرف حس خوبی بهم دست نمیدهد (همان طور که اولین بار از شنیدنش دمغ شدم) اما جای گفتنش همین جاست: میگویند در نوشگاه ها ساعتی وجود ندارد! آخ چقدر خوب میشد من میتوانستم در جهانی بدون ساعت زندگی کنم! قول میدادم هرگز لب به هیچ نوع مسکرات نزنم! هی! این را بگویم که اگر آدمها به پاتوق نیاز دارند احتمالا برای حس کردن همین بی زمانی است.

پاتوق یعنی جایی که من میدانم چه کسانی و چه جهانی در آن انتظارم را میکشد و بنابراین راحت تر در آن مستغرق میشوم. خیلی از ما برای جا شدن از زمان احتیاج به پاتوق داریم. البته در مورد اکثریت مردم عکس این مسئله صدق میکند. اکثریت مردم برای جدا شدن از زمان ترجیح میدهند یک مکان جدید را تجربه کنند. به همین خاطر میروند سفر. من قبلا نوشته ام که چندان اهل سفر نیستم و مهاجرت را به مسافرت ترجیح میدهم.

در سفر سوال "بعدش چه؟" بی وجه نمیشود. ولی مهاجرت کار آدمهای با جرات تر است. در مسافرت شما ممکن است احساس بی معنایی کنید اما در مهاجرت میدانید که باید معنا را خودتان در مکان جدید بسازید. یک نمونه خوب بی معنا شدن در هتل، داستان گربه زیر باران همینگوی است.

همه این چیزهایی که نوشتم برای اکثریت قاطع مردم که غرق در زندگی هستند عجیب است چون زمان را اصلا حس نمیکنند که اذیت بشوند.

  • مجید اسطیری
  • ۱
  • ۰

در دنیایی که «همه چیز برای فروش» است می‌شود گفت همه ما آدم‌ها فقط «خریدار» هستیم، نه چیزی بیشتر از آن! اگر «قدرت خرید» زیادی دارید خوشا به حالتان! و اگر ندارید دلتان را به همین خرده ریزهایی که میتوانید بخرید خوش کنید و با آنها بسازید. باید هنر ظریف تحمل کردن را بیاموزید.شخصیت اصلی این قصه آقای سالاری، یک کارخانه دار با اخلاق و منشی ویژه است که به اصرار دخترانش، برای محافظت از سلامتی خود، خودش را بازنشسته می‌کند. اما شروع دوران بازنشستگی سالاری برای او با سختی‌ها و مشکلات خاصی همراه است که مسیری تازه در زندگی او می‌گشاید. در این راه تازه، نقش اجتماعی او اندک اندک از یک سرمایه‌دار بی‌تفاوت نسبت به جامعه به یک خیرخواه دلسوز تغییر می‌کند اما برای ایفای این نقش هم با مشکلات زیادی روبرو می‌شود که این داستان شرح و سرانجام آنها را روایت می‌کند.

 

خرید رمان آقای سالاری و دخترانش

 

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

راستش بنده هم از طرف یکی از دوستان گرامی و اهل اندیشه و قلم به چالش خودتان را میشناسید؟! دعوت شدم.

شما بهتر از من میدانید که جهان امروز دوست دارد ما را در قاب های تعریف شده خلاصه و دسته بندی کند. قبل از این که ما این را بفهمیم خود غربی ها این را فهمیدند و جوانها با جنبش هایی مثل هیپی گری به آن اعتراض کردند. اگر کلیپ ترانه دیوار پینک فلوید را ندیده اید ببینید با زیرنویس.

حالا ما جوانهای ساده جهان سومی خودمان داریم همین قاب بندی را تمرین میکنیم! واقعا خنده دار است که من بگویم خودم را میشناسم و بتوانم آن را در چهار جمله (به مثابه چهار ضلع یک قاب) خلاصه کنم. نه، من اعتراف میکنم که خودم را نمیشناسم و به شما هم میگویم خیال نکنید خودتان را میشناسید. ما آفریده شده ایم که تا آخرین لحظه زندگی بین نیلوفر و قرن پی آواز طبیعت برویم یا حتی بدویم!

