مجال اجمال

دنیا مجالی مجمل است.

مجال اجمال

دنیا مجالی مجمل است.

مجال اجمال

رنج بردن از تنهایی نشانه ی بدی است: من فقط، در جمع زجر کشیده ام.

فردریش نیچه

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در آبان ۱۴۰۲ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

این کتاب هیولاست! وسعت پژوهشی که نائومی کلاین انجام داده تقریبا تمام کره ارض را در بر میگیرد: از شیلی تا اندونزی! عمق پژوهش او هم حیرت انگیز است. از روابط پیچیده الیگارش های روس تا مناسبات بومی های سری لانکا بعد از سونامی.
او سر نخ فاجعه آفرینی نئولیبرالیسم را از کشورهای قیف امریکای لاتین، نخستین آزمایشگاه اندیشه های میلتون فریدمن بنیانگذار "مکتب شیکاگو" میگیرد و تا لهستان پس از پیروزی بر کمونیسم و تا افریقای جنوبی پس از پیروزی بر آپارتاید و تا دوردست ها دنبال میکند.

در همه کشورهای مورد بررسی او سیاست های نئولیبرالیسم شکاف های طبقاتی را بی نهایت گسترش داده اند و تفاوت دستمزد بین پایین ترین طبقه جامعه و ثروتمندان را ده ها برابر کرده اند. اما این سیاست ها چیستند: آزادسازی قیمت ها، حذف یارانه های دولتی، خصوصی سازی، مقررات زدایی و … 
در شیلی، نخستین کشوری که این سیاست ها پیاده شده اند شخص میلتون فریدمن فریدمن به آگوستو پینوشه ی دیکتاتور مشاوره داده است و در کشورهای دیگر عموما دانش آموختگان دانشگاه شیکاگو که مثل استادشان معتقد بودند به زور سر نیزه باید سیاست های بازار آزاد را پیاده کرد. این اسمش "شوک" است و این کار یعنی "شوک درمانی". تورم مهارناپذیر به جامعه شوک وارد میکند و در این حالت جامعه مثل فردی است که تحت درمان با شوک الکترونیکی قرار میگیرد؛ توان واکنش را از دست میدهد و میتوان با او هر کاری کرد. 

نائومی کلاین با یک مقدمه عالی درباره علاقه بیمارگونه برخی پزشکان امریکایی برای درمان افراد با شوک های الکترونیکی زیاد، نشان میدهد آسیبهای جبران ناپذیری که به این افراد وارد شده نتیجه ایده احمقانه "لوح سفید" است: پاک کردن ذهن از همه اختلالات برای رسیدن به لوح سفیدی که بشود از نو شخصیت سالمی روی آن ترسیم کرد! 
یک نمونه عالی از بهایی که مردم شیلی برای آزمایش این ایده غیرعلمی و احمقانه پرداخت میکنند را میتوانید در فیلم تحسین شده "کوستا گاوراس" به نام گمشده ببینید. در این فیلم با انبوه مردمی که برای قتل عام شدن در استادیوم ورزشی جمع شده اند روبرو میشوید! و نمونه دهشتناک و بسیار تمثیلی دیگر را هم خانم کلاین درباره آرژانتین برای ما بیان میکند: 
<b>
تا چهار سال پس از پایان دیکتاتوری آرژانتین یکی از بارزترین حلقه های ارتباط بین کشتارهای سیاسی و انقلاب کذایی «بازار آزاد» هنوز کشف نشده بود. در سال ۱۹۸۷ یک گروه فیلمبرداری در زیرزمین گالریاس پاسیفیکو - یکی از شیکترین مراکز خرید مرکز شهر بوئنوس آیرس - مشغول فیلمبرداری بود که با وحشت به یک شکنجه گاه متروکه برخورد. 
امعلوم شد که طی دوران دیکتاتوری یگان ارتش یکم بعضی از «ناپدیدشدگان» را در آن مرکز خرید از نظرها پنهان میکرده است. نام، تاریخ و التماسهای کمک خواهی زندانیان هنوز بر دیوارهای دخمه باقی مانده بود. نشانه هایی که زندانیانِ اکنون متوفی مدتها پیش نومیدانه بر جای گذاشته بودند.
امروز گالریاس پاسیفیکو نگین درشت مرکز خرید بوئنوس آیرس و شاهد مثال تبدیل این شهر به یک پایتخت مصرفی در روند "جهانی سازی" شده است. طاقهای ضربی و دیوارنگاره های خوش آب و رنگ چون قابی طیف وسیعی از مغازه های متعلق به مارکهای تجاری معروف - از کریستین دیور و رالف لارن گرفته تا نایکه - را در بر گرفته اند که اکثریت عمده ساکنان کشور از عهده خرید اجناسشان برنمی آیند اما برای خارجی هایی که به این شهر سرازیر میشوند تا از پول ضعیف آن بهره برند خرید خوبی است.
برای آرژانتینی های واقف به تاریخشان این مرکز خرید یادآور برهه ای از تاریخ هولناکشان است.</b>

کلاین نشان میدهد که نظام سرمایه داری چگونه از شوک آفرینی برای القای ترس و خفقان استفاده میکند. یکی از بخش های درخشان کتاب درباره جنگ عراق و وضعیت هولناک مردمی است که منتظر سقوط صدام هستند اما ناگهان با سربرآوردن شرکتهای چندملیتی که پیمانکاران نظامی دولت آمریکا هستند متوجه غارت شدن همه منابع ملی کشورشان از موزه ها تا خدمات آب و برق عمومی میشوند. 