اگر تمرین بکنید که بیوی خوبی برای تلگرام یا اینستاگرامتان بنویسید کم کم خودتان باورتان میشود که همان هستید در صورتی که شما آن نیستید. شما چیزی هستید که باید کشفش کنید و از خودتان بسازید. با اجازه شما عرض کنم هیچ کس نمیتواند تا آخرین لحظه زندگی اش بگوید که من راز زندگی را کشف کرده ام و خودم را با دستان خودم ساخته ام چون هر انسانی ممکن است آخرین لحظه اشتباه کند. مگر معصومین علیهم الاسلام. حالا من و شما خیلی شاعرتر و حکیم تر از محمدعلی بهمنی شده ایم؟! و مسئله را حل کرده ایم؟! که گفت:

عقل یا احساس؟ حق با چیست؟ پیش از رفتن ای خوب

کاش میشد این حقیقت را بدانی یا بدانم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هرچه داریم همین «کاش» است.

تمرین بیو نوشتن واقعا برای ما پسندیده نیست. یکهویی باورمان میشود!

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

مهر 83 در بیرجند عجیب و دوست داشتنی گذشت. حس غربت آیا تا به حال خلیده زیر پوستتان؟

حس غربت با سرمای پاییز زیر پوستم میرفت و من آرزو میکردم همه چیز به آرام ترین شکل برگزار شود ولی یکی از هم اتاقی هایمان اذیت میکرد. بچه کوهدشت لرستان بود و به زور فارسی حرف میزد. آن یکی هم بچه نورآباد لرستان بود و بعد از خدمت سربازی آمده بود دانشگاه.

حالا که به مهر 83 فکر میکنم حس بدی ندارم. درست است من و آن یکی هم اتاقی ام که بچه قائن بود کمی سخت گرفتیم و آخرش با آن دو تا لرستانی بحثمان شد اما حالا که فکر میکنم همه آن ماجراها در خوابگاه ولی عصر عج بیرجند اتفاق افتاده به نظرم همه چیز خوب بوده. حتی جر و بحث! بهترین مکان برای من روی این کره خاکی همین خوابگاه ولی عصر بیرجند است و هنوز همه خوابهای خوبی که میبینم آنجا اتفاق می افتند.

یکی دو هفته اول گاهی دلم میگرفت و در تنهایی گریه میکردم. یک شب در یکی از کوچه های بلوار معلم بیرجند تنهایی و در تاریکی قدم زدم و گریه کردم اما حالا دوست دارم برگردم و توی همان کوچه نیم ساعت یا بیشتر بنشینم و فکر کنم هیچ چیز عوض نشده و من هنوز همان آدم 19 ساله هستم که البته سلولهای بدنش کمی پیر شده اند. غربت همه جا دنبالم بود و من دلم برای همان حس غربت تنگ شده. غربت چیز خوبی است به خدا. غربت مخصوص آدمهای اهل هجرت است. شما اگر بروید مسافرت هیچ وقت حس غربت نمیکنید اما اگر هجرت کنید غربت را میچشید.

غربت شما را مجبور میکند با شرایط کنار بیایید. من اگر به خودم بود هیچ وقت با دو تا هم اتاقی لرستانی ام بحث نمیکردم. آن قائنی حسابگر آمد گفت اینها دارند از قند و شکری که تو از تهران آورده ای استفاده میکنند و بهت میخندند. گفت اینها چرا همه ش با همدیگر به زبان لکی خودشان حرف میزنند؟ حتما دارند پشت سر ما حرف میزنند! من خر هم به تحریک او با آن دو تا بحث کردم. در صورتی که من آمده بودم در غربت خودم غرق بشوم. من آدم این حسابگری ها نبودم و نیستم. بعد از یک سال همین رفیق حسابگر قائنی گفت خوش به حالت که این قدر بی خیال و شاعرمسلک هستی! هر جا بروی بهت خوش میگذرد! حالا کجاست ببیند به چه حالی افتاده ام!

این را هیچ وقت برای هیچ کس نگفته ام. حالا اینجا مینویسم: یک شب که توی اتاقمان نشسته بودیم و کم کم سوءتفاهم هایمان داشت بالا میگرفت آن لرستانی کم سن و سالتر و بی ادب یک جمله ای گفت که توش کلمه «شوت» بود! من سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. گفت «شوت» به لری اسم یک جور سبزی است و لبخند روی لبش بود. آیا لبخند طعنه آمیزی بود؟ یادم نیست! آن بزرگتره فکر کنم سرش را انداخت پایین و نگذاشت سوءتفاهم جدی بشود. حالا بعد از 17 سال من از خودم میپرسم آیا داشت به زبان خودشان من را مسخره میکرد؟ راستش همان موقع هم این فکر به ذهنم رسید اما من آدمی نبودم که پی توهمات را بگیرم. اگر توی رویم هم میگفت تو شوت هستی شاید چیزی نمیگفتم.

سال 86 در لرستان دانشگاه قبول شدم اما هیچ وقت از کسی نپرسیدم آیا شوت اسم یک سبزی است؟ حالا اگر آن هم اتاقی لرستانی را ببینم بهش میگویم دمت گرم که این خاطره را ساختی. راز بزرگ زندگی همین است که آیا شوت واقعا یک سبزی است یا یک فحش؟ این راز را من باید کشف کنم نه آن کسی که بهم گفته. اگر من بخواهم شوت میتواند یک توهین باشد حتی اگر واقعا در لرستان یک نوع سبزی به نام شوت داشته باشیم. و البته اگر به هم اتاقی قائنی مان میگفت تو شوت هستی من جلوش در می آمدم. اما درمورد خودم مسئله ای نبود. من با بیرجند رفتن خودم به خودم گفته بودم شوت! الآن دوست دارم مثل همان موقع ها شوت باشم.

چرا تاریخ برای من از مهر 83 آغاز میشود؟ چرا هیچ خاطره محبوبی قبل از دوران دانشجویی ندارم؟ چرا خوابهایم در خانه قدیمی پدربزرگم اتفاق نمی افتند؟ ولش کن. اهمیت ندارد. خدا را شکر که رفتم و خانه ام را پیدا کردم. نمیشود من مثل آن شخصیت همیشه دانشجوی باغ آلبالوی چخوف همیشه در آن خوابگاه زندگی بکنم؟ نمیشود بروم بیرجند زندگی بکنم که هر از گاهی سر بزنم آنجا؟

مهر 83 هر سال برای من تکرار میشود با آهنگهای هایده که همین لرستانی گستاخ آورده بود و من حالم ازشان به هم میخورد اما حالا برایم خاطرات عزیزی هستند. با واکمن من آهنگ گوش میدادیم و هر وقت او از اتاق میرفت بیرون من نوار یانی خودم را میگذاشتم.

مکانها میتوانند زمان را مچاله کنند. تازگی یک داستان مست کننده از ای. ال. دکتروف خواندم به نام «اجمونت درایو» درباره همین مسئله.

  • مجید اسطیری
  • ۱
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

دوست عزیز و ناشر خوب قاسم صفایی نژاد بنده را به چالش دلخوشی های صد کلمه ای دعوت کرده است که زهی افتخار من!

البته که نمیتوانم حرفم را در صد کلمه بنویسم چون به نظرم کوتاه پرداختن به دلخوشی ها فضیلتی نیست اما پرداختن به دلخوشی های کوچک واقعا فضیلتی است و نشانه یک نوع نگرش خاص و عمیق به زندگی است که علی الخصوص امروزه خیلی به آن نیاز داریم.

بنده چون بزرگ شده یک خانواده کاملا دارای تعارض هستم اهمیت «دلخوشی های کوچک» را خیلی خوب درک میکنم. یکی از والدین من همیشه به دلخوشی های کوچک راضی بود و هست و آن یکی این دلخوشی های کوچک را مسخره و مضحک میدانست. یکی از قدیم میگفت بهترین آرزویش این است که همه اعضای خانواده شان دور هم باشند و در حیاط خانه قدیمی شان چای بخورند و گل بگویند و گل بشنفند.