کتاب نهایتا در یک فصل کوتاه به این مسئله میپردازد که مردم کشورهای مختلف جهان در حال شناختن و مقابله با دکترین شوک هستند. او مردم تایلند را مثال میزند که پس از سونامی حاضر نمیشوند پیمانکاران سرمایه دار بازسازی مناطق روستایی را به عهده بگیرند و خودشان برای بازسازی صدمات سونامی آستین بالا میزنند. برعکس مردم فقیر روستاهای سری لانکا که دست روی دست گذاشتند تا دولت نئولیبرال مناطق آنها را به بهانه بازسازی تبدیل به مناطق گردشگری با هتل های مجلل کند! اما کاری که مردم محلی تایلند میکنند حتی برای ساکنان تنگدست نیواورلئان امریکا که کاترینا داروندارشان را نابود کرده بود هم الهام بخش میشود:
<b>
یک سال بعد از «توفان کاترینا» جهادگران بازسازی تایلند و هیئت کوچکی از بازماندگان توفان کاترینای نئواورلئان ملاقاتی استثنایی کردند. میهمانان آمریکایی از چند روستای بازسازی شده تایلند بازدید کردند و از سرعت اسکان مجدد آوارگان که واقعیتی شده بود، شگفت زده شدند. اندشا جوآکالی مؤسس انجمن دهکده «بازماندگان در نئواورلئان» گفت: در نئواورلئان ما منتظر میماندیم که دولت کارها را برای ما انجام دهد، اما اینجا شما خودتان همه کارها را انجام میدهید. وقتی برگردیم الگوی شما را آیینه خود خواهیم کرد.» پس از آنکه رهبران این انجمن نئواورلئانی به میهن خود بازگشتند به راستی موجی از اقدامات مستقیم در شهر پدید آمد. جوآکالی که محله اش هنوز ویرانه بود، تیمی از داوطلبان محلی را سازمان داد که خانه های آسیب دیده در بخش خود را تمیز و پاکسازی کنند و سپس سراغ بخش دیگری بروند. او میگفت که سفرش به منطقه سونامی زده به او چشم انداز خوبی در این باره داد که چگونه مردم نئواورلئان چاره ای نخواهند داشت جز اینکه سازمان امدادرسانی ایالات متحده (FEMA) را کنار بگذارند و قیدِ استانداری و شهرداری را بزنند، و از خود بپرسند که همین الآن چه کار میتوانیم بکنیم، که به رغم دولت و نه به علت وجود دولت، محله هایمان را به وضعیت گذشته برگردانیم؟</b>

چون یکی از قابل تامل ترین بخش های کتاب مربوط به جو ترس و وحشت پس از طوفان کاترینا است که همه موسسات امدادرسان ایالات متحده را از کمک به مردم این ایالت فقیرنشین بازداشت و موقعیتی آخرالزمانی به وجود آورد به هر کس این کتاب را میخواند توصیه میکنم کتاب خواندنی "اسلاوی ژیژک" به نام خشونت را هم بخواند. آنجا ژیژک در یک جستار خواندنی به این پدیده میپردازد که چگونه نئولیبرالیسم همه ما را برای موقعیت آخرالزمانی آماده میکند.

 

  • مجید اسطیری
  • ۰
  • ۰

.

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

 

 

باز رسیدم به یک قرار شخصی با خودم: نوشتن از رفتگان! فقط به خاطر اثر تسلی بخشش مینویسم. چیز مهمی توی این مطلب نیست. به سفارش اروین یالوم مینویسم.

عمه عذرا کوچک ترین عمه ام بود. از آن دو تای دیگر مهربان تر و ساده تر و برونگراتر. فکر میکردی هیچ لایه پنهانی ندارد. چیزی را مخفی نمیکرد. راحت فکرهایش را بیرون میریخت. به طور مشخص شادتر از آن دو تای دیگر بود. الآن که دارم اینها را مینویسم فکر میکنم شبیه تعریف های تلویزیونی از آدمهای خوب میشود ولی همین بود واقعا.

 

نکته عجیب در موردش این بود که تقریبا از تیم آن دو تا بیرون افتاده بود. آن دو تا خانه شان نزدیک هم بود. مثل شخصیت شان. این یکی هم خانه اش دور بود هم شخصیتش. هم سرنوشتش. آن دو تا فقط پسر زاییدند. این یکی دو تا دختر زایید. تنها نوه های دختر. همین حالا که دارم مینویسم دارم متوجه میشوم توی چه موقعیتی بوده چون این سالهای اخیر زیاد همدیگر را نمیدیدیم. از سالهایی که ما وارد نوجوانی شدیم و نمیشد مثل کیف بردارند ببرندمان مهمانی دیگر کمتر عمه عذرا را میدیدیم.

از مهربانی اش این را در خاطر دارم که وقتی مجرد بود و می آمد تهران و چند شب مهمان ما بود صبح سر سفره برای من و وحید لقمه میگرفت و میداد دستمان. اما من خوشم نمی آمد. الکی فکر میکردم لقمه توی دستش یک بوی دیگر میگیرد اما رویم نمیشد به خودش یا به مادرم بگویم. ظاهرا با مادرم حسابی این طرف و آن طرف میرفت تا هم دلی از عزای تهرانگردی دربیاورد هم شاید دری به تخته بخورد و گلوی کسی پیشش گیر کند. محدوده مانورشان البته نهایتا سفره های زنانه خانگی و آرایشگاه و اینها بود. من آن موقع ابتدایی بودم. کمابیش سر در می آوردم. یک بار با مادرم نوار گذاشته بودند و میرقصیدند و فکر کنم هیچ کدامشان هم چندان بلد نبودند.

 

نمیدانم چرا گیر دادند که شما بچه ها هم بیایید وسط برقصید. من خیلی بدم می آمد. یک خاطره بد برایم باقی ماند چون راحت هم کوتاه نمی آمدند. بالاخره توی یکی از همین سفرها بخت عمه ام باز شد. البته نقش اصلی را عمه بزرگه داشت ظاهرا. اما نمیدانم چه مسخره بازی احمقانه ای پیش آمد که ما عروسی اش نرفتیم. فکر کنم پدرم را به جلسه خواستگاری خبر نکرده بودند. خلاصه تا این دلخوری بر طرف شود شاید دو سه سال طول کشید. کم کم ما رسیدیم به سن راهنمایی و خریدن اولین ماشین که یک پیکان جوانان زرد قناری بود و حالا کمی قدرت گشت و گذارمان بیشتر شده بود و شاید همین باعث شد شکرآب را کنار بگذاریم و رفت و آمد با عمه عذرا از سر بگیریم. البته اولین ضربه کاری را هم از زندگی خورده بودیم و مادربزرگم که ما بهش میگفتیم عزیز فوت کرده بود. 

به فاصله یکی دو سال گمانم پدربزرگم هم که ما بهش میگفتیم باباکلو (بابا کلان) رفت. انگار بچه هایش برای اینکه قهر و نازها را کنار بگذارند نیاز داشتند دو تا سیلی آبدار از زندگی بخورند. آخرش هم آدمیزادی حل نشد سوءتفاهم ها. ولی با عمه عذرا یک مدت خیلی قاطی شدیم. با همان پیکان جوانان رفتیم توت چینی اطراف پاکدشت. من یک دفتر خاطرات داشتم که خاطره اش را آن تو نوشته بودم. باید دفتر خاطراتم را پیدا کنم. دختر دومش یک ساله بود و جلو توی بغل پدرش نشسته بود هی میزد روی کنسول ماشین و میگفت "اپَر دایی" (اکبر دایی) و ما همه خوشمان می آمد. خیلی با نمک بود.

 

از اینجا به بعد خیلی چیزها را نباید بنویسم و احتمالا تا همینجا هم زیاده روی کرده ام. زندگی عمه ام هرچه به سمت نقطه پایان پیش رفت رنجبارتر شد. یک سکته مغزی کرد و چند ماه در کما بود و ما دو سه بار رفتیم از پشت شیشه آن بیمارستان دولتی جنوب شهر نگاهش کردیم و برایش دعا کردیم. تقریبا همه متفق القول بودند که از بس حرص و جوش دخترهایش را خورد سکته کرد. یک بار قبل از سکته آمدند مهمانی خانه مان و من را توی اتاق خواب گیر آورد و گله کرد چرا عروسی دخترش نرفتم.

یک چنین صحنه گله کردنی را خاله ام هم رقم زده بود البته وقتی من هنوز مدرسه هم نمیرفتم! ما از هر دو طرف خیلی چالش خانوادگی تحمل کردیم. از هر دو طرف سبزواری هستیم ولی سبزواری ها عموما آرام هستند این قدری که من میشناسم.

 

کاش عمه ام مثل پدرم خاکشیر مزاج و بی خیال بود و هنوز بود. اگر بود میرفتم خانه اش. خانه دخترهایش هم میرفتم. به خاطر هیچ چیزی قطع رابطه نمیکردم.

 

  • مجید اسطیری