اما آن یکی این طور دلخوشی ها را تحقیر میکرد و میگفت خوب است آدم فکرهای بزرگ داشته باشد و همت بلند. در خوب بودن اینها شکی نبود اما معلوم نبود چرا فکرهای گنده باید مایه تحقیر دلخوشی های کوچک بشوند! آیا شما برای این که انسان بلند همتی باشی نباید بتوانی از دورهمی خانوادگی لذت ببری؟ آیا همه زندگی تلاش برای رسیدن به اهداف بزرگ است و فقط آن موقع حق دارید نفس راحتی بکشید؟ مسئله واضح است. این دو تا دیدگاه میتوانند با هم از در آشتی دربیایند به شرطی که هیچ یک آن دیگری را مسخره نکند و دست کم نگیرد.

من توی چند سال اخیر یکی دو تا سیلی جانانه از زندگی خوردم و لغزنده بودن خوشبختی برایم هرچه بیشتر آشکار شد. شاید شما این طوری نباشید و از جایتان برخیزید و خودتان هم دو تا سیلی به گوش فلک بنوازید. دمتان هم گرم! من این کاره نیستم و حوصله اش را ندارم. پس چسبیده ام به همین دلخوشی های کوچک خودم مثل کتاب خواندن صبحگاهی در بالکن و قصه گفتن شبانگاهی برای دخترم وقتی در آغوشم دراز میکشد. اما چرا گفتم امروزه خیلی نیاز داریم به دلخوشی های کوچک بپردازیم؟ چون شما بهتر از من میدانید که «تجربه» اهمیتش از «کالا» بیشتر شده. شاید روزگاری ما فقط در خیابان چشممان به ماشین های از ما بهتران می افتاد و بعد از مدتی داشته های انان برایمان عادی میشد،

اما به لطف زیست مجازی حالا مدام مشغول سرک کشیدن در زندگی هم هستیم و حسرت تجربه های هیجان انگیز از ما بهتران را میخوریم نه فقط داشته هایشان را. طرفه اینکه حتی نمیتوانیم مثل آنها زندگی خلوت و ساده ای داشته باشیم! خیلی از شما هم احتمالا تا حدودی «مجبور» هستید مدام در دسترس مدیر و همکار باشید. مرخصی و فراغت به معنای واقعی ندارید و سر در نمی آورید چطور بعضی ها میتوانند مدام در سفر و تفریج باشند و «دلخوشی های بزرگ» داشته باشند. این جهانی است که تلاش میکند دلخوشی های کوچک ما را کمرنگ جلوه بدهد.

پس درود بر کرونا که مدتی همه را چپاند در قرنطینه و چند صباحی در زمینه دلخوشی ها عدالت ایجاد کرد. wink باری این توضیح اینجا واجب می افتد که من فقط آرزو میکنم بتوانم بچسبم به دلخوشی های کوچکم. فقط آرزو است! ماهیت جهان ما طوری است که نمیگذارد هیچ کس فقط به دلخوشی های کوچک خودش بچسبد. بنابراین چنان که افتد و دانید بنده هم هنوز با زندگی دعوا دارم و هنوز با هم دست به گریبان هستیم.

اما اگر به خودم باشد به قول سیدعلی صالحی حتما «طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!» این اندازه درویش مسلکی را در خودم گرامی میدارم و به آن میبالم و سعی میکنم با کارهای بزرگی که ناگزیر دارم آشتی اش بدهم.

به قول معروف آدم باید پهلوان-درویش باشد و مظهرش مولا علی است که فرمود: چنان باش که همیشه زنده ای و چنان باش که فردا می میری.

 

بعدالتحریر:

این را جا نیندازم که این دلخوشی های کوچک میتواند مایه از بین رفتن فاصله های نسلها و طبقات بشود. پیارسال که در یک دبیرستان نمونه شمال تهران تدریس داستان نویسی میکردم رسیدیم به یک تمرین که برای تقویت قوای مشاهده استفاده میشود و آن چیزی نیست جز ترتیب دادن سیاهه ای از چیزهای جالب. مثلا ممکن است صدای برخورد باران بر چتر برای یک نفر خیلی جالب باشد و آن را توی این سیاهه بنویسد. من خودم هم تعدادی از چیزهای جالب نوشتم که ذهن بچه ها روشن تر شود. آن موقع تازه سبک موسیقی جاز بیباپ را کشف کرده بودم و این را نوشتم.

از بین همه چیزهای جالبی که بچه های کلاس نوشته بودند آن که در ذهن من ماند این بود: «اولین روزی که از مدرسه برگشتم خانه و گربه ام پرید بغلم!»

با این که گربه نگه داشتن از تجربیات ذهنی من دور بود اما با این جربه خیلی حال کردم و فاصله نسلی و طبقاتی من و آن دانش آموز در یک لحظه برچیده شد. یادم آمد که مادر و خاله هایم قدیم ها در خانه حیاط دارشان گربه داشته اند. البته نه گربه ای که از مغازه خریده باشند و توسط دامپزشک ویزیت بشود و غذای بسته بندی شده بخورد. کاش همه قدر دلخوشی های کوچک را بدانند! آمین!

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

من نیاز دارم هر از چند گاهی بیایم درباره درگذشتگان چیزی بنویسم. شاید یک نیاز واقعی نباشد اما میدانم که باید این کار را انجام بدهم.

شما وقتی بدنتان کمبود ویتامین دارد به این زودی ها حالیتان نمیشود ولی وقتی به یک جایی زد میروید دکتر و برایتان قرصی چیزی مینویسد. حالا حکایت من و نوشتن از رفتگان چنین چیزی است. فکر نکنید همین الآن دلم برای پسرخاله ام تنگ شده ولی الآن بنویسم حالم بهتر میشود.

محمدرضا خیلی بچه خوبی بود. دوست داشتنی و نازنین. خیلی مهربان و فداکار. البته به شیوه مردانه خودش. یک سال از من بزرگتر بود و اولین نوه مادربزرگم. به همین خاطر دوست داشتنی بود. چشم زاغ و خوشگل هم بود اما نمیدانم چرا توی خانواده ما خوشگلی خیلی گرامی داشته نمیشد. آیا من تصور اشتباهی دارم؟ یک بار یکی از بچه های کوچه به من گفت شما همه تون چشماتون روشنه. من تا اون موقع به این دقت نکرده بودم.

محمدرضا شر و بازیگوش و ماجراجو بود و از خدایش بود که من و وحید پیشش باشیم تا دو تا پایه حسابی برای بازی داشته باشد. ( در عکسی که ملاحظه میکنید ما پای آرامگاه فردوسی طو طرفش ایستاده ایم.) اما من پایه بعضی از شیطنت ها نبودم و وحید با او همراه میشد. محمدرضا متوجه میشد من پایه نیستم اما در همان عالم بچگی ملاحظه من را میکرد و به پروپایم نمیپیچید. محمدرضا بود که به من دوچرخه سواری یاد داد با دوچرخه خودش. وقتی میخواست بگوید تعادلت را حفظ کن میگفت «حرارت» خودت را حفظ کن. من میفهمیدم کلمه اش این نیست اما یا رویم نمیشد درستش را بگویم یا خودم هم درستش را نمیدانستم.

یک بار خاله مرحومم برای یک اشتباهی سخت تنبیهش کرد. از قضا من آن روز خانه شان بودم و خیلی دلم سوخت اما بیشتر از دلسوزی ترسیده بودم و دوست داشتم مادر و پدرم زودتر بیایند دنبالم. بعد از آن هم هیچ وقت دوست نداشتم شب خانه شان بمانم اما تا به سن دبیرستان برسیم بلااستثنا هر بار که میرفتیم مهمانی آخر شب موقع برگشت محمدرضا اصرار میکرد که من و وحید بمانیم. بعد نقش من و وحید هم این بود که به پدر و مادر خودمان اصرار کنیم بگذارند ما بمانیم. اما پدر و مادرم معمولا راحت قبول نمیکردند و من هم دعا میکردم اصلا قبول نکنند. چون رویم نمیشد به محمدرضا بگویم من دوست ندارم خانه شان بمانم. چون احساس غربت میکردم و چه تلخ که آدم در «خونه خاله» خودش احساس غربت کند.

علت احساس بدم این بود که خاله مرحومم به وجود ما هیچ احترامی نمیگذاشت و بعد از رفتن پدر و مادرم کلنجارهایش با شوهرخاله مرحومم بالا میگرفت و حتی ممکن بود این کلنجارها به دعوا هم ختم بشود (دقیق یادم نیست) و خلاصه خوشم نمی آمد. احساس خوبی نداشتم. البته یکی دو سال یا بیشتر با ذوق بازی کامپیوتری که ما داشتیم یا محمدرضا داشت بدم نمی آمد نصفه شبها وقتی پدر و مادرها خوابیده اند بیدار باشیم و در تاریکی مشغول بازی باشیم. اما آن هم وقتی خودمان خواب آلود میشدیم کسل کننده و حال به هم زن بود.

محمدرضا اولین نوه ای بود که زد به در عشق و عاشقی و من فکر میکردم این یکی مثل کلاس تکواندو نیست که دنبالش برویم. و نرفتیم و شاید قبل از این که ما تصمیم بگیریم دنبالش برویم پرونده عشق و عاشقی اش بسته شد و افتاد توی خط بدنسازی و موتورسواری و ترک تحصیل و هزار گرفتاری بعدش. یک دفتر 80 برگ را پر از نقاشی و شعرهای عاشقانه کرده بود و این قدر هم رو داشت که دفترش را به من و مادرم نشان میداد.

حالا آن ریش های بور و آن چشمهای زاغ دو سال است که زیر خاک است و قبل از این که برود زیر خاک دو سه سال بی نور بود. همان دیابتی که زندگی خاله ام را لبه پرتگاه برده بود نور چشمهای محمدرضا را ازش گرفت.

ای بابا. باید بروم بهشت زهرا بنشینم سر خاکش این خاطرات را مرور  کنم برایش فاتحه بخوانم. زندگی چیست؟ باطل اباطیل.

  • مجید اسطیری
  • ۴
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

راستش من بعد از 9 ماه بالاخره مجبور شدم مجددا یک صفحه در اینستاگرام باز کنم. از حضور در شبکه های اجتماعی خوشم نمی آید.

به نظرم اگر بخواهیم در روز جهانی وبلاگ نویسی درباره چیزی حرف بزنیم همین نسبت وبلاگ نویسی با حضور در شبکه های اجتماعی است. نمیشود خیل عظیم آدمهای لذت طلب سطحی را که توی شبکه های اجتماعی بیشتر کیف میکنند را دعوت به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی کرد.

اما میشود کاربران عمیق تر، با حوصله تر و آنهایی که قبلا وبلاگ داشته اند را دعوت کنیم که برگردید و در همان بستری که سالم تر بود بنویسید. درست است که این اتفاق خود به خود می افتد اما من شاهد بوده ام چطور برخی رفقا بعد از حضور در شبکه های اجتماعی به وبلاگ هایشان بی تفاوت شدند. خودم هم همین طور بودم و هستم متاسفانه. صفحه اینستاگرامم حالا هفته ای دو سه بار به روز میشود ولی وبلاگم ماهی یک بار.

شاید خیلی ها مثل من «مجبور» شده باشند در اینستاگرام حضور داشته باشند. مثلا وقتی ببینید ناشر کتابتان برای خودش سایت فروش کتاب طراحی نکرده و همه تمرکزش را روی فعالیت صفحه اینستاگرامش گذاشته شما به سختی میتوانید خودتان را راضی کنید که در اینستا صفحه نداشته باشید. و وقتی ببینید که واقعا بعضی ها به لطف مخاطبان اینستاگرامی توانسته اند فروش کتابشان را بالا ببرند مقاومت برای صفحه نداشتن در اینستا سخت میشود. با همه اینها من هیچ وقت نمیتوانم به راحتی اجازه بدهم اینستاگرام هر کاری میخواهد با مغزم بکند.

سعی میکنم به خودم یادآوری کنم «اینستاگرام روی مغز ما نصب میشود نه روی گوشی هوشمندمان» و حواسم جمع باشد که بهش وابسته نشوم. اما متعجبم که چرا از دیگران این گلایه ها را نمیشنوم. منظورم همین کاربران فارسی زبان است. انگار اینستاگرام فقط من را اذیت میکند و بقیه هیچ مشکلی باهاش ندارند! آسیبهای شبکه های اجتماعی یکی و دو تا نیستند. از تاثیرات مخرب روی تمرکز حواس گرفته تا تاثیرات منفی روی زیربنای برداشت های فکری و فلسفی ما میتوانیم سیاهه ای بنویسیم. اما واقعا متعجبم در میان دوستانم چطور هیچ کس چیزی در این باره نمینویسد. جمله مشهور مارشال مک لوهان را به شما یادآوری میکنم: رسانه همان پیام است.

بگذریم؛ به بهانه روز جهانی وبلاگ نویسی میخواهم سه نفر از دوستانم را دعوت کنم که از تجربه وبلاگ نویسی شان بنویسند و خودشان هم سه نفر دیگر را دعوت کنند تا در این باره بنویسند. البته دعوت من مثل دعوت پیامبر اسلام ص یک دعوت عام است و هر کسی که این مطلب را میخواند میتواند به دعوتم لبیک بگوید و از تجربه خودش بنویسد. همان طور که خواندید تمرکز من بیشتر بر اهمیت وبلاگ نویسی در عصر شبکه های اجتماعی بود و از این سه نفر هم دعوت میکنم حتی المقدور در همین حال و هوا بنویسند.

ایده اصلی من این است که عصر ما عصر حواس پرتی است و شبکه های اجتماعی به این حواس پرتی دامن میزنند. توجه ما را مدام به چیزهایی جلب میکنند که واقعا اهمیتی ندارند. از آن گذشته به قول مک لوهان ذات این شبکه ها فارغ از محتوایشان، پیام پراکندگی خاطر را مخابره میکند. جمعیت خاطری که حافظ از زلف پریشان معشوق کسب میکرد هر روز چیز بعیدتری به نظر میرسد.

توجه بی اندازه ما به شبکه های اجتماعی نه تنها تاثیرات منفی روی مسئله عدالت اجتماعی دارد، نه تنها تاثیرات منفی روی درک ما از حقیقت در قاب رسانه دارد، که حتی تاثیرات منفی روی تمرکز حواس و مهارت مطالعه کتاب دارد.

من این سه دوست را دعوت میکنم از تجربه وبلاگ نویسی شان بنویسند:

1. وبلاگ در آن نیامده ایام (حسن صنوبری)

2. وبلاگ سرو سهی (سیده المیرا شاهان)

3. فانوس (حامد)

  • مجید اسطیری
  • ۱
  • ۰

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

نفرین به هرچه قانون

کتاب تازه بنده بعد از سه ماه توزیع شده و این مایه دلگرمی و مسرت من در این روزهای شلوغ و پرمخاطره است.

الحمدلله نسخه الکترونیک کتاب هم این هفته در برنامه طاقچه منتشر شده و میتونید طی روزهای آینده کتاب را با 50% تخفیف دریافت کنید.

امیدوارم بخوانید و بپسندید و من را در جریان نظراتتان قرار دهید.

قبلا هم خودم به رفقا گفته بودم این کتاب متفاوت ترین کار من است و در این کتاب اساسا آدم دیگری هستم. با ایده هایی دیگر. مخصوصا در دو سه تا از داستانها به نظر خودم رسما یک نویسنده چپ هستم. البته چپ نه به معنای ماکسیم گورکی. چپ به معنای مخالف خوانی برای هر بخشی از شوون لیبرالیسم.

نفرین به هرچه قانون را از روی طاقچه بردارید!

  • مجید اسطیری